بازگشت به خانه

واقعیت چیست؟

واقعیت چیست؟

واقعیت چیست؟ پشته‌ی استخوان‌ها. پس می‌سازیم و تنها از این‌رو تصور می‌کنیم آمیزه‌ی خاکستر و صبح را، مادام که دیوارها را بر زبان می‌آوریم برای خانه‌ای که شاید روزی دختری در آن زندگی کند.

ادامه‌ی مطلب
از خود در آمدم تا بجویم‌ات

از خود در آمدم تا بجویم‌ات

  از خود در آمدم تا بجویم‌ات، ای شبح دیرین! از خود در آمدم و تو در من بودی! چه زیباست جستجویت در خیابان با چشم‌های باز، جستن‌ات در سنگ‌ها و ابرها و باد. و چه زیباست کز پس جستجویی چنین ناگهان یافتنت در عین بی‌خبری …

ادامه‌ی مطلب
در ناظرت، نظاره می‌کنم..

در ناظرت، نظاره می‌کنم..

در ناظرت، نظاره می‌کنم.. با من بگو ای دل، تا کی نهانی در نظاره‌‌‌ای؟ و بگو، چرا نرفته‌ای با که حرف می‌زدی؟ در دلِ حسادت‌ات آسمانی گمشده داری: کنار شیشه، ضربان قلبت‌ات حزن‌ات را می‌آکند. هنوز فرصت باقی‌ست. نگاه کن: سپیده سر می‌زند و بر چمنزار …

ادامه‌ی مطلب
کجایم که خود را نمی‌یابم

کجایم که خود را نمی‌یابم

کجایم که خود را نمی‌یابم در این تنِ بی‌تن کجایم؟ کجا جان باخته‌ام؟ از راه لب‌ها خنجر باد در من فرو می‌‌شود. دلِ اشتیاقم را کجا نهاده‌ام؟ چرا گم می‌شوم و گم می‌شوم در این رویا درجستجوی خویش، در آسمان و زمین؟ تنها و بی‌خویش، چه …

ادامه‌ی مطلب
نی‌بزن چوپان

نی‌بزن چوپان

چوپانِ بره به دوش به سوی مرگ‌اش نبر! بستری از برگ‌ها فراهم کن‌اش بگذار بیاراید خواب رام‌تنی‌اش را. نی‌ بزن، نی‌بزن چوپان! بیدار بمان‌‌ و برگرده‌ی تپه‌ها احضار کن توازن را تا برف بیاید و پاک کند تمام معانی را. تا همیشه همیشه همیشه را پلک‌هایش …

ادامه‌ی مطلب
دستت را به من بده

دستت را به من بده

دستت را به من بده که از تنهایی می‌هراسم. (یک ساعت و یک ساعت دیگر و دیگر) تنهایم بگذار که از دست‌ات می‌هراسم. (یک سال و یک سال دیگر و دیگر) چه فرقی می‌کند! بیا که دستانم خفته‌اند. (یک زندگانی و یک زندگانی دیگر و دیگر) …

ادامه‌ی مطلب
آن‌جا که فراموشی خانه می‌کند | لوئیس سرنودا

آن‌جا که فراموشی خانه می‌کند | لوئیس سرنودا

آن‌جا که فراموشی خانه می‌کند در آن باغ‌های وسیع بی‌‌بامداد آن‌جا که من تنها خاطره‌ی سنگی خواهم بود مدفون میان گزنه‌ها، سنگی که باد برفرازش از بی‌خوابی‌های خویش ‌می‌گریزد. آن‌جا که نامم وامی‌گذارد تنی را که در بازو‌های قرون می‌شناسدش، آن‌جا که آرزو وجود ندارد. در …

ادامه‌ی مطلب
آه، چشمانِ من!

آه، چشمانِ من!

آه، چشمانِ من! آکنده‌ی باد می‌گذرند بادِ تهی، بی‌هوا باد دلتنگی، بی‌روح. مال کسی نیستند چشمان من، به هیچ دردم نمی‌خورند. چشمانِ بی‌پنجره‌ام! خاموش کن چراغ را که به دو بالِ مخملین تشییع ترک می‌کند حدقه‌هایم را. مرا به تاریکی بگذار آن‌جا که دو قلب کورم …

ادامه‌ی مطلب
دو ملاح

دو ملاح

در دلش یک ماهی می‌برد از دریای چین. گاه آن ماهی را دیده‌اند که کوچک‌تر در چشمانش می‌گذرد. در باور ملوانی‌اش میخانه‌ها و پرتقالها را از خاطر می‌برد. به آب نگاه می‌کند. * زبانی از صابون داشت کلماتش را می‌شست و خاموش می‌شد. جهان مسطح، دریای …

ادامه‌ی مطلب
با من بگو دخترکم

با من بگو دخترکم

و دوباره اینجاست همین‌جاست دیگرگون و دیگربار. با من بگو دخترکم هستند کلماتی هنوز که بر زبان نرانده‌ام؟ کلمات عشق که تقدیر دشوار تو و من به تعویقشان افکنده‌است؟ نه،‌ نیستند و نخواهند بود. چر که تنها عشق را آن مایه توان هست که طغیان کند …

ادامه‌ی مطلب
مالکیت

مالکیت

هر چه می‌خواهی آرزو کن! همه‌چیز را. می‌توانی صاحب آن موسیقی باشی که می‌تپد تا پنجره‌های ایوان در باران پاییز، برای تو می‌تپد کنار پیچک مو، کنار نسل‌های گذشته. آرزو کن! به همه‌چیز خواهی رسید، دفینه‌ها در اتاق آرمیده‌‌اند در تخت‌های تنگ، همان‌جا موسیقی خفته‌است موسیقیِ …

ادامه‌ی مطلب
تنهایی

تنهایی

آه تنهایی ورزاها در کشتزار، آه تنهایی انسان در خیابان! در میان ماشین‌ها، قطارها، تلفن‌ها در دل فریادها، تنهایی ژرف. آه تنهایی ورزاها در کشتزار آه کرورها رنج بی دشنام! شب باشد یا روز فرقی نمی‌کند تاریکی با سپیده می‌شکند. آه تنهایی ورزاها در کشتزار مردانی …

ادامه‌ی مطلب
نه، نمی‌شود خوابید…

نه، نمی‌شود خوابید…

نه، نمی‌شود خوابید… هرچه سکوت جوان‌تر خصالِ ندامتِ خاکسترین، پرطنین‌تر. در اتاق قدم می‌زنم و بر کپه‌ی یاس دنج‌ها را به هم، وصله می‌زنم… چه کسی تف می‌اندازد در صورت‌ام؟ غایت معصومیت آیا، درون یک شاعر است؟ برج اسد و سنبله، در آسمان می‌نشینند.

ادامه‌ی مطلب
کوتاهی عمر

کوتاهی عمر

کوتاهی عمر بهترین خصیصه‌ی آدمی‌ست این‌که محو می‌شود یک‌بار برای همیشه. مرده از آغاز جهان تا هنگام تولدش، چرا باید برخیزد و کاری کند که بپاید برای ابد؟

ادامه‌ی مطلب
سکونت

سکونت

دست می‌کشم از همه چیز جز از تنهایی خویش. در آن سکونت می‌کنم. زمین مکانی چندان ویژه نیست تا فریادی برآورد، چکاچک شمشیرهای افق که دل را و حتی دورتر از آن را نشانه می‌گیرد. آیا چنان بلند است آن شاهراه، که از لبه‌ی زمین بگذرد؟ …

ادامه‌ی مطلب
خروسخوان

خروسخوان

ساعتی پس از نیمه‌شب… خروس می‌خواند… به فریادم می‌رسد و کابوس‌هایم را می‌رماند که سومین شمع روبرویِ من به هرحال، تنها تکراری‌ست از دو شمعی که پیشتر سوخته‌اند. آن‌ها سوختند با نوری که کم می‌شد و کم‌تر می‌شد سردرگریبان فروبرده آن‌سان که تنها در دورخ فرو …

ادامه‌ی مطلب
یکی از آن همه‌

یکی از آن همه‌

یک غروب، گوشه‌ی اتوبوس ایستاده‌بودم، منتظر ایستگاه شماره‌ی دو. مرد ایستاده هم منتظر بود. نگاهش کردم. به من خیره شد، با نیش‌های باز و دندان‌هایی که از هم فاصله داشتند. گفت: «رو کت‌ام امضا می‌کنی؟» یک خودکار دستش گرفته‌ بود. یک کت کتان کثیف بر تن، …

ادامه‌ی مطلب
بوسه

بوسه

روی تکه‌ای دستمال دستشویی شناور در شاش پایین‌نرفته نقش کامل لب‌های یک زن. خوش باش، ناتان! فاضلاب برایت بوسه‌ی سرخ بزرگی فرستاده‌است. آه، چیزی هدر نمی‌رود اگر از انسانی باشد.

ادامه‌ی مطلب
فرقی نمی‌کند چه هستیم و که هستیم

فرقی نمی‌کند چه هستیم و که هستیم

فرقی نمی‌کند چه هستیم و که هستیم هرکسی باید به بعضی وظایف برسد: شاعر باید تاج گلش را کنار بگذارد تا صورتش را بشوید و دندان‌هایش را مسواک بزند، و حتی اشراف باید موهای فرفری‌شان را شانه‌ کنند و حتی پادشاهان لباس زیر می‌پوشند. ؛ آرتور …

ادامه‌ی مطلب
بازم گردان

بازم گردان

می‌خواهم در صدای مرددت امروز انعکاس‌ها را بشنوم. چیزی به من بگو با کلماتی که هرگز نبوده‌اند. دیگر کن پوست‌‌ات را بندرت را یا عزیمتی اختراع کن. مرا اما بازگردان به آن‌جا که بودم آرام چون باران بهار به آن صبح‌های داغ آن‌جا که گل نمرده‌است. …

ادامه‌ی مطلب
باید یاد بگیریم قدم بزنیم

باید یاد بگیریم قدم بزنیم

برای همین تصمیم گرفتم کنار تو گام بردارم. یک روز، شاید یک ماه یا شاید چند سالِ نامشخص. برای سردرگمی‌ات عذر موجه‌ای ندارم. خودم را خسته نمی‌کنم و اصلن نمی‌خواهم که باز برگردم و از نو شروع کنم. روابط رمانتیک همیشه با واکنش‌های زنجیره‌ا‌ی به پیش …

ادامه‌ی مطلب
پنجره را خواهم گشود

پنجره را خواهم گشود

بوس و کنارمان خیلی طول کشید تا مغز استخوانمان به هم عشق ورزیدیم صدای خرد شدن استخوان‌هامان را می‌شنوم، اسکلت‌هایمان را می‌بینم. حالا منتظرم بروی، صدای تق‌تق کفش‌ات دیگر شنیده نشود. حالا، سکوت. امشب، می‌خواهم تنها بخوابم در جامه‌ی خواب عفاف. تنهایی نخستین میزان بهداشتی است. …

ادامه‌ی مطلب
وداع

وداع

می‌روم. وادارم نکردی رنج بکشم پس لزومی‌ندارد انتظار نفرتم را داشته باشی، که هدیه‌ای خواهد بود پرشکوه و نفیس. هرگز نمی‌ارزی به چیزی گرانبها چون تکه‌گوشتی زنده. به سادگی حضورت را در خویش کشته‌ام . حالا، تطهیر شده‌، در بزم رقص قاتلان می‌رقصم.

ادامه‌ی مطلب
تنها با ماه

تنها با ماه

ميان گل‌ها، تنها با جام شراب‌ام، تنها می‌نوشم. جامم را بالا می‌برم و از ماه می‌خواهم با من بنوشد. انعکاس او و من در جام، تنها ما سه تن. و آه برمی‌آورم که ماه نمی‌تواند بنوشد و سايه‌ام، بیهوده همراهی‌ام می‌کند، بی‌‌آن‌که چيزی بگويد. بی‌که دوستی …

ادامه‌ی مطلب
سرزمین رویاها

سرزمین رویاها

پر بکش رویای من، پرواز کن از فراز دشت‌های منجمد از فراز هیزم درختان مرده در زمستان فراز شو تا اقصای شب‌های پرستاره توقف نکن، پربکش دورتر و دورتر حتی. بسوز اشتیاق من چنان شعله‌ای ابدی و بسوزان در تاریکی آن‌جا که دیرزمانی‌است همه‌چیز به خاموشی …

ادامه‌ی مطلب
آن‌چه می‌گذرد به جا خواهد ‌ماند

آن‌چه می‌گذرد به جا خواهد ‌ماند

آن‌که می‌میرد به ایده بدل می‌شود. به مردگانت اندیشه کن. در هر واژه دو چشم از گذشته‌ها تو را زیرنظر دارند. تمامشان در اعماقِمان به خواب می‌روند: گل‌های سرخ پرپر باغ‌های شیراز ما‌ه‌های خونین بابل و زورق‌های نقره‌ای که در نیل غرق می‌شوند. آن‌چه می‌گذرد به …

ادامه‌ی مطلب
یک سنگ قبر

یک سنگ قبر

این‌جا، خورشید آرمیده است خالق بامداد که به روز، نور بخشید و عصر را به استراحت فراخواند. چوپانِ اعجاز دست‌های درخشان که گل‌های سرخ را آبستن کرد و گلبرگ‌هاشان را چاک چاک از هم درید. این‌جا، ‌خورشید آرمیده است نرموک آرام و بنفش که مالک اشکال …

ادامه‌ی مطلب
عشق ورزیدن

عشق ورزیدن

فریضه است، چنین می‌اندیشید کیرکگارد. به گمان من اما، نیکوتر عشق ورزیدن است بی هیچ فریضه‌ای. تفاهم روح با روح و پاسخ خون به خون -خواه در فراز یا نشیب- بی‌اطمینان از مقصد پرواز.

ادامه‌ی مطلب
بر دروازه‌های شهری ناشناس

بر دروازه‌های شهری ناشناس

بر دروازه‌های شهری ناشناس زنی نگه‌ام داشت از اوخواستم: بگذار بگذرم، من فقط به درون می‌روم و بیرون می‌آیم و دوباره به درون می‌روم و بیرون می‌آیم چرا که چون هر مردی از تاریکی هراسانم. اما او به من گفت: من چراغ‌ها را روشن گذاشتم.

ادامه‌ی مطلب
یک ترانه‌ی ایرلندی

یک ترانه‌ی ایرلندی

صدايی بر آب‌ها صدايی بر بادها می‌چرخد و می‌گريد: «آی! چه بادی‌ان اين بادا چه آبی‌ان اين آبا، چشات که مال منن!» غربی‌اند بادها و غربی‌اند آب‌ها آن‌جا که نور می‌آرامد. «آی! چه بادی‌ان اين بادا چه آبی‌ان اين آبا، چشات که مال منن!» سرد، سرد، …

ادامه‌ی مطلب
مادر  و پسر

مادر و پسر

خیال می‌کردم: هرگز عوض نمی‌شود در پیراهن سفید همیشه منتظر خواهد ایستاد با چشم‌های آبی‌اش در آستانه‌ی هر در همیشه لبخند می‌زند وقتی گردنبندش را می‌پوشد تا آن‌که ناگهان آن رشته پاره شد و حالا زمستانِ مرواریدها در شکاف‌های کف خانه قهوه دوست دارد مادر سفالِ …

ادامه‌ی مطلب