بازگشت به خانه

سرود دوم

سرود دوم

«- من گل ِ سرخ ِ شارون نرگس ِ خندان و سوسن ِ دره‌ام.» «- چون سوسن ِ دره در ميان ِ خاربُنان، دلارام ِ من در صف ِ باكره‌گان هم از آن‌گونه است.»

ادامه‌ی مطلب
سرود چهارم

سرود چهارم

تو زيبائى اى عزيز ِ من با چشم‌هايت اين دو كبوتر، از پس ِ برقع ِ كوچك ِ خويش چه زيبائى! موهايت، چون فرو افتد رمه‌ى بزغاله‌گان را مانَد بر دامنه‌هاى جلعاد كه به زير آيند. دندان‌هايت رمه‌ى بره‌گان ِ سپيد است كه جُفتا جُفت، تنگ در تنگ از آبشخور به فراز آيند.

ادامه‌ی مطلب
سرود پنجم

سرود پنجم

چرا دل ِ من، هنگامى كه به خواب اندرم پريشان و ناآرام بيدارى مى‌كشد؟ سرانجام آواز ِ دهان ِ خوبروئى را كه دوست مى‌دارم به گوش مى‌شنوم: اوست اينك كه بر در مى‌كوبد!

ادامه‌ی مطلب
سرود ششم

سرود ششم

تو زيبايى اى دلارام، همچون اورشليم در ذروه‌ى شوكت ِ خويش و همچون ترسه به اسرائيل. هيبت‌ات اى جنگجوى من، از سپاهى كه جنگ را صف آراسته افزون است. اما تو را به جان ِ تو سوگند كه يك دم چشمان ِ ملامتگر ِ خويش از من بگردانى چرا كه بر غلبه‌ى چشمانت معترفم.

ادامه‌ی مطلب
سرود هفتم

سرود هفتم

بامدادان گام‌زنان به باغ ِ خوش‌منظر ِ درختان ِ گردو درآمدم و سرسبزى ِ دره را به تماشا ايستادم. سر ِ آن داشتم كه جوش ِ جوانه را بر چفته‌ى تاك‌ها نظاره كنم و برافروختن ِ لاله‌هاى گل‌نار را بر ناربُنان.

ادامه‌ی مطلب
سرود هشتم

سرود هشتم

دريغا دريغا كه برادر ِ من نيستى از بطن ِ مادرم! و روياروى ِ همه عالم شير از پستان‌هاى مادر ِ من نمكيده‌اى! مى‌توانستم با تو به هر جاى در آيم از يكديگر بوسه گيريم و به يك‌ديگر بوسه دهيم

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | از كسى نمى‌پرسند

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | از كسى نمى‌پرسند

از كسى نمى‌پرسند چه هنگام مى‌تواند خدانگهدار بگويد از عادات انسانيش نمى‌پرسند از خويشتنش نمى‌پرسند. زمانى به ناگاه بايد با آن رو در روى درآيد تاب آرد بپذيرد وداع را درد مرگ را فروريختن را، تا ديگر بار بتواند كه برخيزد.

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | زير پايم

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | زير پايم

زير پايم زمين از سم‌ضربه‌ى اسبان مى‌لرزد چهار نعل مى‌گذرند وحشى، گسيخته افسار، وحشت‌زده به پيش مى‌گريزند اسبان. در يال‌هايشان گره مى‌خورد آرزوهايم دوشادوش‌شان مى‌گريزد خواست‌هايم هوا سرشار از بوى اسب است و غم و اندكى غبطه. در افق نقطه‌هاى سياه كوچكى مى‌رقصد و زمينى كه …

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | بى‌اعتمادى

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | بى‌اعتمادى

بى‌اعتمادى درى است، خودستايى و بيم چفت و بست ِ غرور است، و تهيدستى ديوار است و لولاست زندانى را كه در آن محبوس راى خويشيم. دلتنگى‌مان را براى آزادى و دلخواه ِ ديگران بودن از رخنه‌هايش تنفس مى‌كنيم. تو و من توان آن را يافتيم …

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | آغاز جداسرى

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | آغاز جداسرى

پيش از آن كه به تنهايى خود پناه برم از ديگران شكوه آغاز مى‌كنم فرياد مى‌كشم كه: «تركم گفته‌اند!» چرا از خود نمى‌پرسم كسى را دارم كه احساسم را انديشه و رؤيايم را زنده‌گى‌ام را با او قسمت كنم؟ آغاز جداسرى شايد از ديگران نبود.

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | جوياى راه خويش باش

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | جوياى راه خويش باش

جوياى راه خويش باش از اين سان كه منم در تكاپوى انسان شدن در ميان راه ديدار مى‌كنيم حقيقت را آزادى را خود را در ميان راه مى‌بالد و به بار مى‌نشيند دوستى‌يى كه توان‌مان مى‌دهد تا براى ديگران مأمنى باشيم و ياورى اين است راه …

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | پس از سفرهاى بسيار

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | پس از سفرهاى بسيار

پس از سفرهاى بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياى توفان‌خيز، بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وانهم سكان رها كنم به خلوت لنگرگاهت درآيم و در كنارت پهلو گيرم آغوشت را بازيابم: استوارى ِ امن زمين را …

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | مى‌خواهم آب شوم

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | مى‌خواهم آب شوم

مى‌خواهم آب شوم در گستره‌ى افق آن‌جا كه دريا به آخر مى‌رسد و آسمان آغاز مى‌شود مى‌خواهم با هر آنچه مرا دربر گرفته يكى شوم. حس مى‌كنم و مى‌دانم دست مى‌سايم و مى‌ترسم باور مى‌كنم و اميدوارم كه هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد. مى‌خواهم …

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | براى تو و خويش

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | براى تو و خويش

براى تو و خويش چشمانى آرزو مى‌كنم كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببيند گوشى كه صداها و شناسه‌ها را در بيهوشى‌مان بشنود براى تو و خويش، روحى كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زبانى كه در صداقت خود ما را …

ادامه‌ی مطلب
سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست |  دلتنگى‌هاى آدمى را

سكوت، سرشار از ناگفته‌هاست | دلتنگى‌هاى آدمى را

دلتنگى‌هاى آدمى را باد ترانه‌يى مى‌خواند، رؤياهايش را آسمان پُر ستاره ناديده مى‌گيرد، و هر دانه‌ى برفى به اشكى نريخته مى‌ماند. سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده اعتراف به عشق‌هاى نهان و شگفتى‌هاى بر زبان نيامده. در اين سكوت حقيقت ما نهفته است …

ادامه‌ی مطلب
گل ِ صد برگ

گل ِ صد برگ

شگفتا، باغى در دل شعله‌زار بر شيب ِ شفافى كه گوزن بر آن مى‌آسايد. غلغله‌ى نبض سرودى مى‌گردد و آن‌گاه كه در دل ِ شب طبق ِ آفتاب برآيد گل ِ صد برگ دل را تاج بر سر مى‌نهد

ادامه‌ی مطلب
كودك در پرو

كودك در پرو

از آن‌جا كه ستون ِ پشت‌اش خميده است ا زآن‌جا كه كارش از فرياد گذشته است از آن‌جا كه گندى مهوّع دارد از آن‌جا كه ناتوان‌تر از آن است كه بتواند زيست بى‌گمان نظامى نيز كه سبب ساز اين معصيت است دوامى چندان نتواند داشت از …

ادامه‌ی مطلب
گمنامان

گمنامان

از نفس افتاده و از راه مانده اسب من از كوهستان اگر به زير آمد، مادر! آبش ده و زين و لگام از او بردار و براى سوارى نو تيمارش كن. اشكبارى ِ بسيار اگر چشمانت را بى‌فروغ كرده است و جراحات بى‌شمار اگر خطوط رخسارت …

ادامه‌ی مطلب
راستى را…

راستى را…

راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مى‌گذاريم كلمات بى‌گناه نابخردانه مى‌نمايد پيشانى صاف نشان بيعارى‌ست آن كه مى‌خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است چه دورانى! كه سخن از درختان گفتن كم و بيش جنايتى‌ست. – چرا كه از اين گونه سخن پرداختن در …

ادامه‌ی مطلب
كامكارى‌هاى سه‌گانه

كامكارى‌هاى سه‌گانه

»- اى مرگ تسكين ناپذير! كامكارى‌هاى سه‌گانه‌ى مرا به من باز ده! بر ساحل ماسه‌پوش استخوانپاره‌يى چنين مى‌خواند – » كودكى را و هر آنچه را كه از كودكى چشم توان داشت، » يا كامجويى عنان گسيخته را يا رهايى را » به حرارت پستان‌هاى عطشناك …

ادامه‌ی مطلب
مرا آن توانايى هست كه شعرى بسرايم…

مرا آن توانايى هست كه شعرى بسرايم…

مرا آن توانايى هست كه هر دم شعرى بسرايم. خلقان همه آواى مرا به گوش جان مى‌شنوند چرا كه منادى حقيقتم من. فرزانه‌گى من – آن دولت سرشار كه به سرفرازى از نياكان خويش به ميراث برده‌ام – با هيچ ثروتى به جهان برابر نيست. همه …

ادامه‌ی مطلب
هفت شعر عاشقانه در جنگ

هفت شعر عاشقانه در جنگ

۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مى‌كرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مى‌شناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. زير درختان جنگل‌ها در باران در بوران بر برف ستيغ‌ها ميان چشم‌ها و بازى‌هاى كودكان، صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. درّه‌يى …

ادامه‌ی مطلب
سَمندر

سَمندر

من آخرين كسم بر سر ِ راه ِ تو آخرين بهار آخرين برف آخرين نبرد براى نمردن و اينك ماييم فروتر و برتر از هميشه. در سوخت‌بار ما از همه چيزى هست مخروطهاى كاج و نوشاخه‌هاى تاك نيز گُل‌هايى بس نيرومندتر از آب لاى و شبنم. …

ادامه‌ی مطلب
دشمن

دشمن

بى‌خبر بودم كه ديرگاهى‌ست در تعقيب من است. هنگامى كه به آهنگ چيدن گلى نوشكفته فرود آمدم از حضورش آگاهى يافتم در چند گامى ِ من ايستاده بود و چون ريگزاران داغ و سوزاننده بود راه خود گرفتم. اما چندان كه آفتاب زوال گرفت سايه‌اش بر …

ادامه‌ی مطلب
قلب ِ خشك

قلب ِ خشك

گلبرگ‌هايش پژمرد چرا كه قلبش ميوه‌يى بود. ساعت‌ها و روزها پاهاى خود را در آب نهاد: در آب باران، در آب چشمه، در آب رود؛ اما گيسوانش هرگز نشكفت. شبان ِ سرد ِ بسيار از خانه بيرون خفت تا مگر سحرگاهان خورشيد پيكرش را به شبنم …

ادامه‌ی مطلب
به تمامى ِ شعله‌ها

به تمامى ِ شعله‌ها

به شعله‌هاى رو به زوالى كه خواب حريق عظيم مى‌بينند به شعله‌هاى تباهى كه در خاكستر خويش باز مى‌افزايند، به شعله‌هاى واقعه‌ى جنگل‌ها به شعله‌هاى ديوانه‌ى گورستان به شعله‌هاى بى‌رحم بلعنده به شعله‌هاى ابدى كننده به شعله‌هاى پاك و پر طنطنه به شعله‌هاى نماز ِ زنده‌گان …

ادامه‌ی مطلب