كاش مرا به بوسههاى دهانش ببوسد. عشق ِ تو از هر نوشاك ِ مستىبخش گواراتر است.
ادامهی مطلب
كاش مرا به بوسههاى دهانش ببوسد. عشق ِ تو از هر نوشاك ِ مستىبخش گواراتر است.
ادامهی مطلب«- من گل ِ سرخ ِ شارون نرگس ِ خندان و سوسن ِ درهام.» «- چون سوسن ِ دره در ميان ِ خاربُنان، دلارام ِ من در صف ِ باكرهگان هم از آنگونه است.»
ادامهی مطلبشب همه شب تنها در فرش ِ خواب ِ خويش بىخود از خويش هواى زيبارويى را به سر داشتم كه جانم از او سوزان است. اما او را نيافتم.
ادامهی مطلبتو زيبائى اى عزيز ِ من با چشمهايت اين دو كبوتر، از پس ِ برقع ِ كوچك ِ خويش چه زيبائى! موهايت، چون فرو افتد رمهى بزغالهگان را مانَد بر دامنههاى جلعاد كه به زير آيند. دندانهايت رمهى برهگان ِ سپيد است كه جُفتا جُفت، تنگ در تنگ از آبشخور به فراز آيند.
ادامهی مطلبچرا دل ِ من، هنگامى كه به خواب اندرم پريشان و ناآرام بيدارى مىكشد؟ سرانجام آواز ِ دهان ِ خوبروئى را كه دوست مىدارم به گوش مىشنوم: اوست اينك كه بر در مىكوبد!
ادامهی مطلبتو زيبايى اى دلارام، همچون اورشليم در ذروهى شوكت ِ خويش و همچون ترسه به اسرائيل. هيبتات اى جنگجوى من، از سپاهى كه جنگ را صف آراسته افزون است. اما تو را به جان ِ تو سوگند كه يك دم چشمان ِ ملامتگر ِ خويش از من بگردانى چرا كه بر غلبهى چشمانت معترفم.
ادامهی مطلببامدادان گامزنان به باغ ِ خوشمنظر ِ درختان ِ گردو درآمدم و سرسبزى ِ دره را به تماشا ايستادم. سر ِ آن داشتم كه جوش ِ جوانه را بر چفتهى تاكها نظاره كنم و برافروختن ِ لالههاى گلنار را بر ناربُنان.
ادامهی مطلبدريغا دريغا كه برادر ِ من نيستى از بطن ِ مادرم! و روياروى ِ همه عالم شير از پستانهاى مادر ِ من نمكيدهاى! مىتوانستم با تو به هر جاى در آيم از يكديگر بوسه گيريم و به يكديگر بوسه دهيم
ادامهی مطلباز كسى نمىپرسند چه هنگام مىتواند خدانگهدار بگويد از عادات انسانيش نمىپرسند از خويشتنش نمىپرسند. زمانى به ناگاه بايد با آن رو در روى درآيد تاب آرد بپذيرد وداع را درد مرگ را فروريختن را، تا ديگر بار بتواند كه برخيزد.
ادامهی مطلبيكديگر را مىآزاريم بىآن كه بخواهيم، شايد بهتر آن باشد كه دست به دست يكديگر دهيم بىسخنى. دستى كه گشاده است مىبَرد مىآورد، رهنمونت مىشود به خانهيى كه نور دلچسبش گرمىبخش است.
ادامهی مطلباز تنهايى مگريز به تنهايى مگريز گهگاه آن را بجوى و تحمل كن و به آرامش خاطر مجالى ده!
ادامهی مطلبدر سكوت با يكديگر پيوند داشتن، همدلى صادقانه وفادارى ريشهدار. اعتماد كن!
ادامهی مطلبزير پايم زمين از سمضربهى اسبان مىلرزد چهار نعل مىگذرند وحشى، گسيخته افسار، وحشتزده به پيش مىگريزند اسبان. در يالهايشان گره مىخورد آرزوهايم دوشادوششان مىگريزد خواستهايم هوا سرشار از بوى اسب است و غم و اندكى غبطه. در افق نقطههاى سياه كوچكى مىرقصد و زمينى كه …
ادامهی مطلببا در افكندن خود به دره شايد سرانجام به شناسايى خود توفيق يابى
ادامهی مطلبپرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم وگر نه مىشكنيم بالهاى دوستىمان را.
ادامهی مطلبكسى مىگويد «آرى» به تولد من به زندهگيم به بودنم ضعفم ناتوانيم مرگم كسى مىگويد «آرى» به من به تو، و از انتظار طولانى ِ شنيدن ِ پاسخ ِ من شنيدن ِ پاسخ ِ تو خسته نمىشود.
ادامهی مطلبيخ آب مىشود در روح من در انديشههايم بهار حضور تو است بودن ِ تو است.
ادامهی مطلبشبنم و برگها يخ زده است و آرزوهاى من نيز ابرهاى برفزا بر آسمان درهم مىپيچد باد مىوزد و توفان درمىرسد. زخمهاى من مىفسرد.
ادامهی مطلبمن آموختهام به خود گوش فرا دهم و صدايى بشنوم كه با من مىگويد «اين لحظه» مرا چه هديه خواهد داد نياموختهام گوش فرا دادن به صدايى را كه با من در سخن است و بىوقفه مىپرسد من «بدين لحظه» چه هديه خواهم داد.
ادامهی مطلباگر مىخواهى نگهم دارى دوست من از دستم مىدهى اگر مىخواهى همراهيم كنى دوست من تا انسان آزادى باشم، ميان ما همبستهگىيى از آن گونه مىرويد كه زندهگى ِ ما هر دو تن را غرقه در شكوفه مىكند.
ادامهی مطلبچندان كه به شكوه درمىآييم از سرماى پيرامون خويش از ظلمت و از كمبود نورى گرمىبخش، چون هميشه برمىبنديم دريچهى كلبهمان را روحمان را.
ادامهی مطلبتوان ِ صبر كردن براى رو در رويى با آنچه بايد روى دهد براى مواجهه با آنچه روى مىدهد. شكيبيدن گشاده بودن تحمل كردن آزاده بودن.
ادامهی مطلببر آنچه دلخواه من است حمله نمىبرم خود را به تمامى بر آن مىافكنم. اگر بر آنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاى بتوانم خاست راهى به جز اينم نيست.
ادامهی مطلببىاعتمادى درى است، خودستايى و بيم چفت و بست ِ غرور است، و تهيدستى ديوار است و لولاست زندانى را كه در آن محبوس راى خويشيم. دلتنگىمان را براى آزادى و دلخواه ِ ديگران بودن از رخنههايش تنفس مىكنيم. تو و من توان آن را يافتيم …
ادامهی مطلبحلقههاى مداوم پياپى تا دوردست. تصميم ِ درست ِ صادقانه. با خود وفادار مىمانم آيا يا راهى سهلتر اختيار مىكنم؟
ادامهی مطلبپيش از آن كه به تنهايى خود پناه برم از ديگران شكوه آغاز مىكنم فرياد مىكشم كه: «تركم گفتهاند!» چرا از خود نمىپرسم كسى را دارم كه احساسم را انديشه و رؤيايم را زندهگىام را با او قسمت كنم؟ آغاز جداسرى شايد از ديگران نبود.
ادامهی مطلببه تو نگاه مىكنم و مىدانم تو تنها نيازمند ِ يكى نگاهى تا به تو دل دهد آسوده خاطرت كند بگشايدت تا به در آيى. من پا پس مىكشم و در ِ نيم گشوده به روى تو بسته مىشود.
ادامهی مطلببسيار وقتها با يكديگر از غم و شادى ِ خويش سخن ساز مىكنيم امّا در همه چيزى رازى نيست گاه به سخن گفتن از زخمها نيازى نيست سكوت ِ ملالها از راز ما سخن تواند گفت.
ادامهی مطلبدر وجود هر كس رازى بزرگ نهان است داستانى راهى بيراههيى طرح افكندن اين راز – راز من و راز تو راز زندهگى – پاداش بزرگ تلاشى پُر حاصل است.
ادامهی مطلبجوياى راه خويش باش از اين سان كه منم در تكاپوى انسان شدن در ميان راه ديدار مىكنيم حقيقت را آزادى را خود را در ميان راه مىبالد و به بار مىنشيند دوستىيى كه توانمان مىدهد تا براى ديگران مأمنى باشيم و ياورى اين است راه …
ادامهی مطلباين همه پيچ اين همه گذر اين همه چراغ اين همه علامت! و همچنان استوارى در وفادار ماندن به راهم خودم هدفم و به تو وفايى كه مرا و تو را به سوى هدف راه مىنمايد.
ادامهی مطلبهر مرگ اشارتى است به حياتى ديگر.
ادامهی مطلبزخم زننده مقاومت ناپذير شگفتانگيز و پر راز و رمز است آفرينش و همه آن چيزها كه «شدن» را امكان مىدهد.
ادامهی مطلبسپيده دمان از پس شبى دراز در جان خويش آواز خروسى مىشنوم از دوردست، و با سومين بانگاش در مىيابم كه رسوا شدهام
ادامهی مطلبپنجه درافكندهايم با دستهاىمان به جاى رها شدن. سنگين سنگين بر دوش مىكشيم بار ديگران را به جاى همراهىكردنشان. عشق ما نيازمند رهايى است نه تصاحب. در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه.
ادامهی مطلبپس از سفرهاى بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياى توفانخيز، بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وانهم سكان رها كنم به خلوت لنگرگاهت درآيم و در كنارت پهلو گيرم آغوشت را بازيابم: استوارى ِ امن زمين را …
ادامهی مطلبچند بار اميد بستى و دام برنهادى تا دستى يارى دهنده كلامى مهرآميز نوازشى يا گوشى شنوا به چنگ آرى؟ چند بار دامت را تهى يافتى؟ از پاى منشين آماده شو كه ديگر بار و ديگر بار دام بازگسترى!
ادامهی مطلبمىخواهم آب شوم در گسترهى افق آنجا كه دريا به آخر مىرسد و آسمان آغاز مىشود مىخواهم با هر آنچه مرا دربر گرفته يكى شوم. حس مىكنم و مىدانم دست مىسايم و مىترسم باور مىكنم و اميدوارم كه هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد. مىخواهم …
ادامهی مطلباز بختيارى ماست شايد كه آنچه مىخواهيم يا به دست نمىآيد يا از دست مىگريزد.
ادامهی مطلبگاه آنچه ما را به حقيقت مىرساند خود از آن عارى است زيرا تنها حقيقت است كه رهايى مىبخشد.
ادامهی مطلببراى تو و خويش چشمانى آرزو مىكنم كه چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببيند گوشى كه صداها و شناسهها را در بيهوشىمان بشنود براى تو و خويش، روحى كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زبانى كه در صداقت خود ما را …
ادامهی مطلبدلتنگىهاى آدمى را باد ترانهيى مىخواند، رؤياهايش را آسمان پُر ستاره ناديده مىگيرد، و هر دانهى برفى به اشكى نريخته مىماند. سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده اعتراف به عشقهاى نهان و شگفتىهاى بر زبان نيامده. در اين سكوت حقيقت ما نهفته است …
ادامهی مطلبشگفتا، باغى در دل شعلهزار بر شيب ِ شفافى كه گوزن بر آن مىآسايد. غلغلهى نبض سرودى مىگردد و آنگاه كه در دل ِ شب طبق ِ آفتاب برآيد گل ِ صد برگ دل را تاج بر سر مىنهد
ادامهی مطلباز آنجا كه ستون ِ پشتاش خميده است ا زآنجا كه كارش از فرياد گذشته است از آنجا كه گندى مهوّع دارد از آنجا كه ناتوانتر از آن است كه بتواند زيست بىگمان نظامى نيز كه سبب ساز اين معصيت است دوامى چندان نتواند داشت از …
ادامهی مطلباز نفس افتاده و از راه مانده اسب من از كوهستان اگر به زير آمد، مادر! آبش ده و زين و لگام از او بردار و براى سوارى نو تيمارش كن. اشكبارى ِ بسيار اگر چشمانت را بىفروغ كرده است و جراحات بىشمار اگر خطوط رخسارت …
ادامهی مطلبراستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم كلمات بىگناه نابخردانه مىنمايد پيشانى صاف نشان بيعارىست آن كه مىخندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است چه دورانى! كه سخن از درختان گفتن كم و بيش جنايتىست. – چرا كه از اين گونه سخن پرداختن در …
ادامهی مطلب»- اى مرگ تسكين ناپذير! كامكارىهاى سهگانهى مرا به من باز ده! بر ساحل ماسهپوش استخوانپارهيى چنين مىخواند – » كودكى را و هر آنچه را كه از كودكى چشم توان داشت، » يا كامجويى عنان گسيخته را يا رهايى را » به حرارت پستانهاى عطشناك …
ادامهی مطلبمرا آن توانايى هست كه هر دم شعرى بسرايم. خلقان همه آواى مرا به گوش جان مىشنوند چرا كه منادى حقيقتم من. فرزانهگى من – آن دولت سرشار كه به سرفرازى از نياكان خويش به ميراث بردهام – با هيچ ثروتى به جهان برابر نيست. همه …
ادامهی مطلب۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى كودكان، صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. درّهيى …
ادامهی مطلبمن آخرين كسم بر سر ِ راه ِ تو آخرين بهار آخرين برف آخرين نبرد براى نمردن و اينك ماييم فروتر و برتر از هميشه. در سوختبار ما از همه چيزى هست مخروطهاى كاج و نوشاخههاى تاك نيز گُلهايى بس نيرومندتر از آب لاى و شبنم. …
ادامهی مطلببىخبر بودم كه ديرگاهىست در تعقيب من است. هنگامى كه به آهنگ چيدن گلى نوشكفته فرود آمدم از حضورش آگاهى يافتم در چند گامى ِ من ايستاده بود و چون ريگزاران داغ و سوزاننده بود راه خود گرفتم. اما چندان كه آفتاب زوال گرفت سايهاش بر …
ادامهی مطلبگلبرگهايش پژمرد چرا كه قلبش ميوهيى بود. ساعتها و روزها پاهاى خود را در آب نهاد: در آب باران، در آب چشمه، در آب رود؛ اما گيسوانش هرگز نشكفت. شبان ِ سرد ِ بسيار از خانه بيرون خفت تا مگر سحرگاهان خورشيد پيكرش را به شبنم …
ادامهی مطلببه شعلههاى رو به زوالى كه خواب حريق عظيم مىبينند به شعلههاى تباهى كه در خاكستر خويش باز مىافزايند، به شعلههاى واقعهى جنگلها به شعلههاى ديوانهى گورستان به شعلههاى بىرحم بلعنده به شعلههاى ابدى كننده به شعلههاى پاك و پر طنطنه به شعلههاى نماز ِ زندهگان …
ادامهی مطلب