ای رویا ای مرگ نامرئی برادران من ژرفترین برادران من برادرانام در هیچ!
ادامهی مطلب
ای رویا ای مرگ نامرئی برادران من ژرفترین برادران من برادرانام در هیچ!
ادامهی مطلبزندگی میکنم. میسوزاند زیبایی را خون من. به هنگامهی زندگی. بخار میکند عشق را خون مضاعفم. زندگی میکنم. ذوب میکند هشیواری را خون من.
ادامهی مطلببه پلی میماند خواب که از امروز به فردا میرسد. آن پایین، چنان رویایی آب در گذر است و جان در گذر است.
ادامهی مطلبببند! در را ببند! چنان که او خوش میداشت… باشد که خاطرهاش بابِ طبعاش باشد.
ادامهی مطلبرها از کلمات رها از معنا: شعر میماند.
ادامهی مطلبتنها تو را دیدم دیروز، تنها به چشمهایت نگاه کردم دیروز، اسمت را نمیدانم. ولی هر که هستی -به تقریب میتوانم بگویم- دوستات دارم.
ادامهی مطلببه کجا بروم اگر در هر صدا اگر در دل هر لحظه از روز چیزی به جا نهادی؟
ادامهی مطلبمجزاست سفر از شب. میان این آتش و ناهشیاری تو نور مغاکین ظهر.
ادامهی مطلبگردِ هم آور ستارگان را اگر چنین میخواهی، آوازها را گرد آور و نگهدار. چهرههای زنان را سالها و سالها را نگهدار و آنگاه دستانت را باز کن، بگذار بروند و بگو بدرود! بگذار ستارهها و آوازها بروند. چهرهها و سالها بروند. دستانت را بگشا و …
ادامهی مطلبستاره، تنها ستارهی من در فلاکت شب، تنها برای من، تنها، میدرخشی، در تنهاییام میدرخشی. ای ستارهای که هرگز پایانی نخواهد داشت درخششات، از زمان اندک بهرهای به تو دادهاند برای من، نوری میبخشی به من که با مناش کاری نیست جز بُرنده کردن نومیدیام.
ادامهی مطلبدر فلک رفیع شعر یا نغزتر در خاک یا عالم شعر که شاملِ افلاک، ستارگان، خدایان، فانیان میشود آواز میخوانند بلبلهای کیتس رمبو میگذرد همیشه چنگ انداخته در هفدهسالگیاش انگار در شعلهی زندهی عشقِ سان خوان. مضاعف میشود رنج ترزا و اسبش لگد میپراکند بر غبار …
ادامهی مطلبآواز میخوانند در ملودیاسپرینگ، تمام دخترکان میرقصند در ملودیاسپرینگ، تمام پسرکان گره میخورند به پیرمردان، پیرزنان دود میکنند چپقهای کفِ دریاشان را در ملودی اسپرینگ، همگی جز چستر کارمایکل جانداده در پاییز سال ۱۹۶۲ نخست، چون درختی از کف داد، برگهایش را پرها، بادها، تکههای خاطره …
ادامهی مطلبقصاب جوان لباسهای سلاخیاش را از تن در میآورد، یا چاقویش را تیز میکند در غرفهی بازار. من پرسه میزنم، در حظی وافر از حاضر جوابیاش، از وقفهها و از حرکاتش به این سو و آن سو. آهنگران با سینههای چرک و پشمالو سندان را دوره …
ادامهی مطلبمیگوییم آغازی ندارد دریا آغاز میشود هرجا که پیدایش میکنیم و آنگاه با آن رودررو در میآیی به هر سو.
ادامهی مطلبباری چهکسی گفت: تا اینجا عطش، تا اینجا آب؟ باری چه کسی گفت: تا اینجا هوا، تا اینجا آتش؟ باری چه کسی گفت: تا اینجا عشق، تا اینجا نفرت؟ باری چه کسی گفت: تا اینجا انسان، تا اینجا نه؟ تنها امید را مفصلهایی هست شفاف، خونبار.
ادامهی مطلبمحو نمیشوی حتی اگر رفته باشی، خورشید دورترنیست از نارنگی رهاشده بر میز و خودکار گرفتار آمده در نامت بر میز نمیلغزد. دوباره بچه شدهام رها کردم نابیناییام را چون یک روسری از پنجره ای و دیدم که نمیافتد که جهان انبساط نمییابد که میان ستارگان …
ادامهی مطلبشایعه. هرچند بیش از یک شایعه نمیپاید. عطر. هرچند بیش از یک عطر نمیماند. ولی در آغاز من، خاطرات و رنگ ساعات کهن. رنج. خط مقدم جادو و رنج زنده. جنگ. در نبرد واقعی و وقیح. حذف کن! نامرئی-مردم را که همیشه محاصره میکنند خانهام را.
ادامهی مطلبشمارِ حکما کم نیست اما حتی یک درخت، یک درختِ ابله پیدا نمیشود. پس از نوشتن دشوارترین کار خواندن است.
ادامهی مطلبگردش در باغ وحش: زنی با سایهای زیبا یک گورکن: قدمهای آهسته یک ببر: سیاحت با دوربین گفتیم سلام زود میبینمت زن، یک سگ داشت که نشست روی کونش به ببر نگاه کرد به درخت شاشید به سمت دیگری دوید.
ادامهی مطلبمرگ از راه دور میآید از انتهای آسمانها به سمت چشمهای من به سمت چشمهای تو میآید از ستارهها نزول میکند از ستارههای سفید ستارههای دیوانه گریزان از خدا ناغافل میآید نامنتظر او که در زندگی بزرگترین وعده است : درمانده از عشقِ برادرکشِ مردان، آه، …
ادامهی مطلببیست و هشت مرد جوان در ساحل شنا میکنند بیست و هشت مرد جوان، همه در غایت مهر بیست هشت سال زندگی زنانه، همه بسیار تنها. کنار سربالایی ساحل، نیکو-خانهای دارد زن خوشپوش و زیبا، پنهان پشت پردههاست. کدام را بیشتر میپسندد از آن مردان جوان؟ …
ادامهی مطلبدختر زیبا، پستهانهایت با آفتاب صبحگاهی بازی میکنند بالا میپرند خواهرانِ خوشههای انگورند و کشتیهای هوایی بیلنگر وقتی از یادبرده مطبخ که او بر خاک قدم بر میدارد. پیادهرو میجنبد با صندلش که میرقصد حکیمانه گلتاجِ محو گرگ و میش بر سر انگار دستهای از دختر …
ادامهی مطلباز من با کلمات اینجا میپرسی. ولی این را باید با کلمات آنجا بپرسی. آنجا؟ از کجاست آنجا؟ چرا نمیدانم که کجاست آنجا؟ با کلمات آنجا، آنجا که کسی بود با ذائقهی خدایش که خدای من نیست. در خاکش با نوری دیگر، در خانهاش به رنگی …
ادامهی مطلباین سگ که پارس میکند، از هیچ آمدهاست و به هیچ برمیگردد. این دخترک که آواز میخواند، از هیچ آمدهاست و به هیچ برمیگردد. این آب که میگذرد برآمده از هیچ و برمیگردد به هیچ. این ماه نو برآمده از هیچ و برمیگردد به هیچ. و …
ادامهی مطلبدر آن پنجرهها، با شیشههای رنگی آبی، سبز، سرخ، زرد، گنجشکان به فتح فکر میکنند، با توازنی که مختل شده، به سوت قطار. غریو کریه طنین میاندازد در سایه، انگار در گودالی. در سایهای که خورشیدی را احاطه کرده، خورشیدی که خیره میکند و همهچیز را …
ادامهی مطلبقصههای بلند! بسیار بلند! به قدر یک صفحه! آه، روزی که مردان میدانند چگونه جرقهای را به قدر خورشید بزرگ کنند، خورشیدی که انسانی به آنها داد وقتی در جرقهای تمرکز کرده بود. روزی که به هم قصهای میدهیم که اندازهای ندارد. برای همین، کافیست آنچه …
ادامهی مطلباین است رود حقیقی، ای عشقِ ناب. تو در هیچای و من در حیات. تنها زمان است که میدود در میانمان. آن دو ساحل، یکی هستند. یکیشان اما، خود را فقط در دیگری میبیند، حالا که رود بس عریض است. اما تنگتر میکند خود را، رود. …
ادامهی مطلبدوست دارم به تو بی نام و بی شهرت اندیشه کنم. تنها یک زن، مثل ابر که ابر است. دوان دوان در هوای آبی، با اسب طلاییات، مواج بر گوشت سفید و بنفشات، چسبیده به آب، پایین پرندگان سبز. تنها یک زن، بی هیچ نشانی از …
ادامهی مطلبمرد، حضور زن را احساس کرد زن نیز چیزی را انکار نکرد با مرد کتابی خواند، با انگشتِ بهیادآوری زنگ در را فشرد و شادمان بود وقتی کودکی در را گشود. درست از جای لبهای مرد مینوشید کنارش میلرزید، وقتی چشمهایش را با شمعهای بیداری و …
ادامهی مطلبیک نور، یک چراغ. دوریِ شب. دوریِ دوری از من زاده میشود، زاده میشود با موسیقی. رها زیستن. در آن حدود آن تابوتها آن تنهایی آن سکون مقدس آلت تناسلی. آزادیِ خاکستر بودن فقط. میمیرم در موسیقی آلات تناسلی.
ادامهی مطلبروزی عقابی شاید بر مزرع بزرگ سرخ و صور جنگِ باد حالا بی جگن بی صدا بی ماسه بیچهره هنوز چشم فروبسته چون توله سگی نه زرد نفرت نه ارغوانی شکوه نه سبز امید لاکی خالی از سرزمینی با درختان کوتاه کلمات کوتاه میخزد آنجا حلزونی …
ادامهی مطلبخلاصهاش این میشود: کبوتر، گل، ماه بر مردمکان. لطیفترش این میشود: بال با گل سرخ، چشمان ستارگان. نازکترین و سادهترین آنکه نگاهش میکنی و میلرزد آنکه لمسش میکنی و نجات مییابد، همانطور که فرشتگان، همانطور که تابستان نجات میدهد جانهای ناپاک را. آنچه به ما شادمانی …
ادامهی مطلبطالعی در کار نیست، تنها خاطره وجود دارد. آنچه فردا رخ میدهد هزار سال پیش اتفاق افتادهاست همیشه همان، به همان پایان. حافظهی باستانیام آیا با من از حافظهی مصنوعیات سخن میگوید انگار از تاریخِ پرندهای با دلی برآمده از پر که مبدل میشود به کلاغی …
ادامهی مطلبکلمات آنجایند بقایایشان را جمع کن کفشهایت را برق بیانداز مراسم آغاز میشود.
ادامهی مطلبپرندگان حقیقی میتوانند پرواز کنند برای همین نیازی به اینکار ندارند. آنها حتی بال هم ندارند.
ادامهی مطلببه زیبایی گلهای کوهستان است این زن. ولی سرد، سرد است به برودت سواحل یخ آنجا که سرما گل میکند.
ادامهی مطلبآینهای برابر آینهای: تصویری که زاده میشود از تصویری، آه اعماق معجزآسای خویش فوارهی پنهان در قاباش، نوری که خود را میآفریند تا خود را نور ببیند.
ادامهی مطلببازیگر دهانش را عیان میکند. بعد، موهایش را. در حوصها تظاهر میکند به تک تک چهرههایش. سر یک بوفالو را به تن میکند و بر میدارد. سر یک گوزن را. سر یک کرگدن را. روی شاخهایش گل میگذارد. بیرحمانهتر از بازیگر هیچکس عاشق نمیشود. بازیگر پاهایش …
ادامهی مطلبدوست دارم یک خطای نگارشی شعر جهان را بازنویسی کند بر طرف روز، وقتی خدا خطای خطاها را پنهان میکند بر طرف شب- طلا با ولتاژ بالا نفس در صورت.
ادامهی مطلبسرانجامِ تو نیست چنان جامی تهی، که به شتاب نیازی افتد. کلاهخودت را بیانداز و بمیر. برای همین در دستت آهسته فروغی را بالا میبری یا اشارتاش را و انگشتانت چنان برفی ناگهان میسوزند. هستی و نبودی، بودی اما و خموشی. سرما میسوزاند و در چشمانت …
ادامهی مطلببه لطافت آمدی و رفتی از معبری دیگر به معبری دیگر. دیدنت و حالا دیگربار ندیدنت. گذر از پلی به پلی دیگر. – با قدمهایی کوتاه، فروغِ مسرورِ منقضی- پسری که من بودم به آبهای جاری نگاه میکردم آن پایین، به عبور تو در آینه که …
ادامهی مطلبیک روز همه با هم به شهر رفتیم همه با هم به مغازهای رفتیم یک کفش تازه خریدیم برای تو یک کفش پاشنهبلند قرمز. از وقتی دیگر تو را ندیدیم.
ادامهی مطلباگرچه همیشه مرا میفریبی عشق من هماره در من حاضری، بیتردید! چون آبشار که آب -همیشه همان آب- مدام ترکش میکند ولی سقوط بهجا میماند هماره در همان مکان.
ادامهی مطلبزندگی یک درخت میکشد و مرگ درختی دیگر. زندگی یک آشیانه میکشد و مرگ مشابهاش را. زندگی یک پرنده میکشد تا در آشیانه بنشیند و مرگ بیوقفه دست به کار میشود پرندهای دیگر رسم میکند. دستی که هیچ نقشی نمیزند میان همهی این نقاشیها سرگردان است …
ادامهی مطلبپسرکم، بشنو این سکوت را! سکوتی مواج سکوتی که در آن انعکاسها و درهها میلغزند و جبین بر خاک مینهند.
ادامهی مطلبچهکسی میگوید که سکوت شاهدِ ناگفتههاست؟ کلمات غایب غایبند. پس حرف بزن به اندازهی آنچه نمیتوانی بگویی. چیزی نمیتواند ناگفته بماند: جز به خاطرِ خامدستی یا فرزانگی.
ادامهی مطلبتو را دیدار میکنم یکروز. چنان که گلهای شامگاهی، رازم خواهد شکفت و فواصل تمامی اشیا به جانت هجوم خواهند آورد. آنچه امروز به باور نمیگنجد چنان ساده خواهد بود که رویش ریشهها در خاک. خواهم گشود دلم را و خود را در آن خواهی یافت …
ادامهی مطلبلمسشده به هرآنچه که عشق است خود را به کنار تو کشیدم اندوهگین از هرآنچه که عشق است از تو گریختم. حیران عشق در سکون گوش به زنگ میمانم زخم خورده از عشق مشتاق لطافتم. شکست خورده از عشق بر دهان صادق شب، منکر عشق، به …
ادامهی مطلببسیاررنج بردهام از فرومایگیات و اگر هنوز خود را نکشتهام تنها از آنروست که این حیات را خود به خویش نبخشیدهام و از آنرو که کسی را دوست میدارم چرا که خود را دوست میدارم. شاید بخندی ولی تنها عقابان به عقابان حمله میبرند و بر …
ادامهی مطلببانوی بادبزن به دست از پل رودخانهی سرد میگذرد. در رداهاشان، مردان پل بینرده را نگاه میکنند. بانوی بادبزن به دست دامنفشان شوهر میخواهد. مردان با موطلاییهایی قدبلندِ زبان سفید عروسی کردهاند. زنجرهها میخوانند در غرب از میان سبزهها میگذرد زن. به پای گلها آواز میخوانند …
ادامهی مطلبپیش از خواب جهان سراسر به زیر پلکها بازمیگردد چنان ارتشی سرفراز، گردآمده زیر طاق نصرت با غنیمتهای جنگ به زیرِ پا. تشریفات شبانهی گاییدن که موسیقی را قطعه قطعه میکند مکانی در خورِ اختفا و انگیزهای، تا صبحِ امروز از خواب برخیزیم و حتی دلیلی …
ادامهی مطلبچه مایه زیباست آن صنوبر سفید پیر بر تپهی کودکیات که امروز به دیدارش رفتی. پای نجوایش مردگانت را به خاطر میآوری و در حیرتی از نوبت خویش که کی خواهد رسید پای نجوایش، احساس میکنی انگار واپسین کتابات را نوشتهای و حالا باید خاموش باشی …
ادامهی مطلبهماندم است که کشیش به عشای ربانی میرود روی پشت شیطان آندم که کیف سنگین صبح ستون فقرات انسان را میفشارد ساعت شبنم یخزدهاست، نه طالع خورشید. هنوز سنگ گرم است چرا که میجنبد. آندم که دریاچه یخ میزند دورِ سواحلش و انسان، در قلبش. آنساعت …
ادامهی مطلبنه! حتی هومر، در برابر هلن چنین احساس فلاکت نکرد وقتی عاشقاش شد، چون هومر به خاطر عشق، عاشق هلن نبود به خاطر زیبایی بود. نه! نه حتی هومر، در برابر هلن آنقدر احساس فلاکت نکرد که تو وقتی عاشق کسی شدی که همراه خود به …
ادامهی مطلبآری، دیگر صبح است… به زیرپیراهن چرکی شباهت میبرد بر تن شستهی زنی زیبا… لمسکردن، آه، تنها لمس کردنش… ولی هیچچیز باقی نمیماند، نه حتی یک رویا. حتی در اوجها، تو هم ماسه شخم میزنی چراکه هر که به شعر فروافتد هرگز برنخواهد خاست…
ادامهی مطلبنابسامانی زمین و از اینرو نابسامانی انسان تنها وقتی درک میشوند که زانو میزنی. هر دو را اما دوست بدار، فزونتر و فزونتر حتی. چرا که عشقی نیست، چرا که تنها یک عشق، هستی دارد. چرا که تمام صلیبها، تنها یک صلیباند.
ادامهی مطلببهتی عریان، تمام کلماتام را ویران میکند. مکالمهای دربارهی تن یک زن… آگاه از زیباییاش میجنگد با خاموشیام به خاطر رخوت، به خاطر آواز، برای نعت و برای نبوت حتی. ولی، انگار همیشه چیزی کم است و باید اضافه شود و شهوت، پیشاپیش پا پیشنهاده است. …
ادامهی مطلببه خاطر زیبایی، یا به خاطر عشق؟ به خاطر زیباییِ بیسرور یا با تقوای عشق برای زیبایی؟ به خاطر عشقی که عشق نیست، تنها عشقبازی است؟ و با رحمتی که پیش از اعطا دریغ شد؟ فقط به خاطر جماع؟
ادامهی مطلب