شبِ کورِ من. رویای تنِ شفاف مثالِ درختی شیشهای. هراسِ جستنِ چشمهای تو در فضای آکنده از نالههای شعر.
ادامهی مطلب
شبِ کورِ من. رویای تنِ شفاف مثالِ درختی شیشهای. هراسِ جستنِ چشمهای تو در فضای آکنده از نالههای شعر.
ادامهی مطلبچشمها حرف میزنند یا همینکه خود را میگشایند هرچه باقی مانده را بیرون میریزند. چشمها، نه کلمات چشمها، نه پیمانها. با چشمانم کار میکنم در ساختن در تعمیر در بازسازیِ چیزی شبیه آینهای انسانی یک شعر انسان یک آواز بعید از جنگل.
ادامهی مطلبجستجو یک فعل نیست که سرگیجه است. به عمل اشاره نمیکند. معنایش رفتن برای یافتنِ کسی نیست بلکه دروغ گفتناست چون کسی نمیآید.
ادامهی مطلبناگهان به دنیا نیامدهام نمردهام مرکز سایه سایه است در انتظارِ من.
ادامهی مطلبدر قفس زمان زن خفته به چشمهای تنهایش نگاه میکند. باد جواب نازک برگها را برایش میآورد.
ادامهی مطلبمیگریم، به دریا نگاه میکنم و میگریم. آوازی میخوانم، کوچک. دریایی هست. نور هست. سایهها هستند. چهرهای هست. چهرهای با رد بهشت گمشده. جستجویش کردهام. بیآنکه به دنبالش گشته باشم. بیآنکه محتضر باشم.
ادامهی مطلبشبی که میروی دستت را به من بده اثرِ فرشتهی سوزان روزها خودکشی میکنند برای چه؟ شبی که میروی شب بخیر
ادامهی مطلبزندگی، زندگی من، دست از سقوط بردار، دست از رنج بردار، زندگی من، دست از پیوستن به آتش بردار، از سکوتِ بیتکلف، از سنگهای سبز در خانهی شب، دست از سقوط و رنج بردار، زندگی من.
ادامهی مطلبخودم را به سکوت میپیوندم خودم را با سکوت یگانه میکنم دست میکشم از فعلیت دست میکشم از نوشیدن دست میکشم از گفتن.
ادامهی مطلبپیش از این نوری بود در زبانام متولد بر قدمهای کوچک عشق. شبِ گشاده. شبِ حضور.
ادامهی مطلبکسی به میان سکوت در میآید و ترکم میکند. حالا تنهایی تنها نیست. مثل شب حرف میزنی. مثل تشنگی از خود خبر میدهی.
ادامهی مطلبشعر تو مکان زخم را برمیگزینی آنجا که از سکوتمان حرف میزنیم. از زندگی من این مراسم بس ناب را بر میآوری.
ادامهی مطلبنه شعرِ غیابِ تو. تنها یک نقش، شکافی در دیوار، چیزی در باد، طعمی تلخ.
ادامهی مطلبهنوز حالا نیست حالا هرگز است هنوز حالا نیست حالا و همیشه هرگز است
ادامهی مطلبهمه میفهمند آنچه هیچکس هیچکس نمیفهمد آنچه همه
ادامهی مطلبو از دل سرسبزیها ندا در آمد: میان جان و حواس مغاکی میگسترد. تنها آندم که در هردو آتشی شعله میگیرد ناپدید میشود.
ادامهی مطلبریشهای تلخ است و جهانی با هزار مهتابی. و کوچکترین دست دروازهی آب را نمیشکند. به کجا میروی؟ به کجا، کجا؟ آسمانی هست با هزار پنجره -ستیز زنبورهای خاکستری- و یک ریشهی تلخ. تلخ. درد میکند در کف پا درد میکند در درون صورت و درد …
ادامهی مطلبشب سر آمدن ندارد تا تو نیایی و من رفتن نتوانم. خواهم رفت اما هرچند خورشیدی افعی شقیقهام را خواهد خورد. میآیی اما با زبانی سوخته به باران نمک. روز سر آمدن ندارد تا تو نیایی و من رفتن نتوانم. خواهم رفت اما و به غوکها …
ادامهی مطلبیار شیرین من باران میبارد در سانتیاگو. خورشید را به سایه روشن میکنند کاملیاهای سفید هوا. در شب تاریک باران میبارد در سانتیاگو. علفهای خواب و نقره ماه تهی را میپوشانند. بر خیابان، باران را ببین سوگواری سنگ و شیشه را. سایه و خاکستر دریای خویش …
ادامهی مطلبچرا آن تصویر چنین به دنبالم دوید؟ میان گودالهای گل و لای تنههای خشک درختان و دامچالههای مرداب…؟ به طلسمی که کور میکرد، تنها با یک حرکت مرهمِ معطرِ نخستین انکار را منسوخ کرد. تمام بسترهای تن لبریزِ آب حیات بر جادههای گزیدهی سکوت بذر شقایق …
ادامهی مطلبو صدا بدل شد به رگباری از باد و به جنگل درختان قان گریخت آنجا که ماه بر تنهی درختان عاشقانههای سالیان را کشف میکرد. پچپچهای شبانه میدرخشید.
ادامهی مطلبهر چه بیشتر میبینم، بیشتر کلمه کم میآورم و چقدر میخواهم داشتهباشمش وقتی که کور شدم. حتی روح هم جسم است و از آن، مثل تار مو بر کاسهی سر کلمه در زمان میریزد: در سفری کوتاه از خانه به خانه. کور و کر به آنجا …
ادامهی مطلبدستهای من عاشقاند افسوس، دهانم عاشق است و نگاه کن ناگهان میفهمم که اشیا آنقَدَر به من نزدیکند که به سختی میتوانم قدم بردارم از میانشان و رنج نبرم. احساس شیرینیست از بیداری، از رویا، و حالا من اینجایم، بیخواب. به وضوح خدایان عاجی را میبینم …
ادامهی مطلبپرندهای چهاربالم من شتری بیکوهان و آسمانی با دو خورشید، ابری که میبارد بر دریا و قایقی بادبانی غریقِ هوا پروانهای، خلیده به برق نگاه و زیبا انگار که مرده بودم.
ادامهی مطلبتنها زمان حال خاطره دارد. آنچه بوده، ناشناخته است. مردگان همیشه بین خود جابجا میکنند اسمهاشان را، شمارهها را، یک، دو، سه… تنها آنچه خواهد بود، وجود دارد. آنچه اتفاق نیافتاده آویزان از شاخهی درختی به دنیا نیامده نیمه شبح. تنها تن کرخت من است واپسین …
ادامهی مطلبهمه می دانند که مکزیک کشوری خیالی است. می روم، وقتی همه خوابند. وقتی علف هنوز استوار و زرد است، وقتی صدای هیچ فاتحی به من نمی گوید برگرد. وقتی آخرین تگرگ آخرین درخت را از هم میدرد. منتظر من است مکزیک. چمدانم آماده است. خواهم …
ادامهی مطلببارالها یاریمان کن تا میوه را تصور کنیم تصویر محض ملاحت را و لمس سطوح را از غروب و طلوع، ماهی را از حصار دریا ماهی خاردار اعماق ناب را و نیز دختری را کور چون تقدیر دختری که میخواند نغمهی زیبای بلکانتو را.
ادامهی مطلبچه دشوار طولانیکردن همهچیز از یک حیات، چه دشوار کوتاه نهادن همهچیز ای حیات من.
ادامهی مطلبای کتاب، نخواه که بمانی به هر گوشه، در تنهایی.
ادامهی مطلبترانهی کوتاه، ترانهی کوتاه، بسیار، بسیار، عین ستارگانِ آسمان عین شنهای ساحل عین علفهای چمنزار عین امواج رود… ترانهی کوتاه، کوتاه، بسیار ساعات، ساعات، ساعات، ساعات، ستارگان، شنها، علفها، امواج ساعات، نورها، ساعات، سایهها ساعات زندگیِ مردگان زندگیام.
ادامهی مطلبترازوی ماه که به شمال اشاره میکند (رنگی).
ادامهی مطلبترانهی من بخوان، پیش از آنکه خوانده شوی! موهبت و شور ببخش به آنکه نگاهت میکند پیش از آنکه بخواندت! از خویش جاری شو: تازه و معطر!
ادامهی مطلببالای دریای کوبا انبوه گلهای اخرایی گریه میکنند. بالای جزیرهی گمشده هوای زرد میلرزد.
ادامهی مطلببگشا خود را، جُلجُلان روز. ببند خود را، جُلجُلانِ شب.
ادامهی مطلبشمع و چراغ و فانوس و شبپره. مجمعالکواکب نیزهها. پنجرههای کوچک طلایی میلرزند، و در سپیدهدمان میجنبند صلیبها بر صلیبها. شمع و چراغ و فانوس و شبپره.
ادامهی مطلبسویل برجیست پر از کمانداران چیرهدست. برای زخمخوردن سویل و برای مردن کوردوبا. شهری که در کمین وزنهای بلند است و چون هزارتوها آنها را حلقه میکند. سوزان چون پیچکهای تاک. سویل برای زخمخوردن. زیر قوس آسمان میان دشت پاکاش، نیزهی پیاپی رودش را پرتاب میکند. …
ادامهی مطلبماه که برمیخیزد ناقوسها ناپدید میشوند و ردپاهای نفوذناپذیر پدیدار میگردند. ماه که برمیخیرد دریا خاک را میپوشاند و دل، خود را جزیرهای مییابد در لایتناهی. زیر ماه بدر هیچکس پرتقال نمیخورد. میوههای سبز و خنک باید خورد. هنگام که ماه با صد چهرهی یگانه برمیخیزد، …
ادامهی مطلبولی چون عشق تیرها کورند. بر فراز شب سبز تیرها رد سوسنهای داغ به جا میگذارند. دکل ماه ابرهای ارغوانی را میشکافد و گلآویزها از شبنم پر میشوند. آه، اما چون عشق تیرها کورند.
ادامهی مطلبظلمت دریا که در آن سکنی میکنم، ظلمت، مه، دریا و دلشورهای در این پرواز، ظلمت و نه یاعویی در دورها و نه هیچ قطعیتی… تنها گامهای مردگان بر دریای گشاده.
ادامهی مطلببر درگاهت صدایت کردم. نبودی. تیغ سفر شرحه شرحهات کرد. چهکسی برمیگردد وقتی تو برمیگردی؟ بادِ بیخاطره، در شب خود را در حدسهای بیهوده میپیچد. میگویند زندگی میگذرد. میان برفهای خارجی، نورهایی که نمیشناسمشان، آغوش میگشایم -به راهنماهای کوران- جستجو میکنم. از اینجا، با گوشهای کر …
ادامهی مطلبزیباییِ زن ویران میکند عشقام را چرا که با ویران کردن وهم حقیقت را نیز به نابودی میکشد. عشقِ مرد ویران میکند زیباییام را که وقتی به خود نقابی پذیرفتم حجابی نیز میجویم. صبحی سیاه… یک روستا که تمام خروسهایش را خوردهاند.
ادامهی مطلبتابستان، پشه درمان میکند تب یونجهام را با طب سوزنی.
ادامهی مطلبیار جوان من، سرانجام صعود کردهایم از این صخرهها تا خیره شویم به دریای عمر، به خاکستری، به غم. بر این لبهی گلسنگها باد بلند آرزویم باید فرونشیند. نمیبینی، آه؟ پائیزم من، خیانتپیشه نشانه رفتهام قلبت را با نیزهای زهرآگین تو را که جوانی، میدرخشی و …
ادامهی مطلبهیچکس نمیشناسدم من شب را میگویم هیچکس نمیشناسدم من تنام را میگویم هیچکس نمیشناسدم من باران را میگویم هیچکس نمیشناسدم من مردگان را میگویم
ادامهی مطلبکسی نزدیک نمیشود. اتاق مجروح است. به گلی میماند، به دهانی که به خاموشیاش کشاندهاند. طفلِ خفته در مادرِ خفته به سوی تصویرش در شب غلت میخورد: برف میبارد، باد ردپاهای خام را محو میکند که از دل کودکیام بیرون میروند. کلمات دنبال راهی میگردند از …
ادامهی مطلبیک شهر. یک کوچه. یک گدا. یک فاحشه. سیاه. خیس. این دهان بوگندو! این گیسوان کمپشت! این صدای ودکازده! فلاکت! آه! بعد تو میآیی، خاموش. آن دهان را میبوسی. دست بر آن گیسوان مینهی. میروی، خاموش. صدا خاموش میشود. نگاه مشکوک میمیرد. ولی من فریاد میزنم: …
ادامهی مطلباشک میریزی پای فریاد. میگشایی دریچهی آرزوهایت را و غنیتری از شب.
ادامهی مطلبشعر مینویسی چرا که محتاجی به مکانی که در آن باشد آنچه که نیست.
ادامهی مطلبگفتم، که دیگر حقیقت داشتم. ناگهان کسی آمد و از دیگری حرف زد و حقیقت از من گریخت، به جهان نسیاناش. حالا نمیتوانم با حافظهی ضعیفم، حقیقتام را به خاطر بیاورم. ولی، روشن است، میدانم که در دروغ زندگی میکنم.
ادامهی مطلبیک لحظهی پیش، داشتیم حرف میزدیم: «بیست سالِ دیگه، وقتی من چهل و پنجساله میشم…» و ناگهان، رنج، بیریسمان، نوری و سایهای میگریزند، دستها بر چشمها: و بیآنکه بدانیم چطور، خود را مییابیم که داریم اینطور حرف میزنیم:«بیست سالی میشه از وقتی بیست و پنج سالم …
ادامهی مطلببرگ خشک را به سمت نوری گرفتهای که مشتاق اوست یا نور را به سمت برگ مشتاق؟
ادامهی مطلبریشهها و بالها. اما باشد که بالها ریشه کنند و ریشهها پربگیرند.
ادامهی مطلبتنهایی تنهاست. و تنها تنهایی مییابدش که موج تنها را مییابد بر دریایی تنها که به خود میریزد.
ادامهی مطلبتو ای واژه ای از دهان من، طرح افکنده به احساسی که منات میبخشم. تنام را میتنی به مایهی جانم.
ادامهی مطلبسیاه نیست غروب، غروب کامل! خون است آری که به پیش میرود میلاد قرمزدانهایست. خشک نیست پاییز پاییز کامل! خون است آری که میریزد بذرپاشی طلاست. فقیر نیست مرگ مرگ کامل! خون اعماق است و کان سلطنت!
ادامهی مطلبنقاشی که نقشام زد در این کنج تاریک حیات چنین نیکو که به حقیقت شباهت میبرد دوباره نقاشیام کن، آه ناپسند تا شباهت به دروغ ببرد.
ادامهی مطلبهر پاییز زندگی به شهادتی آهسته کمال را تصدیق میکند. آتش مغرور!
ادامهی مطلبمرو ای خاطره مرو! محو مشو ای چهره چنین چنان که به مرگ! نگاهم کنید همچنان چشمان درشت ثابت چون آنی که نگاهم کردید! لبخند بزنید ای لبها چون آنی که به من لبخند زدید!
ادامهی مطلب