بازگشت به خانه

چشم‌ها

چشم‌ها

چشم‌ها حرف می‌زنند یا همین‌که خود را می‌گشایند هرچه باقی مانده را بیرون می‌ریزند. چشم‌ها، نه کلمات چشم‌ها، نه پیمان‌ها. با چشمانم کار می‌کنم در ساختن در تعمیر در بازسازیِ چیزی شبیه آینه‌ای انسانی یک شعر انسان یک آواز بعید از جنگل.

ادامه‌ی مطلب
جستجو

جستجو

جستجو یک فعل نیست که سرگیجه است. به عمل اشاره نمی‌کند. معنایش رفتن برای یافتنِ کسی نیست بلکه دروغ گفتن‌است چون کسی نمی‌آید.

ادامه‌ی مطلب
چهره‌ای هست

چهره‌ای هست

می‌گریم، به دریا نگاه می‌کنم و می‌گریم. آوازی می‌خوانم، کوچک. دریایی هست. نور هست. سایه‌ها هستند. چهره‌ای هست. چهره‌ای با رد بهشت گمشده. جستجویش کرده‌ام. بی‌آن‌که به دنبالش گشته باشم. بی‌آنکه محتضر باشم.

ادامه‌ی مطلب
زندگی من

زندگی من

زندگی، زندگی من، دست از سقوط بردار، دست از رنج بردار، زندگی من، دست از پیوستن به آتش بردار، از سکوتِ بی‌تکلف، از سنگ‌های سبز در خانه‌ی شب، دست از سقوط و رنج بردار، زندگی من.

ادامه‌ی مطلب
سکوت

سکوت

خودم را به سکوت می‌پیوندم‌ خودم را با سکوت یگانه می‌کنم دست می‌کشم از فعلیت دست می‌کشم از نوشیدن دست می‌کشم از گفتن.

ادامه‌ی مطلب
ریشه ی تلخ

ریشه ی تلخ

ریشه‌ای تلخ است و جهانی با هزار مهتابی. و کوچکترین دست دروازه‌ی آب را نمی‌شکند. به کجا می‌روی؟ به کجا، کجا؟ آسمانی هست با هزار پنجره -ستیز زنبورهای خاکستری- و یک ریشه‌ی تلخ. تلخ. درد می‌کند در کف پا درد می‌کند در درون صورت و درد …

ادامه‌ی مطلب
غزل عشق تاریک

غزل عشق تاریک

شب سر آمدن ندارد تا تو نیایی و من رفتن نتوانم. خواهم رفت اما هرچند خورشیدی افعی شقیقه‌ام را خواهد خورد. می‌آیی اما با زبانی سوخته به باران نمک. روز سر آمدن ندارد تا تو نیایی و من رفتن نتوانم. خواهم رفت اما و به غوک‌ها …

ادامه‌ی مطلب
عاشقانه ای برای سانتیاگو

عاشقانه ای برای سانتیاگو

یار شیرین من باران می‌بارد در سانتیاگو. خورشید را به سایه روشن می‌کنند کاملیاهای سفید هوا. در شب تاریک باران می‌بارد در سانتیاگو. علف‌های خواب و نقره ماه تهی را می‌پوشانند. بر خیابان، باران را ببین سوگواری سنگ و شیشه را. سایه و خاکستر دریای خویش …

ادامه‌ی مطلب
چرا آن تصویر چنین به دنبالم دوید؟

چرا آن تصویر چنین به دنبالم دوید؟

چرا آن تصویر چنین به دنبالم دوید؟ میان گودال‌های گل و لای تنه‌های خشک درختان و دام‌چاله‌های مرداب…؟ به طلسمی که کور می‌کرد، تنها با یک حرکت مرهمِ معطرِ نخستین انکار را منسوخ کرد. تمام بسترهای تن لبریزِ آب حیات بر جاده‌های گزیده‌ی سکوت بذر شقایق …

ادامه‌ی مطلب
صدا

صدا

و صدا بدل شد به رگباری از باد و به جنگل درختان قان گریخت آن‌جا که ماه بر تنه‌ی درختان عاشقانه‌های سالیان را کشف می‌کرد. پچ‌پچه‌ای شبانه می‌درخشید.

ادامه‌ی مطلب
هر چه بیشتر می‌بینم…

هر چه بیشتر می‌بینم…

هر چه بیشتر می‌بینم، بیشتر کلمه کم می‌آورم و چقدر می‌خواهم داشته‌باشمش وقتی که کور شدم. حتی روح هم جسم است و از آن، مثل تار مو بر کاسه‌ی سر کلمه در زمان می‌ریزد: در سفری کوتاه از خانه به خانه. کور و کر به آن‌جا …

ادامه‌ی مطلب
عصر طلایی عشق

عصر طلایی عشق

دست‌های من عاشق‌اند افسوس، دهانم عاشق است و نگاه کن ناگهان می‌فهمم که اشیا آن‌قَدَر به من نزدیکند که به سختی می‌توانم قدم بردارم از میانشان و رنج نبرم. احساس شیرینی‌ست از بیداری، از رویا، و حالا من اینجایم، بی‌خواب. به وضوح خدایان عاجی را می‌بینم …

ادامه‌ی مطلب
من

من

پرنده‌ای چهاربالم من شتری بی‌کوهان و آسمانی با دو خورشید، ابری که می‌بارد بر دریا و قایقی بادبانی غریقِ هوا پروانه‌ای، خلیده به برق نگاه و زیبا انگار که مرده بودم.

ادامه‌ی مطلب
ساکنان این لحظه

ساکنان این لحظه

تنها زمان حال خاطره دارد. آن‌چه بوده‌، ناشناخته است. مردگان همیشه بین خود جابجا می‌کنند اسم‌هاشان را، شماره‌ها را، یک، دو، سه… تنها آنچه خواهد بود، وجود دارد. آنچه اتفاق نیافتاده آویزان از شاخه‌ی درختی به دنیا نیامده نیمه‌ شبح. تنها تن کرخت من است واپسین …

ادامه‌ی مطلب
مکزیک منتظر است

مکزیک منتظر است

همه می دانند که مکزیک کشوری خیالی است. می روم، وقتی همه خوابند. وقتی علف هنوز استوار و زرد است، وقتی صدای هیچ فاتحی به من نمی گوید برگرد. وقتی آخرین تگرگ آخرین درخت را از هم می‌درد. منتظر من است مکزیک. چمدانم آماده است. خواهم …

ادامه‌ی مطلب
بارالها

بارالها

بارالها یاری‌مان کن تا میوه را تصور کنیم تصویر محض ملاحت را و لمس سطوح را از غروب و طلوع، ماهی را از حصار دریا ماهی خاردار اعماق ناب را و نیز دختری را کور چون تقدیر دختری که می‌خواند نغمه‌ی زیبای بل‌کانتو را.

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی کوتاه

ترانه‌ی کوتاه

ترانه‌ی کوتاه، ترانه‌ی کوتاه، بسیار، بسیار، عین ستارگانِ آسمان عین شن‌های ساحل عین علف‌های چمنزار عین امواج رود… ترانه‌ی کوتاه، کوتاه، بسیار ساعات، ساعات، ساعات، ساعات، ستارگان، شن‌ها، علف‌ها، امواج ساعات، نورها، ساعات، سایه‌ها ساعات زندگیِ مردگان زندگی‌ام.

ادامه‌ی مطلب
شمع و چراغ

شمع و چراغ

شمع و چراغ و فانوس و شب‌پره. مجمع‌الکواکب نیزه‌ها. پنجره‌های کوچک طلایی می‌لرزند، و در سپیده‌دمان می‌جنبند صلیب‌ها بر صلیب‌ها. شمع و چراغ و فانوس و شب‌پره.

ادامه‌ی مطلب
سویل برجی‌ست

سویل برجی‌ست

سویل برجی‌ست پر از کمانداران چیره‌دست. برای زخم‌خوردن سویل و برای مردن کوردوبا. شهری که در کمین وزن‌های بلند است و چون هزارتوها آن‌ها را حلقه می‌کند. سوزان چون پیچک‌های تاک. سویل برای زخم‌خوردن. زیر قوس آسمان میان دشت پاک‌اش، نیزه‌ی پیاپی رودش را پرتاب می‌کند. …

ادامه‌ی مطلب
ماه که برمی‌خیزد

ماه که برمی‌خیزد

ماه که برمی‌خیزد ناقوس‌ها ناپدید می‌شوند و ردپاهای نفوذناپذیر پدیدار می‌گردند. ماه که برمی‌خیرد دریا خاک را می‌پوشاند و دل، خود را جزیره‌‌ای می‌یابد در‌‌ لایتناهی. زیر ماه بدر هیچ‌کس پرتقال نمی‌خورد. میوه‌های سبز و خنک باید خورد. هنگام که ماه با صد چهره‌ی یگانه برمی‌خیزد، …

ادامه‌ی مطلب
بر فراز شب سبز

بر فراز شب سبز

ولی چون عشق تیرها کورند. بر فراز شب سبز تیرها رد سوسن‌های داغ به جا می‌گذارند. دکل ماه ابرهای ارغوانی را می‌شکافد و گل‌آویزها از شبنم پر می‌‌شوند. آه، اما چون عشق تیرها کورند.

ادامه‌ی مطلب
ظلمت

ظلمت

ظلمت دریا که در آن سکنی می‌کنم، ظلمت، مه، دریا و دلشوره‌ای در این پرواز، ظلمت و نه یاعویی در دورها و نه هیچ قطعیتی… تنها گام‌های مردگان بر دریای گشاده.

ادامه‌ی مطلب
انتظار می‌کشم

انتظار می‌کشم

بر درگاهت صدایت کردم‌‌. نبودی. تیغ سفر شرحه شرحه‌ات کرد. چه‌کسی برمی‌گردد وقتی تو برمی‌گردی؟ بادِ بی‌خاطره، در شب خود را در حدس‌های بیهوده می‌پیچد. می‌گویند زندگی می‌گذرد. میان برف‌های خارجی، نورهایی که نمی‌شناسمشان، آغوش می‌گشایم -به راهنماهای کوران- جستجو می‌کنم. از این‌جا، با گوش‌های کر …

ادامه‌ی مطلب
صبحی سیاه…

صبحی سیاه…

زیباییِ زن ویران می‌کند عشق‌ام را چرا که با ویران کردن وهم حقیقت را نیز به نابودی می‌کشد. عشقِ مرد ویران می‌کند زیبایی‌ام را که وقتی به خود نقابی پذیرفتم حجابی نیز می‌جویم. صبحی سیاه… یک روستا که تمام خروس‌هایش را خورده‌اند.

ادامه‌ی مطلب
یار جوان من

یار جوان من

یار جوان من، سرانجام صعود کرده‌ایم از این صخره‌ها تا خیره شویم به دریای عمر، به خاکستری، به غم. بر این لبه‌ی گلسنگ‌ها باد بلند آرزویم باید فرونشیند. نمی‌بینی، آه؟ پائیزم من، خیانت‌‌پیشه نشانه رفته‌ام قلبت را با نیزه‌ای زهرآگین تو را که جوانی، می‌درخشی و …

ادامه‌ی مطلب
برف می بارد

برف می بارد

کسی نزدیک نمی‌شود. اتاق مجروح است. به گلی می‌ماند، به دهانی که به خاموشی‌اش کشانده‌اند. طفلِ خفته در مادرِ خفته به سوی تصویرش در شب غلت می‌خورد: برف می‌بارد، باد ردپاهای خام را محو می‌کند که از دل کودکی‌ام بیرون می‌روند. کلمات دنبال راهی می‌گردند از …

ادامه‌ی مطلب
«داستایوفسکی»

«داستایوفسکی»

یک شهر. یک کوچه. یک گدا. یک فاحشه. سیاه. خیس. این دهان بوگندو! این گیسوان کم‌پشت! این صدای ودکازده! فلاکت! آه! بعد تو می‌آیی، خاموش. آن دهان را می‌بوسی. دست بر آن گیسوان می‌نهی. می‌روی، خاموش. صدا خاموش می‌شود. نگاه مشکوک می‌میرد. ولی من فریاد می‌زنم: …

ادامه‌ی مطلب
حقیقت

حقیقت

گفتم، که دیگر حقیقت داشتم. ناگهان کسی آمد و از دیگری حرف زد و حقیقت از من گریخت، به جهان نسیان‌اش. حالا نمی‌توانم با حافظه‌ی ضعیفم، حقیقت‌ام را به خاطر بیاورم. ولی، روشن است، می‌دانم که در دروغ زندگی می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
زمان

زمان

یک لحظه‌ی پیش، داشتیم حرف می‌زدیم: «بیست سالِ دیگه، وقتی من چهل و پنج‌ساله می‌شم…» و ناگهان، رنج، بی‌ریسمان، نوری و سایه‌ای می‌گریزند، دست‌ها بر چشم‌ها: و بی‌آن‌که بدانیم چطور، خود را می‌یابیم که ‌‌داریم این‌طور حرف می‌زنیم:«بیست سالی می‌شه از وقتی بیست و پنج سالم …

ادامه‌ی مطلب
خون است آری

خون است آری

سیاه نیست غروب، غروب کامل! خون است آری که به پیش می‌رود میلاد قرمز‌دانه‌ایست. خشک نیست پاییز پاییز کامل! خون است آری که می‌ریزد بذرپاشی طلاست. فقیر نیست مرگ مرگ کامل! خون اعماق است و کان سلطنت!

ادامه‌ی مطلب
مرو ای خاطره

مرو ای خاطره

مرو ای خاطره مرو! محو مشو ای چهره چنین چنان که به مرگ! نگاهم کنید هم‌چنان چشمان درشت ثابت چون آنی که نگاهم کردید! لبخند بزنید ای لب‌ها چون آنی که به من لبخند زدید!

ادامه‌ی مطلب