بازگشت به خانه

انگار تو را لمس کرده‌ام

انگار تو را لمس کرده‌ام

انگار تو را لمس کرده‌ام از دیشب و دریافته‌ام مگر دستم از دستم بگریزد مگر تنم بگریزد یا آن‌چه می‌دانم به شیوه‌ای بیش و کم تازه تو را دریافته‌ام. مواج، بی آنکه بدانم که چنان خون‌ام یا ابر گریزان از میان خانه بر نوک پنجه تاریکی …

ادامه‌ی مطلب
شعر دوم

شعر دوم

۱ سپیده‌دم، بیرونشان کشیدند به محوطه‌ی سنگی به سینه‌کش دیوار. پنج مرد دو نفر جوانسال و باقی میانسال بیش از این از آنها نمی‌توان گفت. ۲ وقتی جوخه‌ی آتش تفنگ‌ها را نشانه گرفت همه‌چیز ناگهان در نور زننده‌ی وضوح آشکار شد دیواری زرد یک آبی سرد …

ادامه‌ی مطلب
گزارش شهر محصور | زبیگنیف هربرت

گزارش شهر محصور | زبیگنیف هربرت

پیرتر از آن‌ام که سلاح بردارم و چون دیگران بجنگم. لطف کردند نقش یک مورخ جزء را به من دادند ثبت و ضبط می‌کنم – نمی‌دانم برای که- تاریخ یک محاصره را. باید دقیق باشم، ولی نمی‌دانم محاصره کی آغاز شد دویست سالِ پیش در دسامبر، …

ادامه‌ی مطلب
هراس ما

هراس ما

هراس ما لباس شب نمی‌پوشد چشم جغد ندارد لت تابوت را کنار نمی‌زند شمعی را نمی‌کشد. صورت مرد مرده‌ای هم به خود نمی‌گیرد. هراس ما تکه کاغذی است که در جیب لباسی پیدا می‌شود «به ووژشک اخطار بده خیابان دالگا داغ است.» هراس ما بر بال‌های …

ادامه‌ی مطلب
خانه

خانه

خانه‌ای فراز فصول سال خانه‌ی کودکان، حیوانات و سیب‌ها میدانی از فضای خالی زیر ستاره‌ای غایب خانه، تلسکوپ کودکی بود پوست احساس بود و جوجه‌ی خواهرم، و شاخه‌ی درختی. شعله‌ای، جوجه را در خود بلعید گلوله‌ای شاخه را خط زد آواز پیاده نظام بی خانه بر …

ادامه‌ی مطلب
چه هیاهوی محزونی می سازند

چه هیاهوی محزونی می سازند

چه هیاهوی محزونی می‌سازند تن‌ها به وقت عشقبازی، به صدای باد می‌ماند که می‌جنبد در پاییز بر نوجوانان زمین‌گیر هنگامِ بارانِ دست‌ها دستان سبک، دستان خودخواه، دستان وقیح، آبشار دستانی که یک روز گل‌های باغِ جیبی کوچک بودند. گل‌ها شن‌اند و بچه‌ها گلبرگ و هیاهوی آرامشان …

ادامه‌ی مطلب
خاک من؟

خاک من؟

خاک من؟ خاک منی تو! مردم‌ام؟ مردم منی تو! تبعید و مرگ همان‌جاست که تو نیستی. و زندگانی من؟ تو بگو، ای زندگی‌ام، چیست، اگر تو نیستی؟

ادامه‌ی مطلب
مراثی برای ددالوس

مراثی برای ددالوس

۱ او با خود آغاز می‌شود و به خود ختم می‌شود. نه هاله‌ای از او خبر می‌دهد نه دم هیچ ستاره‌ی دنباله‌داری دنبالش می‌کند. هیچ‌چیزش از بیرون نمی‌آید پس نه صورتی دارد و نه شکلی. تا حدودی، یک کره را تداعی می‌کند صاحب ممکن‌ترین تن است …

ادامه‌ی مطلب
مراثی برای واسیل پاروان

مراثی برای واسیل پاروان

در هرکنده‌ی درخت خدایی جا دادند. اگر سنگی شکافت به آنی خدایی آمد و در شکاف جا گرفت. کافی است پلی بریزد و خدایی جایش را بگیرد. یا در خیابان، بر پیاده‌رو چاله‌ای پیدا شود و خدایی آن‌جا بنشیند. هی! دست و پایت را به سهو …

ادامه‌ی مطلب
تو چه زیبایی در زمستان!

تو چه زیبایی در زمستان!

تو چه زیبایی در زمستان! کنار افق، دشت به پشت آرمید و درختان، دیگر از باد زمستانی نگریختند. منخرینم می‌لرزید نه عطری نه نسیمی تنها بوی بعید یخ بوی بعید خورشیدها. چه شفافند دست‌های تو در زمستان! و کسی نمی‌گذرد فقط خورشیدهای سفید در عبادتی خاموش …

ادامه‌ی مطلب
چه هستی تو، آ؟

چه هستی تو، آ؟

چه هستی تو، آ؟ تو، انسانی‌ترین و پوچ‌ترینِ هجاها آه، تو، آوای با شکوه! با تو می‌جنگم به میان تو می‌رانم تمام هستی‌ام را همچون اخائیان که روزی اسب تروا را به میان تروا. با تو می‌خوابم تنها تو را می‌خواهم ای روسپی فریبا الهه‌ی نومید! …

ادامه‌ی مطلب
پاییز آمده است

پاییز آمده است

پاییز آمده‌است، دلم را به سرپناهی بپوشان با سایه‌ی درختی یا چه بهتر سایه‌ی خودت! می‌ترسم دیگر نبینمت، می‌ترسم بال‌ها بر من برویند به سمت آسمان که تو پنهان خواهی‌شد در چشم غریبه‌ای و بسته خواهد شد آن چشم با برگ بومادران. آن‌وقت، به کنارِ صخره …

ادامه‌ی مطلب
حادثه ی هستی

حادثه ی هستی

واقعه‌‌ای است از هستی من. و از آن پس، شوق درونم از من محکم‌تر است، از استخوانم محکم‌تر است که آن را در آغوشی به هم می‌فشاری آغوشی همیشه اندهناک، همیشه شگفت. بیا حرف بزنیم، گفتگو کنیم، چیزی بگوییم بلند، شفاف، مثل وراجی‌های اسکنه‌ای که رودخانه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
می‌دانیم یک ضربدر یک می‌شود یک

می‌دانیم یک ضربدر یک می‌شود یک

می‌دانیم یک ضربدر یک می‌شود یک. ولی از نتیجه‌ی ضرب یک تک‌شاخ و یک گلابی هیچ تصوری نداریم. می‌دانیم پنج منهای چهار می شود یک ولی نمی‌دانیم یک ابر منهای یک قایق بادبانی چه می‌تواند باشد. می‌دانیم هشت تقسیم بر هشت می‌شود یک ولی از یک …

ادامه‌ی مطلب
ماه مارس بود …

ماه مارس بود …

باران وحشیانه می‌بارید ما در اتاق زیر شیروانی عشق‌بازی می‌کردیم. ماه مارس بود. در پنجره‌ی بادامی آسمان ابرها در شتاب بودند. دیوار‌های بی‌خستگی اتاق، زیر نقش‌های خاموش مداد رنگی، نامرئي در جهانی سنگی دل‌هامان می‌رقصیدند. گفتی: «بال‌هات خیس می‌شه‌‌» همه‌جا می‌باره، رو زمان ، رو فضا …

ادامه‌ی مطلب
آن‌ها می‌بوسند

آن‌ها می‌بوسند

آن‌ها می‌بوسند، آه، می‌بوسند، می‌بوسند جوانان در خیابان‌ها، اغذیه‌فروشی‌ها، پشت نرده‌ها می‌بوسند و می‌بوسند، انگار با آن‌ها بوسه‌ ‌به پایان می‌رسد. می‌بوسند، آه، می‌بوسند در ماشین‌های مسابقه، در ایستگاه‌های مترو، در تئاترها، در اتوبوس‌ها، می‌بوسند با نومیدی با خشونت، انگار در پایانِ بوسه، در نتیجه‌ی بوسه‌ی، …

ادامه‌ی مطلب
آواز غمگین عاشقانه

آواز غمگین عاشقانه

تنها زندگیم برایم می‌میرد، آری، یک‌روز. تنها علف طعم زمین را می‌داند آری، تنها خونم دلش برای قلبم تنگ می شود وقتی ترکش می‌کند. هوا بلند است، تو بلندی اندوه من بلند است زمانی می رسد که اسبها می‌میرند زمانی می‌رسد که ماشین‌ها قراضه می‌شوند زمانی …

ادامه‌ی مطلب
روز بر می خیزد

روز بر می خیزد

پس، چنان پوست گوسفندی که پشم‌هایش را چیده‌اند روز برمی‌خیزد. دشوار است که خود را از یک سنگ عریان کنیم دشوار است که خاطره را از یک یونان عریان کنیم ولی، چرا باید از این‌ها حرف زد به هر حال، نور هم پوستی دارد نور هم …

ادامه‌ی مطلب
چه تنهایی عظیمی

چه تنهایی عظیمی

چه تنهایی عظیمی وقتی هیچ معنایی نیابی آن‌جا که معنایی هست. و چه تنهایی موحشی کوری در نور کامل روز و کری در شکوه آواز. ولی هیچ‌درنیافتن آن‌جا که هیچ معنایی نیست و کوری در دل شب و کری در کمال سکوت آه، آری تنهایی در …

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی فولکلوریک صرب

ترانه‌ی فولکلوریک صرب

افرا رفت که بگردد نظربازی کند با همه‌ی دخترها «کدومتون مال منین؟ بگین، همین حالا بگین.» – من!افرا!این‌جا! اما بات نمی‌آم مگه واسم پیرهنی ببافی از گلای خشخاش با آستینای ابریشمی. *به روایت واسکو پوپا

ادامه‌ی مطلب
بگو زلزله بيايد

بگو زلزله بيايد

آن‌گاه که زمان آوار شود و بر نشيب هجوم آورد آن‌دم که انفجارها، قشر رسوبی حيات را بگشايند و با خاک و سنگمان در آميزند با ريشه‌ها تو را خواهم شناخت، با زنگار نشسته بر تن برگی که به پر پرنده‌ای شباهت می‌برد تو را خواهم …

ادامه‌ی مطلب
رقص

رقص

تنها یاد گرفته‌ام که درست عین ترک کردن روستاست یا ماندن، درست مثل ترک کردن تئاتر است یا ماندن، درست مثل داشتن پدری‌است یا نداشتن، درست مثل رقصیدن است یا نرقصیدن. همیشه از من می‌پرسند چرا می‌رقصی وقتی بلد نیستی و جواب می‌دهم شاید کسی بتواند …

ادامه‌ی مطلب
چگونه باید بمیرم؟

چگونه باید بمیرم؟

وحشت و رویا پدر و مادرم بودند. و پاگرد پلکان موطن‌ام را وسیع‌تر می‌کرد. چنین زیستم. حالا چگونه باید بمیرم؟ پایان من چه خواهد بود؟ زمین در آغوش‌اش به من خیانت می‌کند و باقی همه افسون است.

ادامه‌ی مطلب
منظر از آن من است

منظر از آن من است

منظر از آن من است چرا که چشم نظاره مال من است. پرنده مال من است چرا که گوش سمع از آن من است. عشق می‌ورزم با دست‌هایم به آن‌چه این‌جا-بودنم به من بخشیده‌است. در سبزی عالمگیر من بودنِ خویشتن‌ام، خود نیستم. در لغت‌نامه‌ی شعرم تنها …

ادامه‌ی مطلب
کجایی تو؟

کجایی تو؟

ظلمت می‌چرخد و می‌چرخد، از روشنی سخن می‌گوید. سایه‌ها، چشم در چشمِ پنجره‌ها: کجایی تو؟ می‌بینی؟ خیز بر می‌دارند خانه‌ها‌ آماده‌ی هجومند جاده‌ها‌ و به زمین پرتاب می‌کنند پلیس‌های ایستاده کنارِ چراغ‌های خیابان را‌. خطوط‌ تلفن ‌ نشانه می‌روند به درون و برون تا به دام …

ادامه‌ی مطلب
برادر بزرگترم

برادر بزرگترم

برادر بزرگترم از جنگ که برگشت ستاره‌‌ی نقره‌ای کوچکی داشت بر پیشانی و زیر ستاره یک مغاک. ترکشی به او خورده بود در وردون یا شاید در گرون‌والد (جزئیات را به خاطر نمی‌آورد.) معمولن زیاد حرف می‌زد به زبان‌های بسیار ولی از همه بیشتر زبان تاریخ …

ادامه‌ی مطلب
پس از عشق‌بازی ما

پس از عشق‌بازی ما

زمان و فضای درختان در درون توست پس از عشق‌بازی ما. در بستر و خفته، فقط پلک‌هایت تو را می‌پوشانند هراس را دنبال نکن از همیشه نگو، از هرگز حرف نزن. جهان را آزاد بگذار تا راه خودش را برود. زمان و فضای درختان در درون …

ادامه‌ی مطلب
از آزادی نمی‌توان سخن گفت

از آزادی نمی‌توان سخن گفت

از آزادی نمی‌توان سخن گفت، از برابری و برادری هم. از آن‌ها نمی‌توان حرف زد. نه درخت و نه رود و نه دل. قوانین کهن از یاد رفته‌اند. سیل پل‌های میان کلمات و اشیا را با خود برده‌است. نمی‌توان افکار ستمگری را احضار کرد وقتی تصمیمِ …

ادامه‌ی مطلب
زبان

زبان

برای خوب و بد واژه‌ای ندارد. این‌ها اختراع ما آدم‌هاست. زبان مثل سایه‌است اگر دستت را بلند کنی او هم دستش را بلند می‌کند اگر فرار کنی، فرار می‌کند می‌گریزد، درست پشت سرت. زبان برای درست و غلط واژه‌ای ندارد. این اختراع ما آدم‌هاست. دیواری نمی‌سازد …

ادامه‌ی مطلب
بی تفاوتی

بی تفاوتی

دانته دشمن روانه‌ی فلورانس می‌کند. تنها می‌توان به چیزی خیانت کرد که کسی دوست‌اش می‌دارد. خیانت گرم می‌کند تنور وفاداری را. رفاقت چاقویی‌است که یکی سر بازمی‌زند از به‌کار بردنش. دشمن آن‌کسی نیست که فلورانس را تسخیر می‌کند برعکس کسی است که برایش فرقی ندارد این‌که …

ادامه‌ی مطلب
هملت

هملت

هملت نقش دیوانه را بازی می‌کند چراکه دیوانه هست. با دیگری شدن جاسوس خودش می‌شود. هویت او، غیاب اوست. حتی بازیگرش به ندرت نقش خویش را بازی می‌کند. از کسی به کسی دیگر مهاجرت می‌کند و آرام آرام، از این حکایت انسانیت خلق می‌شود. هم‌اینک با …

ادامه‌ی مطلب
برنده

برنده

می‌گوییم: مسابقه را تو بردی این‌که جایزه‌ات مسابقه‌ای دیگر بود این‌که نچشیده شراب پیروزی را تنها نمک خودت را چشیده‌ای این‌که نشنیده هرگز هلهله‌ی فتح را تنها عوعوی سگان را شنیده‌ای و اینکه سایه‌ات سایه‌ی خودت تنها رقیبِ نابرابرت بود.

ادامه‌ی مطلب
حیات بی‌نوای من

حیات بی‌نوای من

خستگی‌ام پریشانی‌ام شادی و هراس من خاکساری و تمام شب‌های من نوستالژی‌ام به سال ۱۹۳۰ عشق عمومی و طغیان من. تحقیر بیداد و اندوه من انزوا و اشک‌ها شکنجه و میراثِ درناک و قابل انکار من رنج من و در آخر حیات بی‌نوای من.

ادامه‌ی مطلب
گم گشته

گم گشته

خانه ندارم. در میانه‌ی شب ویران شده‌است. معماری دردناک‌اش فرو ریخته است. وارد می‌شوم و تنها به پیش می‌روم. باد هرچه را که ندارم، اشغال کرده است. خنده‌ای کهن که مرا ربوده است و سکوتی کامل آن‌جا که تنها صدای من به گوش می‌رسد. بازگشته‌ام، دیگربار. …

ادامه‌ی مطلب
هربار کلئوپاترا

هربار کلئوپاترا

هربار کلئوپاترا از سرزمینی بی‌حاصل می‌گذشت دستور می‌داد درهای معبد را با نقش‌های مردان بسازند. از میان مرغزار که می‌گذشت دعا می‌کرد، رو به هه‌کت، الهه‌ی غوک که محافظ زنان پابه‌زا بود. اما، وقتی رودی را پیمود که نوک پستان‌هایش در خاطره‌ی لباس‌های چسبانش غلغلک‌اش داد، …

ادامه‌ی مطلب
صلیب ناطق

صلیب ناطق

چیزی را باید زندگی کنم، تنها برای یک روز. چیزی مرا انتظار می‌کشد در پایان. نمی‌توانم منتظرِ انتظاری دیگر بمانم. هر بیداری، هق‌هقی‌ست. با خود نمی‌توانم. صلیبی هستم ناطق. نه سایه دارم، نه تسلی. صلیبی هستم ناطق.

ادامه‌ی مطلب
طالع

طالع

این‌که در این لحظه کجا هستیم، بی‌اهمیت نیست. چند ستاره به شکل خطرناکی به هم نزدیک می‌شوند و آن‌جا، آن پایین جدایی ناگزیر عاشقان اتفاق می‌افتد فقط به خاطر شتاب بخشیدن به زمان با ضربان قلبشان. تنها مردمان ساده دنبال خوشبختی نمی‌گردند.

ادامه‌ی مطلب
متولدم کن

متولدم کن

تمام دقایق‌ات را می‌شناسم، تمام حرکات و عطرهایت را سایه‌ات، سکوت‌ات و پستان‌هایت که چگونه می‌لرزند و چه رنگی دارند خرام‌ات، دلتنگی‌ات، ابروانت پیراهن‌ات، حلقه‌ات و ثانیه‌ات را و دیگر صبوری نمی‌توانم و زانو بر سنگ می‌زنم التماس می‌کنم متولدم کن! هر چه را که از …

ادامه‌ی مطلب
چرخه ی کلمات

چرخه ی کلمات

آن‌وقت، همدیگر را مدام می‌دیدیم. من یک سوی ساعات می‌ایستادم، تو سوی دیگر مثل دو دسته‌ی یک کوزه‌‌ی آب. فقط کلمات بین ما جاری می‌شدند روبرویمان، پشت سرمان. چرخیدنشان را می‌شد تماشا کرد و ناگهان یک زانویم را خم کردم و آرنجم را بر زمین ‌زدم، …

ادامه‌ی مطلب
جزیره‌ی خاطره

جزیره‌ی خاطره

جزیره‌ی خاطره منفجر خواهد شد. زندگی تنها فعل خلوص خواهد بود. زندان برای روزهای بی‌بازگشت. فردا هیولاهای کشتی ساحل را بر باد راز ویران می‌کنند. فردا نامه‌های ناشناخته به دستان جان می‌رسند.

ادامه‌ی مطلب
رویا

رویا

دستی در لمس سطح آب نام مرا زدود از خاطره‌ام. رویایی مرا پوشاند که تنفس‌اش موسیقی بود و هوا تنش را می‌پیمود تنش را که تنِ من بود. در دهان‌ام دهان او شکل می‌گرفت تمامی حروف. به «آ» سراسر آسمانِ سقف دهان را احاطه می‌کرد و …

ادامه‌ی مطلب
خورشید

خورشید

خورشید با گیسوان شیر خود را در مرداب می‌نگریست. خود را در آب‌ها می‌بلعید. بر برگ‌های بید خون بود شبنم. چشم‌انداز در هم فروریخت.

ادامه‌ی مطلب
آه، سرگیجه‌ی هذیان!

آه، سرگیجه‌ی هذیان!

آه، سرگیجه‌ی هذیان! جاذبه مجذوبم نمی‌کند به تناوب خاکم و آتش هوا و آب و دوباره خاک و آتش. جان چیست؟ تن چیست؟ هنوز منفصل؟ به چشمان سبز مرگ چشم می‌دوزم و حفاری‌ام می‌کند این فاصله از او که دلم را ربود. تنها از دوزخ درّنده‌ی …

ادامه‌ی مطلب
بازی

بازی

خانومه گفت: دست راست بالا! دست راستمو بالا بردم. خانومه گفت: دست چپ بالا! دست چپمو بالا بردم. حالا هر دو دستم بالا بود. بعد گفت: دست راست پایین! پایین آوردمش. بعد گغت: دست چپ پایین. همین‌کارو کردم . گفت: دست راست بالا! اطاعت کردم. دست …

ادامه‌ی مطلب
بخت

بخت

گلی می‌جستی و میوه‌ای یافتی. چشمه‌ای می‌خواستی و اقیانوسی یافتی. زنی را می‌جستی و روحی را یافتی. بخت، یار تو نبود!

ادامه‌ی مطلب
چون لک‌لکی سرمازده

چون لک‌لکی سرمازده

چون لک‌لکی سرمازده به خانه‌ام آمد پرسیدم: چیزی شده؟ گفت اهلی‌ است و‌ یک قطره شیر می‌خواهد. نه قوت و نه غذا نگذاشتم احساس سیری کند بال‌های افتاده‌اش را باور نکردم. می‌دانستم ‌‌می‌شکوفند چون زمین که با بهار و او را، شعر را، از خانه‌‌ام می‌برند.

ادامه‌ی مطلب
کنار من باش

کنار من باش

کنار من باش، نزدیک، تنها آن‌وقت سردم نیست. سرما می‌خروشد از اقصای فضا به درون. ابهت‌ِ او را می‌بینم و خردی خود را. آنوقت در‌ می‌یابم نیازم را به بازوان گره‌کرده‌ات: دو شعاع نورِ کائنات.

ادامه‌ی مطلب
دلیری

دلیری

آن‌که جرات نمی‌کند زهره‌ی ترسیدن هم ندارد. تنها آن‌که جرات هراسش هست می‌تواند خطر کند. اوست که دردش را به پیش می‌راند و از آن اندوه می‌سازد آن فصل بی‌رنج را. دلیرِ زندگی که او را مرگ تنها پرده‌ای است از مراسم تدفین.

ادامه‌ی مطلب
میراث من

میراث من

این زندگانی من است: این ماسه‌های صاف با نقش‌های مواجِ پیشکشِ باد این صدای من است: این صدف خالی سایه‌ی یک صدا نگاه‌بانِ مویه‌ی خویش. این حزن من است: این مرجان شکسته کز اوقات نگونساری‌اش جان به در می‌برد. این‌جا میراث من است: این دریای تنها: …

ادامه‌ی مطلب
در این جهانِ فرشتگان

در این جهانِ فرشتگان

در این جهانِ فرشتگان قربانی بر گردن جلاد بوسه می‌زند. اشتیاق همیشه گل سرخی‌است خنجری‌است آغوشی فانی که کلمه را بی‌‌پناه رها می‌کند. چه می‌کنیم بر این پرتگاه؟ هر بوسه‌ای که نبخشیدیم ملک مقربی‌ست، مسلح که ما را انتظار می‌کشد در آستانه.

ادامه‌ی مطلب