انگار تو را لمس کردهام از دیشب و دریافتهام مگر دستم از دستم بگریزد مگر تنم بگریزد یا آنچه میدانم به شیوهای بیش و کم تازه تو را دریافتهام. مواج، بی آنکه بدانم که چنان خونام یا ابر گریزان از میان خانه بر نوک پنجه تاریکی …
ادامهی مطلب
انگار تو را لمس کردهام از دیشب و دریافتهام مگر دستم از دستم بگریزد مگر تنم بگریزد یا آنچه میدانم به شیوهای بیش و کم تازه تو را دریافتهام. مواج، بی آنکه بدانم که چنان خونام یا ابر گریزان از میان خانه بر نوک پنجه تاریکی …
ادامهی مطلب۱ سپیدهدم، بیرونشان کشیدند به محوطهی سنگی به سینهکش دیوار. پنج مرد دو نفر جوانسال و باقی میانسال بیش از این از آنها نمیتوان گفت. ۲ وقتی جوخهی آتش تفنگها را نشانه گرفت همهچیز ناگهان در نور زنندهی وضوح آشکار شد دیواری زرد یک آبی سرد …
ادامهی مطلبپیرتر از آنام که سلاح بردارم و چون دیگران بجنگم. لطف کردند نقش یک مورخ جزء را به من دادند ثبت و ضبط میکنم – نمیدانم برای که- تاریخ یک محاصره را. باید دقیق باشم، ولی نمیدانم محاصره کی آغاز شد دویست سالِ پیش در دسامبر، …
ادامهی مطلبهراس ما لباس شب نمیپوشد چشم جغد ندارد لت تابوت را کنار نمیزند شمعی را نمیکشد. صورت مرد مردهای هم به خود نمیگیرد. هراس ما تکه کاغذی است که در جیب لباسی پیدا میشود «به ووژشک اخطار بده خیابان دالگا داغ است.» هراس ما بر بالهای …
ادامهی مطلبخانهای فراز فصول سال خانهی کودکان، حیوانات و سیبها میدانی از فضای خالی زیر ستارهای غایب خانه، تلسکوپ کودکی بود پوست احساس بود و جوجهی خواهرم، و شاخهی درختی. شعلهای، جوجه را در خود بلعید گلولهای شاخه را خط زد آواز پیاده نظام بی خانه بر …
ادامهی مطلبچه هیاهوی محزونی میسازند تنها به وقت عشقبازی، به صدای باد میماند که میجنبد در پاییز بر نوجوانان زمینگیر هنگامِ بارانِ دستها دستان سبک، دستان خودخواه، دستان وقیح، آبشار دستانی که یک روز گلهای باغِ جیبی کوچک بودند. گلها شناند و بچهها گلبرگ و هیاهوی آرامشان …
ادامهی مطلبخاک من؟ خاک منی تو! مردمام؟ مردم منی تو! تبعید و مرگ همانجاست که تو نیستی. و زندگانی من؟ تو بگو، ای زندگیام، چیست، اگر تو نیستی؟
ادامهی مطلب۱ او با خود آغاز میشود و به خود ختم میشود. نه هالهای از او خبر میدهد نه دم هیچ ستارهی دنبالهداری دنبالش میکند. هیچچیزش از بیرون نمیآید پس نه صورتی دارد و نه شکلی. تا حدودی، یک کره را تداعی میکند صاحب ممکنترین تن است …
ادامهی مطلبدر هرکندهی درخت خدایی جا دادند. اگر سنگی شکافت به آنی خدایی آمد و در شکاف جا گرفت. کافی است پلی بریزد و خدایی جایش را بگیرد. یا در خیابان، بر پیادهرو چالهای پیدا شود و خدایی آنجا بنشیند. هی! دست و پایت را به سهو …
ادامهی مطلبتو چه زیبایی در زمستان! کنار افق، دشت به پشت آرمید و درختان، دیگر از باد زمستانی نگریختند. منخرینم میلرزید نه عطری نه نسیمی تنها بوی بعید یخ بوی بعید خورشیدها. چه شفافند دستهای تو در زمستان! و کسی نمیگذرد فقط خورشیدهای سفید در عبادتی خاموش …
ادامهی مطلبچه هستی تو، آ؟ تو، انسانیترین و پوچترینِ هجاها آه، تو، آوای با شکوه! با تو میجنگم به میان تو میرانم تمام هستیام را همچون اخائیان که روزی اسب تروا را به میان تروا. با تو میخوابم تنها تو را میخواهم ای روسپی فریبا الههی نومید! …
ادامهی مطلبپاییز آمدهاست، دلم را به سرپناهی بپوشان با سایهی درختی یا چه بهتر سایهی خودت! میترسم دیگر نبینمت، میترسم بالها بر من برویند به سمت آسمان که تو پنهان خواهیشد در چشم غریبهای و بسته خواهد شد آن چشم با برگ بومادران. آنوقت، به کنارِ صخره …
ادامهی مطلبواقعهای است از هستی من. و از آن پس، شوق درونم از من محکمتر است، از استخوانم محکمتر است که آن را در آغوشی به هم میفشاری آغوشی همیشه اندهناک، همیشه شگفت. بیا حرف بزنیم، گفتگو کنیم، چیزی بگوییم بلند، شفاف، مثل وراجیهای اسکنهای که رودخانهی …
ادامهی مطلبمیدانیم یک ضربدر یک میشود یک. ولی از نتیجهی ضرب یک تکشاخ و یک گلابی هیچ تصوری نداریم. میدانیم پنج منهای چهار می شود یک ولی نمیدانیم یک ابر منهای یک قایق بادبانی چه میتواند باشد. میدانیم هشت تقسیم بر هشت میشود یک ولی از یک …
ادامهی مطلبباران وحشیانه میبارید ما در اتاق زیر شیروانی عشقبازی میکردیم. ماه مارس بود. در پنجرهی بادامی آسمان ابرها در شتاب بودند. دیوارهای بیخستگی اتاق، زیر نقشهای خاموش مداد رنگی، نامرئي در جهانی سنگی دلهامان میرقصیدند. گفتی: «بالهات خیس میشه» همهجا میباره، رو زمان ، رو فضا …
ادامهی مطلبآنها میبوسند، آه، میبوسند، میبوسند جوانان در خیابانها، اغذیهفروشیها، پشت نردهها میبوسند و میبوسند، انگار با آنها بوسه به پایان میرسد. میبوسند، آه، میبوسند در ماشینهای مسابقه، در ایستگاههای مترو، در تئاترها، در اتوبوسها، میبوسند با نومیدی با خشونت، انگار در پایانِ بوسه، در نتیجهی بوسهی، …
ادامهی مطلبتنها زندگیم برایم میمیرد، آری، یکروز. تنها علف طعم زمین را میداند آری، تنها خونم دلش برای قلبم تنگ می شود وقتی ترکش میکند. هوا بلند است، تو بلندی اندوه من بلند است زمانی می رسد که اسبها میمیرند زمانی میرسد که ماشینها قراضه میشوند زمانی …
ادامهی مطلبپس، چنان پوست گوسفندی که پشمهایش را چیدهاند روز برمیخیزد. دشوار است که خود را از یک سنگ عریان کنیم دشوار است که خاطره را از یک یونان عریان کنیم ولی، چرا باید از اینها حرف زد به هر حال، نور هم پوستی دارد نور هم …
ادامهی مطلبچه تنهایی عظیمی وقتی هیچ معنایی نیابی آنجا که معنایی هست. و چه تنهایی موحشی کوری در نور کامل روز و کری در شکوه آواز. ولی هیچدرنیافتن آنجا که هیچ معنایی نیست و کوری در دل شب و کری در کمال سکوت آه، آری تنهایی در …
ادامهی مطلببه سوی ساحل! به سوی ساحل! – نمیتوانم، قایقام هیچ پارویی ندارد! «دستهای سفیدم را بگیر.» -نه، از من ساخته نیست، قایقام بادبانی ندارد! «پیراهن سفیدم را بردار!» * به روایت واسکو پوپا
ادامهی مطلبافرا رفت که بگردد نظربازی کند با همهی دخترها «کدومتون مال منین؟ بگین، همین حالا بگین.» – من!افرا!اینجا! اما بات نمیآم مگه واسم پیرهنی ببافی از گلای خشخاش با آستینای ابریشمی. *به روایت واسکو پوپا
ادامهی مطلبآنگاه که زمان آوار شود و بر نشيب هجوم آورد آندم که انفجارها، قشر رسوبی حيات را بگشايند و با خاک و سنگمان در آميزند با ريشهها تو را خواهم شناخت، با زنگار نشسته بر تن برگی که به پر پرندهای شباهت میبرد تو را خواهم …
ادامهی مطلبتنها یاد گرفتهام که درست عین ترک کردن روستاست یا ماندن، درست مثل ترک کردن تئاتر است یا ماندن، درست مثل داشتن پدریاست یا نداشتن، درست مثل رقصیدن است یا نرقصیدن. همیشه از من میپرسند چرا میرقصی وقتی بلد نیستی و جواب میدهم شاید کسی بتواند …
ادامهی مطلبوحشت و رویا پدر و مادرم بودند. و پاگرد پلکان موطنام را وسیعتر میکرد. چنین زیستم. حالا چگونه باید بمیرم؟ پایان من چه خواهد بود؟ زمین در آغوشاش به من خیانت میکند و باقی همه افسون است.
ادامهی مطلبمنظر از آن من است چرا که چشم نظاره مال من است. پرنده مال من است چرا که گوش سمع از آن من است. عشق میورزم با دستهایم به آنچه اینجا-بودنم به من بخشیدهاست. در سبزی عالمگیر من بودنِ خویشتنام، خود نیستم. در لغتنامهی شعرم تنها …
ادامهی مطلبظلمت میچرخد و میچرخد، از روشنی سخن میگوید. سایهها، چشم در چشمِ پنجرهها: کجایی تو؟ میبینی؟ خیز بر میدارند خانهها آمادهی هجومند جادهها و به زمین پرتاب میکنند پلیسهای ایستاده کنارِ چراغهای خیابان را. خطوط تلفن نشانه میروند به درون و برون تا به دام …
ادامهی مطلببرادر بزرگترم از جنگ که برگشت ستارهی نقرهای کوچکی داشت بر پیشانی و زیر ستاره یک مغاک. ترکشی به او خورده بود در وردون یا شاید در گرونوالد (جزئیات را به خاطر نمیآورد.) معمولن زیاد حرف میزد به زبانهای بسیار ولی از همه بیشتر زبان تاریخ …
ادامهی مطلبزمان و فضای درختان در درون توست پس از عشقبازی ما. در بستر و خفته، فقط پلکهایت تو را میپوشانند هراس را دنبال نکن از همیشه نگو، از هرگز حرف نزن. جهان را آزاد بگذار تا راه خودش را برود. زمان و فضای درختان در درون …
ادامهی مطلباز آزادی نمیتوان سخن گفت، از برابری و برادری هم. از آنها نمیتوان حرف زد. نه درخت و نه رود و نه دل. قوانین کهن از یاد رفتهاند. سیل پلهای میان کلمات و اشیا را با خود بردهاست. نمیتوان افکار ستمگری را احضار کرد وقتی تصمیمِ …
ادامهی مطلببرای خوب و بد واژهای ندارد. اینها اختراع ما آدمهاست. زبان مثل سایهاست اگر دستت را بلند کنی او هم دستش را بلند میکند اگر فرار کنی، فرار میکند میگریزد، درست پشت سرت. زبان برای درست و غلط واژهای ندارد. این اختراع ما آدمهاست. دیواری نمیسازد …
ادامهی مطلبدانته دشمن روانهی فلورانس میکند. تنها میتوان به چیزی خیانت کرد که کسی دوستاش میدارد. خیانت گرم میکند تنور وفاداری را. رفاقت چاقوییاست که یکی سر بازمیزند از بهکار بردنش. دشمن آنکسی نیست که فلورانس را تسخیر میکند برعکس کسی است که برایش فرقی ندارد اینکه …
ادامهی مطلبهملت نقش دیوانه را بازی میکند چراکه دیوانه هست. با دیگری شدن جاسوس خودش میشود. هویت او، غیاب اوست. حتی بازیگرش به ندرت نقش خویش را بازی میکند. از کسی به کسی دیگر مهاجرت میکند و آرام آرام، از این حکایت انسانیت خلق میشود. هماینک با …
ادامهی مطلبمیگوییم: مسابقه را تو بردی اینکه جایزهات مسابقهای دیگر بود اینکه نچشیده شراب پیروزی را تنها نمک خودت را چشیدهای اینکه نشنیده هرگز هلهلهی فتح را تنها عوعوی سگان را شنیدهای و اینکه سایهات سایهی خودت تنها رقیبِ نابرابرت بود.
ادامهی مطلبچه مایه نفرت چه مایه شرم بر این حیوان مضطرب که چسبیده به زندگی.
ادامهی مطلبخستگیام پریشانیام شادی و هراس من خاکساری و تمام شبهای من نوستالژیام به سال ۱۹۳۰ عشق عمومی و طغیان من. تحقیر بیداد و اندوه من انزوا و اشکها شکنجه و میراثِ درناک و قابل انکار من رنج من و در آخر حیات بینوای من.
ادامهی مطلبخانه ندارم. در میانهی شب ویران شدهاست. معماری دردناکاش فرو ریخته است. وارد میشوم و تنها به پیش میروم. باد هرچه را که ندارم، اشغال کرده است. خندهای کهن که مرا ربوده است و سکوتی کامل آنجا که تنها صدای من به گوش میرسد. بازگشتهام، دیگربار. …
ادامهی مطلبهربار کلئوپاترا از سرزمینی بیحاصل میگذشت دستور میداد درهای معبد را با نقشهای مردان بسازند. از میان مرغزار که میگذشت دعا میکرد، رو به ههکت، الههی غوک که محافظ زنان پابهزا بود. اما، وقتی رودی را پیمود که نوک پستانهایش در خاطرهی لباسهای چسبانش غلغلکاش داد، …
ادامهی مطلبچیزی را باید زندگی کنم، تنها برای یک روز. چیزی مرا انتظار میکشد در پایان. نمیتوانم منتظرِ انتظاری دیگر بمانم. هر بیداری، هقهقیست. با خود نمیتوانم. صلیبی هستم ناطق. نه سایه دارم، نه تسلی. صلیبی هستم ناطق.
ادامهی مطلبهنوز هم نقشهای در سر داری برای من؟ اگر نه، رهایم کن، خاموشم کن. تسمه از زبانم بگشا. نگذار که خو کنم به زندگی با تو. تجربه… چه کسی آن را به پشیزی میخرد؟ و سرانجام، هماوست که نمیرسد به رکاب متعال اعجازت.
ادامهی مطلباینکه در این لحظه کجا هستیم، بیاهمیت نیست. چند ستاره به شکل خطرناکی به هم نزدیک میشوند و آنجا، آن پایین جدایی ناگزیر عاشقان اتفاق میافتد فقط به خاطر شتاب بخشیدن به زمان با ضربان قلبشان. تنها مردمان ساده دنبال خوشبختی نمیگردند.
ادامهی مطلبچیزی نیستم جز لکهی خونی که حرف میزند.
ادامهی مطلبتمام دقایقات را میشناسم، تمام حرکات و عطرهایت را سایهات، سکوتات و پستانهایت که چگونه میلرزند و چه رنگی دارند خرامات، دلتنگیات، ابروانت پیراهنات، حلقهات و ثانیهات را و دیگر صبوری نمیتوانم و زانو بر سنگ میزنم التماس میکنم متولدم کن! هر چه را که از …
ادامهی مطلبآنوقت، همدیگر را مدام میدیدیم. من یک سوی ساعات میایستادم، تو سوی دیگر مثل دو دستهی یک کوزهی آب. فقط کلمات بین ما جاری میشدند روبرویمان، پشت سرمان. چرخیدنشان را میشد تماشا کرد و ناگهان یک زانویم را خم کردم و آرنجم را بر زمین زدم، …
ادامهی مطلباز کودکی چیزی نمیدانم بیش از هراسی درخشان و دستی که مرا پهلو به پهلو میکرد. کودکیام و رایحهاش پرندهای عزیز.
ادامهی مطلبجزیرهی خاطره منفجر خواهد شد. زندگی تنها فعل خلوص خواهد بود. زندان برای روزهای بیبازگشت. فردا هیولاهای کشتی ساحل را بر باد راز ویران میکنند. فردا نامههای ناشناخته به دستان جان میرسند.
ادامهی مطلباز ماسه و آب تناش را شکل دادم در تن خویش. از ماسه و آب و نور و موسیقی جان من پر گرفت.
ادامهی مطلبدستی در لمس سطح آب نام مرا زدود از خاطرهام. رویایی مرا پوشاند که تنفساش موسیقی بود و هوا تنش را میپیمود تنش را که تنِ من بود. در دهانام دهان او شکل میگرفت تمامی حروف. به «آ» سراسر آسمانِ سقف دهان را احاطه میکرد و …
ادامهی مطلبخورشید با گیسوان شیر خود را در مرداب مینگریست. خود را در آبها میبلعید. بر برگهای بید خون بود شبنم. چشمانداز در هم فروریخت.
ادامهی مطلبو نظر دوختم به آب، ظرافتش را دیدم و نگاهش را در چشمانم رود به نیزهی عشق آتش گرفت و میلغزید تنم با تناش میان شعلههای آب.
ادامهی مطلبآه، سرگیجهی هذیان! جاذبه مجذوبم نمیکند به تناوب خاکم و آتش هوا و آب و دوباره خاک و آتش. جان چیست؟ تن چیست؟ هنوز منفصل؟ به چشمان سبز مرگ چشم میدوزم و حفاریام میکند این فاصله از او که دلم را ربود. تنها از دوزخ درّندهی …
ادامهی مطلببر ماسه بنا کردم فرو ریخت! بر صخره بنا کردم فرو ریخت! دیگر وقتی بنایی میسازم باید از دود شومینه آغاز کنم.
ادامهی مطلبخانومه گفت: دست راست بالا! دست راستمو بالا بردم. خانومه گفت: دست چپ بالا! دست چپمو بالا بردم. حالا هر دو دستم بالا بود. بعد گفت: دست راست پایین! پایین آوردمش. بعد گغت: دست چپ پایین. همینکارو کردم . گفت: دست راست بالا! اطاعت کردم. دست …
ادامهی مطلبگلی میجستی و میوهای یافتی. چشمهای میخواستی و اقیانوسی یافتی. زنی را میجستی و روحی را یافتی. بخت، یار تو نبود!
ادامهی مطلبچون لکلکی سرمازده به خانهام آمد پرسیدم: چیزی شده؟ گفت اهلی است و یک قطره شیر میخواهد. نه قوت و نه غذا نگذاشتم احساس سیری کند بالهای افتادهاش را باور نکردم. میدانستم میشکوفند چون زمین که با بهار و او را، شعر را، از خانهام میبرند.
ادامهی مطلبکنار من باش، نزدیک، تنها آنوقت سردم نیست. سرما میخروشد از اقصای فضا به درون. ابهتِ او را میبینم و خردی خود را. آنوقت در مییابم نیازم را به بازوان گرهکردهات: دو شعاع نورِ کائنات.
ادامهی مطلبآنکه جرات نمیکند زهرهی ترسیدن هم ندارد. تنها آنکه جرات هراسش هست میتواند خطر کند. اوست که دردش را به پیش میراند و از آن اندوه میسازد آن فصل بیرنج را. دلیرِ زندگی که او را مرگ تنها پردهای است از مراسم تدفین.
ادامهی مطلباین زندگانی من است: این ماسههای صاف با نقشهای مواجِ پیشکشِ باد این صدای من است: این صدف خالی سایهی یک صدا نگاهبانِ مویهی خویش. این حزن من است: این مرجان شکسته کز اوقات نگونساریاش جان به در میبرد. اینجا میراث من است: این دریای تنها: …
ادامهی مطلبدر این جهانِ فرشتگان قربانی بر گردن جلاد بوسه میزند. اشتیاق همیشه گل سرخیاست خنجریاست آغوشی فانی که کلمه را بیپناه رها میکند. چه میکنیم بر این پرتگاه؟ هر بوسهای که نبخشیدیم ملک مقربیست، مسلح که ما را انتظار میکشد در آستانه.
ادامهی مطلب