شاید چهرهی سیاسی واتسلاو هاول بیش از چهرهی تئاتری یا چهرهی ادبی او برمردم دنیا نمایان شده باشد. هرچه باشد زمانی دراز، از حول و حوش بهار پراگ تا فروپاشی کمونیسم در چکسلواکی و سپس در سالهای رئیس جمهور بودنش، نام او در خبرهای جهان …
ادامهی مطلب
شاید چهرهی سیاسی واتسلاو هاول بیش از چهرهی تئاتری یا چهرهی ادبی او برمردم دنیا نمایان شده باشد. هرچه باشد زمانی دراز، از حول و حوش بهار پراگ تا فروپاشی کمونیسم در چکسلواکی و سپس در سالهای رئیس جمهور بودنش، نام او در خبرهای جهان …
ادامهی مطلبگفته بودم که قرار است به ترجمههای دیگران هم بپردازم، مادام که خود را ویرایش میکنم. به خطاهایی که بسیاری از ما مرتکب میشویم ولی باید از خطر خویش احتراز کنیم. در فهرستم، نامهایی بود از پیش: مثلن بیژن الهی، مثلن احمد شاملو، مثلن احمد میرعلایی …
ادامهی مطلب■ گذشته از تجربههای شخصی ذن بویسم، گینزبرگ از تکنیکهای هایکو در شعر استفاده فراوانی برده است. چیزی که خود آن را “شوک مردمک چشم” مینامد. چیزی که باعث میشود، به هنگام خواندن شعر نگاه خواننده را “بگیرد” و مکث کند. دو تصویر متضادی که در …
ادامهی مطلبشیر سیاه سپیدهدمان را به وقت غروب مینوشیم صبحها مینوشیم ظهرها مینوشیم شبها مینوشیم مینوشیم و مینوشیم در هوا گوری حفر میکنیم در هوا تنگ نمیآرامیم مردی در خانه زندگی میکند با مارها بازی میکند مینویسد مینویسد وقتی که آفتاب غروب میکند به آلمان موی طلایی …
ادامهی مطلبچشمهای که پاسخ پرسشهای ما را میدهد هنوز هم هست اما اگر بخواهی ناراستی پيشه کنی آبش را تيره خواهی کرد اگر بخواهی موری را بيازاری کوزه نيز میشکند.
ادامهی مطلبخانهی ما در محلهای بود که کوچههايش هر يک با نام گلی زينت داده شده بود نامی که حروفش دل را مینواخت. محلهی ما اندوه را میزدود و کوچهی ما بر خلاف کوچهباغهای سلطنتی در هيچ نقشهای يافت نمیگرديد. ما در کوی خشخاش زندگی میکرديم و …
ادامهی مطلبخوردهایم نوشیدهایم با شگفتی به تماشای ستارهها نشستهایم چند نفری را دوست داشتهایم کمی اعتراض کردهایم کمی زندگی کردهایم کمی دیگر نیز زندگی خواهیم کرد.
ادامهی مطلبشب که فرامیرسد در راهپله میایستم و گوش میدهم، ازدحام ستارههاست در باغچه، و من ایستادهام در تاریکی. گوش کن! ستارهای، جرینگ… اُفتاد زمین! پابرهنه روی چمن راه نرو؛ باغچهی من پر از خردهشیشه است.
ادامهی مطلبتو گویی ستارهای میاُفتد در رودخانهای سیاه.
ادامهی مطلب■ سطوح زندگی | جولیان بارنز | ترجمهی شبنم سعادت | نشر میلکان ❑ یادداشت مترجم جولیان بارنز، در کتاب کوچکی که نوشتنش چند سال طول کشیده، از اندوهی مینویسد که پس از مرگ همسرش تاب آورده و همچنان تاب میآورد. او در کتابش چیزهایی را …
ادامهی مطلباتاقی که در رویای من است یک میز دارد، دو صندلی و دیگر هیچ. روی میز اما یک رز است و روی صندلیها نشستهایم، من و تو. روشنی پشت شیشهها کنار میزند تاریکی را. تاریکی، روشنی را کنار میزند. در تاریکی، میدرخشد رز سفید برایمان، …
ادامهی مطلبدیدن سرخوشی کسی هنگام قدمزدن پس از بندآمدن باران. جدیت مرد جوانی هنگام حرف زدن از دلدارش. قوها، درپرواز. خواندن بیباکی از مردمک چشم کسانی که دوستشان میداریم. و تاج به هر سو گستردهی تک درختی رها. Schön zu sehen
ادامهی مطلبزمانی به تو نزدیک بودم. آرام میروییدم در رگ و پیات. پلکهایم را میگذاشتم درست زیر پلکهای تو. چشم میگشودیم با هم و میدیدم: سه قدم جلوتر، یک صندلی حصیری، و در آن، مردی، که روزنامه میخواند. Mit deinen Augen
ادامهی مطلبراینر مالکوفسکی در سال ۱۹۳۹ در برلین متولد شد. پس از موفقیت چشمگیری که در زمینهی تبلیغات به دست آورد و صاحب یکی از بزرگترین آژانسهای تبلیغاتی آلمان شد، در سال ۱۹۷۲ از این حرفه به کل کنار کشید و تا آخر عمرش در سال ۲۰۰۳ …
ادامهی مطلبزنی جوان و درشتهیکل سربرهنه با پیشبند موها را به عقب خوابانده در خیابان ایستاده یک پای جورابپوش بر پنجه کنار پیادهرو لنگه کفشش به دست. خیره نگاهش میکند کفیِ کاغذیاش را بیرون آورده تا میخی بیابد که آزارش میداده.
ادامهی مطلبدیدم که مردهها دوباره میمیرند، خوابیده بر دریاها. دیدم که مردگان پلی ساختهاند اگر میگذشتی تا ابد از پیات میآمدم. میان دو آتش، میان دو هیمه امپراتوریِ توفان و صخرههاست. مستیِ زهرِ آماده در جامِ شرابِ ماهیان و پرستوها. اگر گذر میکردی، طرحِ گامهای تو میشدم …
ادامهی مطلبهمیشه بارِ نخست دشوار تو را میبینم، اندکی از شب میگذرد؛ به خانه میآیی به گوشهای از پنجرهام خانهای پر از خیال آنجا، که از آنی به آن در این شبِ مقدس چشم انتظار زخمی؛ دیگرم خود این؛ تنها و یگانه زخم بر سردرِ خانه؛ بر …
ادامهی مطلب■ آنچه میخوانید نقدیست از یک خوانندهی گرانقدر ــ آقای سعید صلحجو ــ بر ترجمهای از شعر «شب پر ستاره» آن سکستون به ترجمهی خانم آزاده کامیار [از همکاران خانهی شاعران جهان]. ما همواره از چنین نقدها و آثاری استقبال میکنیم و میکوشیم بهصورت عمومی در …
ادامهی مطلبهایدن مینوازم پس از یک روز سیاه و گرمایی ساده و بیریا در دستانم حس میکنم. کلیدها همراهاند و چکشهای نرم در کار. نوا سبز است و با نشاط و آرام. نوا میگوید آزادی وجود دارد و کسی هست که به قیصر مالیات نمیپردازد. دستانم را …
ادامهی مطلبI خنک میشود روز نزدیکِ شب… بنوش از دستم گرما را در دستم، همان خونِ بهار هست دستم را بگیر، بازوی سپیدم را بگیر، اشتیاق شانههای نحیفم را بگیر.. چه حس غریبی ست، تنها شبی چون امشب، سنگینی سرت بر سینهام. II گل سرخ عشقت را …
ادامهی مطلبمن آخرین گل پاییزم، تاب دادهشده در گهواره تابستان، به پاسداری گماردهشده در برابرِ بادِ شمال، شعلههای سرخ شُکُفت بر گونههای سپیدم. من آخرین گل پائیزم. تازهترین بذر بهارِ مردهام، آسان است واپسینبودن در مرگ؛ دیدهام دریاچه را: افسانهای و آبیرنگ شنیدهام صدای تپشِ قلبِ تابستانِ …
ادامهی مطلب■ اشاره: در شعر سودرگران نزول به رخوت ذات شرط صعود رهایی بخش روح است. این برداشت از انسان به مثابه موجودی گرفتار چنبره تن که تنها با شکستن مطلق ذات به سماع و کمال میرسد تا حدی منعکس کننده مفهومی ست مذهبی که در آثار …
ادامهی مطلبهیچ پرندهی رهگمکردهای را گذارش به خلوت پنهان من نیست، نه پرستوی سیاهی که حامل آرزو ست، نه مرغ دریاییِ سپیدی که نوید طوفان دارد… در پناه صخرهها درندهخوئی من به کمین ایستاده، تا به پرواز درآید به کوچکترین نجوا، با نزدیکشدن گامها… خاموش و آبیست …
ادامهی مطلبمن زن نیستم. مرد هم نیستم من کودکم، نجیب زادهای جوانم، عزمی جسورم، من رگهای خندان از خورشید سرخابیام… من تورم برای ماهیان حریص من نوش جامیام به افتخار تمامی زنان، من گامی هستم به سوی حادثه و تباهی، من جهشی هستم به آزادی، به خود… …
ادامهی مطلب■ انسان بینقص؛ اخلاق در عصر مهندسی ژنتیک | مایکل سندل | افشین خاکباز | نشر نو پیشرفتهای اخیر علم ژنتیک درمان بسیاری از بیماریها را میسر ساخته و امیدواریهایی را برای درمان بسیاری از بیماریهای بيدرمان ایجاد کرده است. از سوی دیگر، این پیشرفتها دخالت انسان …
ادامهی مطلب۱. سال ۲۰۱۰. خوزه آنتونیو لابوردهتا، در بستر بیماری مرگ بود. همه میدانستیم. با مارچلو و ترینی و دیگر دوستان برنامهای شکل میدهیم برای بزرگداشتاش. خوزه آنتونیو، خوانندهی «ترانهی آزادی» بود، ترانهی «ما»، که هردو غریو مقاومت بودند علیه فرانکو. شبی که برنامه به پایان رسید، …
ادامهی مطلباگر او را به دستهایم بمالم، کف میکند، جستوخیز میکند… نرمخویی بیشتر با او نرماش میکند، صاف، رام، نرمتر و آبش میآید نرمخویی بیشتر جوش و خروشش را حجیمتر و مرواریدگون میکند عجب سنگ جادویی! بیشتر و بیشتر با آب و هوا خوشههای انگورِ خوشبوی انفجاری …
ادامهی مطلبدر سایه و در روشن و در راهروی خورشیدتاب راه میروند و حرف میزنند، هنر فوتِ وقت را مشق میکنند. اعدام شهرزاد به تعویق خواهد افتاد چراکه برای شهریار قصهای میگوید که میخواهدش. خورشید به شفق و به شب میگراید. چنانکه آنان میگذرند، هر برگی، گوشسپار، …
ادامهی مطلبقلم در جیبِ توییِ کُتم ملامتی فلزی یقین مردمانی بر سر آنِ سر خود به باد دادهاند در اینجا که اما، نه کسی این چنین میمیرد قلم زدن به زحمتش نمیارزد با این همه قلم تمنای آن دارد که بر سطحی که میگیردش لغزانده شود بر …
ادامهی مطلب■ کتابفروشی به روایت نصرالله کسرائیان خانهی ما در سعادتآباد است. آن را بیست ـ سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیماش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم میخواست که نمیبود. به دلایل مختلف: یکی اینکه من همیشه با کلمة دکان و …
ادامهی مطلباین ترجمه برای تراب حقشناس به پاس کوششهایش تنها ماه نیست، نه حتی شبنم است و نه نور آسمانی پرندگان، چه بسا گیوهای کهنه باشد، همه سوراخ سوراخ و نیمهجان از گزکردن کارخانهها، داربستها، یا جادههای دشوار و داغِ ماه نوامبر. نه، هرچه شاعرانه، لزوماً زیبا …
ادامهی مطلببیا با من زندگی کن تا بنشینیم روی صخرهها کنار رودخانههای کمعمق بیا با من زندگی کن تا میوهی بلوط بکاریم در دهان یکدیگر و این آیین ما شود برای سلام گفتن به زمین پیش از آنکه پرتمان کند دوباره به …
ادامهی مطلباگه به نیکسون رأی بدین دیگه نمیتونین برینین چون سولاخ کونتون توی واشنگتونه آلن گینزبرگ | گرافیتی در تتون ویلیج» | از مجموعهی Mostly Sitting Haiku گذشته از تجربههای شخصی ذن بویسم، گینزبرگ از تکنیکهای هایکو در شعر استفاده فراوانی برده است. چیزی که خود …
ادامهی مطلباین روزا همه چیز را میدزدند مردم کیف پولت را میدزدند، ساعتت را شیشه ماشینات را میشکنند، رادیو و کیفات را میدزدند در خانهات را میشکنند، سیستم سونی مدل Hi8 و سی دی پلیر اولیمپوس XA مردم زندگیات را میدزدند، در خیابان گیرت میاندازند و …
ادامهی مطلببدی کن بدی کن بسی گناه مرتکب شو اما به من بدی نکن به من دست نزن مجبورم نکن به خود بدی کنم من از خودم بیرحمانه انتقام میگیرم تو زخمی و آلوده میشوی خدا جز باختن کاری برایش نمانده پیش ازین هرچه هرزهگی کردهست به …
ادامهی مطلباگر شعر به روایت آنتونیو گاموندا، معرفت فقدان است، اگر شعر، به همان عبارت، به آگاهی انسانی شدت میبخشد، خاطره بخشی جداناپذیر از هویت شعر است. از اینروست که شعر به خاطرمان میآورد، آنچه تاریخ فراموشاش کرده است. جئو بوگزا، شاعر بزرگ رومانیایی در سال ۱۹۰۸ …
ادامهی مطلبهر انسانی که نمیتوانم دوستش بدارم سرچشمهی اندوهیست ژرف برای من. هرانسانی که روزی دوستش داشتهام و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم گامیست به سوی مرگ برای من. آن روز که دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم خواهم مرد. آی شمایان، که میدانید شایستهی عشق مناید، مراقب …
ادامهی مطلبکسی در من، کسی که هیچ رنجی با او غریبه نبود از وقتی خودم را میشناسم هفت هزار ساله است. کسی در من، کسی که هربار سرسختانهتر نمیگذارد هیچ افتخار پوچی تباهاش کند شانزده ساله است. و سن و سال معمولی زندگیهای انسانی هیچ حلقهای به …
ادامهی مطلبدر ورشو، دخترکی چنین میگفت: اگر میخواهی نوازشم کنی، مانعت نمیشوم اگر میخواهی ببوسیام، میتوانی میگذارم سینههایم را عریان کنی. ولی باید بدانی که پدرم را آلمانیها تیرباران کردند و یک برادرم را در کوره سوزاندند. اگر میخواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمیشوم ولی باید بدانی …
ادامهی مطلب(یوآنا ماریا، یک کشتی بادبانیست، از روزگاری دیگر) ۱ یوآنا ماریا، حالا دیگر تو دوری همیشه دلت میخواست دور باشی، یوآنا ماریا. دریاهایی را دوست داشتی که کشتیهای بادبانی شبها و روزها، گاه و بیگاه در آنها شناورند، و بندرهایی را که ماهیگیرانِ مرجانها به آنها …
ادامهی مطلببه دوم مرداد رسیدیم. سالروز خاموشی شاملو. شاملویی که در تاریخ ادبیات ایران یگانه است. هیچ کس دیگری را نمیتوان با او قیاس کرد. چند نسل از بهترین فرزندان ایران با شعر شاملو بزرگ شدند. با شعر شاملو عاشق شدند. با شعر شاملو زندگی کردند. با …
ادامهی مطلباز نزدیک مثل نقشهی مکانیست که هرگز نرفتهای ولی میخواهی بروی زیرا که یک نقطه آن مقصد را خاص کرده است. دستم را باز و بسته میکنم که خونم به کیسه جریان یابد و با حوصله صبر میکنم تا راهش را به تو پیدا کند. از …
ادامهی مطلبوقتی متولد میشویم به ما نقاب میدهند صورتم حالا آنقدر بالغ شده است که آن نقاب اندازهام بشود. محدودیتمان معنامان میکنند: مثل یک دزد یکدست. پس، تمرکز کن روی یک شخص و تراژدیش را بنویس. بعضی کلمات در سیاهیشان میدرخشند مثل شکم یک سوسک. بگذار مردگان …
ادامهی مطلبمن به تعمیم دادن تمایل دارم برای همین است که مینویسم «جنگل» با اینکه میدانم که حتا دو درخت هم به هم شباهت ندارند برای همین است که مینویسم «من» و گاهی خود را بالا فرض میکنم و گاهی خود را به پایین میکشانم و گاهی …
ادامهی مطلباندوه تیره مثل چاه نفت است سیاه و عمیق آیا از احتضار هم قالب گرفته است؟ ما از شکستهایمان ساخته شدهایم لحظه از پس لحظه از پس لحظه ملاحظه نکن مطالبه کن امروز کندی یک سوسمار را بیگناهی یک فسیل را، تاریکی یک مرد را که …
ادامهی مطلبگلهای وحشی کنار خطوط متروکهی راهآهن میرویند گذشته را هر لحظه میتوان دید. دسته دسته اردکهای وحشی به سوی تابستان پرواز میکنند. (یا شاید رشتههای خیمهبازیند که این عروسک بزرگ را بازی میدهند رشتههایی که نمیبینمشان ولی آیندهی مناند) الیزابت بیشاپ را به خاطر بیاور: زمان …
ادامهی مطلبجلوی این نور ریهات برهنه است داخلش (با اینکه نمیبینمشان) شاخهها انگار شاخهی درختان بادام و فندق با گلهایی سفید و کوچک که رویشان روییدهاست. یک عکس اشعه ایکس. آن را به روی میز برمیگردانی میزی که هنوز شاخه و تنه درخت را خوب به خاطر …
ادامهی مطلبدر پایانِ خواب، خطر، شکافهایی که از دیوار بالا میروند در لبهی باریک و نازکِ مکث بین دقایق در مسافت میان فرزندان من و دخترکِ تو سپاس رمزی را زمزمهشده میان علامت «به سمت پناهگاه، حمله هوایی» و زمینلرزه از انگشتان پاهایم که دراز کردهام به …
ادامهی مطلبفکر می کنم که میخواستی مرا ببلعی فکر میکنم وقتی که به خواب رفتم بدنم را لیس زدی و رفتی. دستهگلی که به نیت یادبود حمل میکنم در دستم خم میشود روشن میشود خاموش در تبوتاب رعد و برقی که نوک درختان را سفید میکند و …
ادامهی مطلبدر زمستان نگهبانان پتوها را از سر ساکنین پارک میکشیدند. یکی از آنان نور روز را دوباره نخواهد دید. در بهار، بطریهای کور، به خانههای مشخص پرتاب شدند و آتش آغاز کردند شبهنگام به بدنت پناه بردم مثل کودکی که به زیر درخت توت میگریزد. تا …
ادامهی مطلبمن مثل یک پسر خوب احتیاط میکنم وقتی که دیگران از بالا به پایین میپرند و خودم را از پشت به آن طرف نرده نگه میدارم چرا که مادرم ناراحت میشود، حتا زمانی که مانعی جز صدای لرزانش در برابرم نیست با اینکه در حقیقت جایم …
ادامهی مطلبمیرفت کشتی، در رودخانهای گسترده و عمیق چون دریا. امواج بلند بر هر دو سوی کشتی میشکستند و تکانش میدادند و بر عرشهاش آب میپاشیدند. دو مرد در عرشه کنار نرده ایستاده بودند: یکی استاد پیر و لاغری در لباس کتانیِ سفید، دیگری جوانی پاک، شاگرد …
ادامهی مطلبحالا این زندگی خاص خودش را دارد، زندگی بدخیم خودش را. نه هرچه هویدا و نه هرچه نامعلوم توان غلبهاش را ندارند و اگر سرکوبش کنی دوباره منفجر میشود شریرتر و سمجتر با دستهای خیالیش همیشه بر گلویی غیرخیالی و هیچ چیزی آنقدر روشن نیست که …
ادامهی مطلب