واقعیت چیست؟ پشتهی استخوانها. پس میسازیم و تنها از اینرو تصور میکنیم آمیزهی خاکستر و صبح را، مادام که دیوارها را بر زبان میآوریم برای خانهای که شاید روزی دختری در آن زندگی کند.
ادامهی مطلب
واقعیت چیست؟ پشتهی استخوانها. پس میسازیم و تنها از اینرو تصور میکنیم آمیزهی خاکستر و صبح را، مادام که دیوارها را بر زبان میآوریم برای خانهای که شاید روزی دختری در آن زندگی کند.
ادامهی مطلباین تنها بودن شاید حتی یک جور غروبِ شادِ پاییزی باشد.
ادامهی مطلباز خود در آمدم تا بجویمات، ای شبح دیرین! از خود در آمدم و تو در من بودی! چه زیباست جستجویت در خیابان با چشمهای باز، جستنات در سنگها و ابرها و باد. و چه زیباست کز پس جستجویی چنین ناگهان یافتنت در عین بیخبری …
ادامهی مطلبدر ناظرت، نظاره میکنم.. با من بگو ای دل، تا کی نهانی در نظارهای؟ و بگو، چرا نرفتهای با که حرف میزدی؟ در دلِ حسادتات آسمانی گمشده داری: کنار شیشه، ضربان قلبتات حزنات را میآکند. هنوز فرصت باقیست. نگاه کن: سپیده سر میزند و بر چمنزار …
ادامهی مطلبکجایم که خود را نمییابم در این تنِ بیتن کجایم؟ کجا جان باختهام؟ از راه لبها خنجر باد در من فرو میشود. دلِ اشتیاقم را کجا نهادهام؟ چرا گم میشوم و گم میشوم در این رویا درجستجوی خویش، در آسمان و زمین؟ تنها و بیخویش، چه …
ادامهی مطلبچوپانِ بره به دوش به سوی مرگاش نبر! بستری از برگها فراهم کناش بگذار بیاراید خواب رامتنیاش را. نی بزن، نیبزن چوپان! بیدار بمان و برگردهی تپهها احضار کن توازن را تا برف بیاید و پاک کند تمام معانی را. تا همیشه همیشه همیشه را پلکهایش …
ادامهی مطلبدستت را به من بده که از تنهایی میهراسم. (یک ساعت و یک ساعت دیگر و دیگر) تنهایم بگذار که از دستات میهراسم. (یک سال و یک سال دیگر و دیگر) چه فرقی میکند! بیا که دستانم خفتهاند. (یک زندگانی و یک زندگانی دیگر و دیگر) …
ادامهی مطلبآنجا که فراموشی خانه میکند در آن باغهای وسیع بیبامداد آنجا که من تنها خاطرهی سنگی خواهم بود مدفون میان گزنهها، سنگی که باد برفرازش از بیخوابیهای خویش میگریزد. آنجا که نامم وامیگذارد تنی را که در بازوهای قرون میشناسدش، آنجا که آرزو وجود ندارد. در …
ادامهی مطلبآه، چشمانِ من! آکندهی باد میگذرند بادِ تهی، بیهوا باد دلتنگی، بیروح. مال کسی نیستند چشمان من، به هیچ دردم نمیخورند. چشمانِ بیپنجرهام! خاموش کن چراغ را که به دو بالِ مخملین تشییع ترک میکند حدقههایم را. مرا به تاریکی بگذار آنجا که دو قلب کورم …
ادامهی مطلبدر دلش یک ماهی میبرد از دریای چین. گاه آن ماهی را دیدهاند که کوچکتر در چشمانش میگذرد. در باور ملوانیاش میخانهها و پرتقالها را از خاطر میبرد. به آب نگاه میکند. * زبانی از صابون داشت کلماتش را میشست و خاموش میشد. جهان مسطح، دریای …
ادامهی مطلبپرمخاطره است استفاده از این دستخط که شاید صبح دیگر خوانا نباشد. وقتی حتی بارش برف بیدلیل مرا به یاد کسی میاندازد که به خاطرش نمیآورم.
ادامهی مطلبو دوباره اینجاست همینجاست دیگرگون و دیگربار. با من بگو دخترکم هستند کلماتی هنوز که بر زبان نراندهام؟ کلمات عشق که تقدیر دشوار تو و من به تعویقشان افکندهاست؟ نه، نیستند و نخواهند بود. چر که تنها عشق را آن مایه توان هست که طغیان کند …
ادامهی مطلبنام مرا نیز بر آب بنویس مادام که باران میبارد در سرزمینمان. باران، که سیاههی انسانیمان را معنی میکند.
ادامهی مطلبکودک خفته یک اتاق را پر میکند.
ادامهی مطلبهر چه میخواهی آرزو کن! همهچیز را. میتوانی صاحب آن موسیقی باشی که میتپد تا پنجرههای ایوان در باران پاییز، برای تو میتپد کنار پیچک مو، کنار نسلهای گذشته. آرزو کن! به همهچیز خواهی رسید، دفینهها در اتاق آرمیدهاند در تختهای تنگ، همانجا موسیقی خفتهاست موسیقیِ …
ادامهی مطلببعد وقتی مردند خواهم رقصید گمشده در نور شراب و عاشق نیمههای شب.
ادامهی مطلبدر شبِ دل. در مرکز فکر سیاه. هیچکس مرئی نیست. هیچ کس در باغی نیست.
ادامهی مطلبمیترسم اجازهی بودن دهم به آنکه هرگز نبوده است نوشیدن در سکوت در درون سکوت
ادامهی مطلبمحزون وقتی میخواهم و وقتی نمیخواهم. محزون وقتی با تنی و وقتی نه. محزون وقتی با لبخندت و وقتی نه.
ادامهی مطلبآه تنهایی ورزاها در کشتزار، آه تنهایی انسان در خیابان! در میان ماشینها، قطارها، تلفنها در دل فریادها، تنهایی ژرف. آه تنهایی ورزاها در کشتزار آه کرورها رنج بی دشنام! شب باشد یا روز فرقی نمیکند تاریکی با سپیده میشکند. آه تنهایی ورزاها در کشتزار مردانی …
ادامهی مطلبنه، نمیشود خوابید… هرچه سکوت جوانتر خصالِ ندامتِ خاکسترین، پرطنینتر. در اتاق قدم میزنم و بر کپهی یاس دنجها را به هم، وصله میزنم… چه کسی تف میاندازد در صورتام؟ غایت معصومیت آیا، درون یک شاعر است؟ برج اسد و سنبله، در آسمان مینشینند.
ادامهی مطلبکوتاهی عمر بهترین خصیصهی آدمیست اینکه محو میشود یکبار برای همیشه. مرده از آغاز جهان تا هنگام تولدش، چرا باید برخیزد و کاری کند که بپاید برای ابد؟
ادامهی مطلبدست میکشم از همه چیز جز از تنهایی خویش. در آن سکونت میکنم. زمین مکانی چندان ویژه نیست تا فریادی برآورد، چکاچک شمشیرهای افق که دل را و حتی دورتر از آن را نشانه میگیرد. آیا چنان بلند است آن شاهراه، که از لبهی زمین بگذرد؟ …
ادامهی مطلبساعتی پس از نیمهشب… خروس میخواند… به فریادم میرسد و کابوسهایم را میرماند که سومین شمع روبرویِ من به هرحال، تنها تکراریست از دو شمعی که پیشتر سوختهاند. آنها سوختند با نوری که کم میشد و کمتر میشد سردرگریبان فروبرده آنسان که تنها در دورخ فرو …
ادامهی مطلبباد پاییزی. دو بشقاب، طرحشان فرق میکند.
ادامهی مطلبیک غروب، گوشهی اتوبوس ایستادهبودم، منتظر ایستگاه شمارهی دو. مرد ایستاده هم منتظر بود. نگاهش کردم. به من خیره شد، با نیشهای باز و دندانهایی که از هم فاصله داشتند. گفت: «رو کتام امضا میکنی؟» یک خودکار دستش گرفته بود. یک کت کتان کثیف بر تن، …
ادامهی مطلبشبها می شود ازکناررودخانه به آغوش توآمد می شود کناررودخانه را بوسید آغوش تو را جاری کرد می شود حتی آنقدر درون آغوش تو ماند تا رودخانه ای جاری شود شبها می شود یک گره کور روی گردن خود زد ودرون رودخانه افتاد اما …
ادامهی مطلبباران بر خزهها بیصدا روزهای شادِ رفته را یادآوری میکند.
ادامهی مطلبزنی نامهای میخواند در نور ماه. شکوفههای گلابی.
ادامهی مطلببه هنگام روز یا که شب همیشه نوری در اندرون دارم. به هنگامهی غوغا و صدا سکوت را. همیشه نور و همیشه سکوت.
ادامهی مطلبروی تکهای دستمال دستشویی شناور در شاش پاییننرفته نقش کامل لبهای یک زن. خوش باش، ناتان! فاضلاب برایت بوسهی سرخ بزرگی فرستادهاست. آه، چیزی هدر نمیرود اگر از انسانی باشد.
ادامهی مطلبفرقی نمیکند چه هستیم و که هستیم هرکسی باید به بعضی وظایف برسد: شاعر باید تاج گلش را کنار بگذارد تا صورتش را بشوید و دندانهایش را مسواک بزند، و حتی اشراف باید موهای فرفریشان را شانه کنند و حتی پادشاهان لباس زیر میپوشند. ؛ آرتور …
ادامهی مطلبآلوهایی که در یخچال بودند را خوردهام آنها که شاید برای کریسمس کنار گذاشته بودی مرا ببخش خوشمزه بودند خیلی شیرین و خیلی سرد.
ادامهی مطلبمیخواهم در صدای مرددت امروز انعکاسها را بشنوم. چیزی به من بگو با کلماتی که هرگز نبودهاند. دیگر کن پوستات را بندرت را یا عزیمتی اختراع کن. مرا اما بازگردان به آنجا که بودم آرام چون باران بهار به آن صبحهای داغ آنجا که گل نمردهاست. …
ادامهی مطلبیک گُل. نه دور از شب تن لالام خود را میگشاید بر اضطرار ظریف شبنم.
ادامهی مطلببرای همین تصمیم گرفتم کنار تو گام بردارم. یک روز، شاید یک ماه یا شاید چند سالِ نامشخص. برای سردرگمیات عذر موجهای ندارم. خودم را خسته نمیکنم و اصلن نمیخواهم که باز برگردم و از نو شروع کنم. روابط رمانتیک همیشه با واکنشهای زنجیرهای به پیش …
ادامهی مطلبپول حرف میزند! انکار نمیکنم. یکبار شنیدم گفت: خداحافظ.
ادامهی مطلباشک میریزی پای فریاد. میگشایی دریچهی آرزوهایت را و غنیتری از شب.
ادامهی مطلببوس و کنارمان خیلی طول کشید تا مغز استخوانمان به هم عشق ورزیدیم صدای خرد شدن استخوانهامان را میشنوم، اسکلتهایمان را میبینم. حالا منتظرم بروی، صدای تقتق کفشات دیگر شنیده نشود. حالا، سکوت. امشب، میخواهم تنها بخوابم در جامهی خواب عفاف. تنهایی نخستین میزان بهداشتی است. …
ادامهی مطلبمیروم. وادارم نکردی رنج بکشم پس لزومیندارد انتظار نفرتم را داشته باشی، که هدیهای خواهد بود پرشکوه و نفیس. هرگز نمیارزی به چیزی گرانبها چون تکهگوشتی زنده. به سادگی حضورت را در خویش کشتهام . حالا، تطهیر شده، در بزم رقص قاتلان میرقصم.
ادامهی مطلبميان گلها، تنها با جام شرابام، تنها مینوشم. جامم را بالا میبرم و از ماه میخواهم با من بنوشد. انعکاس او و من در جام، تنها ما سه تن. و آه برمیآورم که ماه نمیتواند بنوشد و سايهام، بیهوده همراهیام میکند، بیآنکه چيزی بگويد. بیکه دوستی …
ادامهی مطلبپر بکش رویای من، پرواز کن از فراز دشتهای منجمد از فراز هیزم درختان مرده در زمستان فراز شو تا اقصای شبهای پرستاره توقف نکن، پربکش دورتر و دورتر حتی. بسوز اشتیاق من چنان شعلهای ابدی و بسوزان در تاریکی آنجا که دیرزمانیاست همهچیز به خاموشی …
ادامهی مطلبآه میدرخشد چشمانت به رنگِ میلاد.
ادامهی مطلبچون یک ساعت شنی موسیقی در موسیقی میافتد. اندوهگینم در شبِ دندانهای گرگ. میافتد موسیقی در موسیقی چون صدای من در صداهای من.
ادامهی مطلبدر دلِ یک شعر شعری دیگر است در دلِ دل غیاب است در دلِ غیاب سایهی من دلِ دلِ شعر است.
ادامهی مطلبجنگلی از موسیقی پرندگان در چشمانم قفسهای کوچک نقاشی میکردند.
ادامهی مطلباین چشمها تنها برای سنجش غیاب خود را میگشایند.
ادامهی مطلباندوه که محو میشود خاطرات باز میگردند. هریک به خامهی خویش زخممان میزند.
ادامهی مطلبسکون قصد است. میتوان مانع سفر شد، ولی که میتواند منتظر را باز دارد از انتظار؟
ادامهی مطلبآنکه میمیرد به ایده بدل میشود. به مردگانت اندیشه کن. در هر واژه دو چشم از گذشتهها تو را زیرنظر دارند. تمامشان در اعماقِمان به خواب میروند: گلهای سرخ پرپر باغهای شیراز ماههای خونین بابل و زورقهای نقرهای که در نیل غرق میشوند. آنچه میگذرد به …
ادامهی مطلباینجا، خورشید آرمیده است خالق بامداد که به روز، نور بخشید و عصر را به استراحت فراخواند. چوپانِ اعجاز دستهای درخشان که گلهای سرخ را آبستن کرد و گلبرگهاشان را چاک چاک از هم درید. اینجا، خورشید آرمیده است نرموک آرام و بنفش که مالک اشکال …
ادامهی مطلبفریضه است، چنین میاندیشید کیرکگارد. به گمان من اما، نیکوتر عشق ورزیدن است بی هیچ فریضهای. تفاهم روح با روح و پاسخ خون به خون -خواه در فراز یا نشیب- بیاطمینان از مقصد پرواز.
ادامهی مطلببر دروازههای شهری ناشناس زنی نگهام داشت از اوخواستم: بگذار بگذرم، من فقط به درون میروم و بیرون میآیم و دوباره به درون میروم و بیرون میآیم چرا که چون هر مردی از تاریکی هراسانم. اما او به من گفت: من چراغها را روشن گذاشتم.
ادامهی مطلبصدايی بر آبها صدايی بر بادها میچرخد و میگريد: «آی! چه بادیان اين بادا چه آبیان اين آبا، چشات که مال منن!» غربیاند بادها و غربیاند آبها آنجا که نور میآرامد. «آی! چه بادیان اين بادا چه آبیان اين آبا، چشات که مال منن!» سرد، سرد، …
ادامهی مطلباونور ستارههای قشنگ… چی؟ ها… گفتم ازم نخواه هی تو چشات نگا کنم. چی؟ ولش کن، حوصلهی توضیح دادن ندارم. چی؟ حوصلهی توضیح دادن ندارم. چی؟ حوصلهی تو رو ندارم….
ادامهی مطلببیگناهان اغوا میشوند در طارمیها و زنان همسایه از رستخیز تن سخن میگویند. دخترانم میگریند در دستهاشان و سبز است زاریشان. چه روزیاست امروز که به آخر نمیرسد؟
ادامهی مطلبخیال میکردم: هرگز عوض نمیشود در پیراهن سفید همیشه منتظر خواهد ایستاد با چشمهای آبیاش در آستانهی هر در همیشه لبخند میزند وقتی گردنبندش را میپوشد تا آنکه ناگهان آن رشته پاره شد و حالا زمستانِ مرواریدها در شکافهای کف خانه قهوه دوست دارد مادر سفالِ …
ادامهی مطلبدستان من با موسیقی میروییدند پشتِ سرِ گلها. اما حالا چرا به دنبال تو میگردم، شب چرا میخوابم با مردگانِ تو؟
ادامهی مطلب