در میانهی راه ایستادم به زمان پشت کردم و بهجای ادامهی آینده ــ که کسی در آن چشم بهراهم نبود ــ برگشتم و بر جادهی هموار گذشته گام زدم آن راه باریک را ترک کردم که همه از آغازِ آغاز انتظار نشانهای، کلیدی یا فتوایی از …
ادامهی مطلب
در میانهی راه ایستادم به زمان پشت کردم و بهجای ادامهی آینده ــ که کسی در آن چشم بهراهم نبود ــ برگشتم و بر جادهی هموار گذشته گام زدم آن راه باریک را ترک کردم که همه از آغازِ آغاز انتظار نشانهای، کلیدی یا فتوایی از …
ادامهی مطلبو آیا در طول این رودخانهی گلآلود بیحال بود که زورقها برای ساختن زادگاه من آمدند؟ قایقهای کوچک رنگارنگ در میان ریشه ریشههای جریانِ کهر خیزابهها را آسیب رساندهاند. بیایید نیک بیاندیشیم و چنین بپنداریم که آن وقت رودخانه چون وسعت آسمان، آبی بود، با ستارهی …
ادامهی مطلبشب، چشمان اسبان که در شب میلرزند، شب، چشمان آب در کشتزاری خفته، شب در چشمان تو، چشمان اسبان، که در شب میلرزند، در چشمانِ آب پنهانی تو. چشمان آب برکه، چشمان آب چاه، چشمان آب رؤیا. سکوت و انزوا چون دو حیوان کوچک بههدایت ماه …
ادامهی مطلبپیش از آن که رؤیا [یا وحشت] بشری ما اسطورهها، فرضیههای پیدایش و عشق را ببافد، پیش از آن که زمان از جوهرش روزها را سکه زند، دریا، همواره هستی داشت، دریا کیست؟ آن وجود عاصی کیست؟ عاصی و کهن که بنیان زمین را میجود؟ او، …
ادامهی مطلب که به رؤیا دید که زیبایی همچون رویایی درگذر است؟ چراکه این لبهای سرخ، با همهی سربلندی سوگوارشان، سوگوارند از آن رو که هیچ بلعجبِ تازهای رخ نمینماید، تروا در جلوهی آنیِ تشییع جنازهای عالی درگذشت، و فرزندان اوسنه مردند. ما و جهان پابهزا درمیگذریم: …
ادامهی مطلبچهرهای در پایان روز گاهوارهای در برگهای مردهی روز یک سبد باران برهنه هر پرتو پنهانماندهی خورشید هر سرچشمهی سرچشمهها در ژرفای آب هر آیینهی آیینههای شکسته چهرهای به حجم سکوت سنگریزهای لابهلای دیگر سنگریزهها برای برگها آخرین روشنای روز چهرهای مانند تمامی چهرههای فراموششده. …
ادامهی مطلباحساس کردن مقدمه است و آن کس که به صرف و نحو اشیا التفاتی کند هرگز بهتمامی تو را نخواهد بوسید؛ باید سراپا جنون بود هنگام که بهار در بطن جهان است خون من برهانی است قاطع و سوگند به همهی گلها که بانو! بوسهها تقدیری …
ادامهی مطلبباید به تو بگویم که چقدر دوستت دارم همیشه به همین فکر میکنم در صبحهای خاکستری، روبهروی مرگ پس چای برای دهان من هرگز گرمایی ندارد و سیگار خشکیده است و تنپوش قهوهایام سردم میکند، به تو نیاز دارم و از بیرون پنجره مراقبت میکنم در …
ادامهی مطلبآسمان، آسمان آبی بسیار آبی و شرمآلود هنگام که ابرها ناپدید میشوند تنها تویی که پدیدار میشوی آنگاه خورشید برمیآید چنان گرم که عشق مادری آسمان سرشار از روشنی نورانیشده با زندگی گاهی آبی و گاهی خاکستری او چگونه باید بماند؟ شاید همیشه آبی شاید همیشه …
ادامهی مطلبگفتی آیا چیزی هست مرده یا زنده که زیباتر از تن من باشد و در سرانگشتهایت داشته باشی (اینقدر کم لرزیده باشد)؟ خیره به چشمهایت گفتم هیچچیز مگر هوای بهار، وقتی بوی هرگز و همیشه میدهد. … و از دل آن پردهی توری که چنان تکان …
ادامهی مطلبقلبت را با خود میبرم (قلبت را در قلبم حمل میکنم) هیچگاه بدون قلب تو نیستم (هرجا که میروم تو میآیی، نازنین من، و هر کار که تنها من میکنم کار توست، محبوب من) هراسی ندارم از سرنوشت (چون تو سرنوشت منی، شیرین من) جهان را …
ادامهی مطلبخودم را در میان گلهایم پنهان میکنم، همینکه بر سینهی تو لختی دست میکشم، تو نیز، بیواهمه، مرا بر تن میکنی ــ و فرشتهها باقی ماجرا را میدانند. خودم را در میان گلهایم پنهان میکنم همین که از گلدان تو محو میشوم، تو، بیواهمه، با من …
ادامهی مطلبساعتی انتظار کشیدن ــ طولانی است ــ اگر ورای آن، تنها عشق در میان باشد ــ ابدیت را انتظار کشیدن ــ کوتاه است ــ اگر عشق پاداشت دهد نهایت را ــ
ادامهی مطلبمن هیچکسم! تو کیستی؟ تو هم آیا ــ هیچکس ــ هستی؟ پس ما جفت همیم! به کسی نگو! جار میزنند ــ میدانی! کسی ــ بودن ــ چقدر ملالآور است! چقدر بی پروا ــ همچون قورباغهای ــ نام کسی را ــ در تمام ژوئن ــ بر زبان میآورند برای گندابی ستایشگر!
ادامهی مطلبدو جاده در جنگلی زرد از هم دور میشدند، و دریغا که من نمیتوانستم هر دو را سفر کنم و من تنها مسافری بودم، دیرزمانی ایستادم و به یکیشان تا میتوانستم، نگریستم تا آنجا که جاده در لابهلای درختها و شاخهها خم شده بود؛ پس راه …
ادامهی مطلبامیدی بزرگ فرو ریخت تو صدایی نشنیدی ویرانهها در درون بود آه از خرابهی حیلهگری که هیچ قصهای نگفت و شاهدی را راه نداد ذهن را برای بارهای گران ساختهاند برای وضعیت بیم و وحشت پروردهاند چندی لنگانلنگان در دریا فرو شدن و وانمود کردن که …
ادامهی مطلبهر بار که پس از یک جدایی طولانی میبوسمت حس میکنم نامهی عاشقانهی سرآسیمهای را در صندوق پستی سرخی میاندازم.
ادامهی مطلببا واژههایم جهان را فتح میکنم زبان مادری را فتح میکنم فعلها، اسمها، علم نحو را سرآغاز اشیا را از بین میبرم و با زبانی نو که موسیقی آب را دارد و پیام آتش را روزگار آینده را روشنی میبخشم و زمان را در چشمهای تو …
ادامهی مطلبمن همانند دیگر عاشقانت نیستم، بانوی من! اگر کسی به تو ابری داده باشد من باران را به تو میبخشم اگر او فانوس دریایی را به تو میدهد، من ارمغانم به تو ماه خواهد بود اگر کسی شاخهای را، من درختان را و اگر کسی دیگر …
ادامهی مطلبنیستی ای دلپذیر! ای آشتی دهنده که دستهای آدمیان را در دست هم می گذاری؛ همسنگ و برابر که با سرانگشتان ِ گُل آگین برمن دست می سایی بسان ِ بازدمی از همه ی حواسم ؛ عطر خوش ات از جدار تن با صدایت با نوازش …
ادامهی مطلبو تو ای حاضرِ پنهان از نظر بازوانت را حلقه به دور خود احساس میکنم تو گذاشتی پستانت را ببوسم آن یکی پستان ِ روی قلبت را و رفتی بعد از آنکه بوسه بر چشمانم نهادی
ادامهی مطلباز من مپرس که بر من چه می رود که او با ظرافت در پوششی فراخ می پیچاندم شراب کهنه می نوشاندم در خوابگاهم می گذارد میان تخته سنگهایی که فرسوده می شوند
ادامهی مطلببخیههات پاره شدن ، صورتت افتاده ، لبهات سیمانیشدن ، زبونت رو گَرد گرفته ، انگشتهات از جا در اومدن و سینه ات ته نشینشده و مادرت تو رو یادش نیست ، معشوقه ات اسمش رو عوضکرده ، میز کارت رو دادن به دستیارت و برادر …
ادامهی مطلباين شعرمن بي قافيه است : وتنها از آن ِ«اوست ». همه ي مقصود من اوست. و برای خاطر «او» حاضر به هيچ معامله ای نیستم جز « بخشیدن » و«طلبيدن » . با تو سخن می گویم از تو سخن می گویم …
ادامهی مطلبفرریرا گولار، شاعر بزرگ برزیلی در سال ۱۹۳۰ به دنیا آمد و در دسامبر ۲۰۱۶ در ریو د ژانیرو از دنیا رفت. پارهای از شعرهای او را در ادامه میشنوید و میخوانید: فهرست شعرها
ادامهی مطلباین زن هنگام که آواز میخواند پرندهای را به خاطرم میآورد اما نه پرندهای را در آواز که پرندهای را به پرواز
ادامهی مطلبچنانکه خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوهی شادیست و قرینهی سوزاناش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج را به خود رها کن بی دروغ و …
ادامهی مطلبدوست ندارم شعر را، توهم شعر را: میخواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را میخواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی میگوید فاحش میان خندهها و نفرینها در سرگیجهی روز: نه شاعری …
ادامهی مطلببرای یک زندگی گهی به دنیا آمدم در سال ۱۹۳۰ در خیابان لذتها بر کفپوشهای قدیمی خانه که بر آن سینهخیز خواهم رفت سوسکها را شناختم مورچهها را حمایل شمشیر بر دوش عنکبوتها را که جز وحشت چیزی به من نیاموختند روبروی دیوار سیاه حیاط مرغها …
ادامهی مطلبدر خانهای در محلهی ایپانما در احاطهی درختان و کبوتران در سایهی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایهی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را میکنند و آنان زندگی مرا میزیند در سایهی عصر گرم در سایهی …
ادامهی مطلبرنج ارزشی ندارد. نه هالهایست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریکات را میافروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشناش میکنند) رنج میبری، چنان که سگی زخمی یا حشرهای مسموم. ممکن است آیا که بزرگتر باشد رنجت از گربهای مویان که …
ادامهی مطلببه زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن میگوید؟ در آن شب کوچک زیر قدمهای اهل خانه در آن ناحیهی بیگل زیر کفپوشهای قدیمی که برآنها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به بالا آمد و وقتی خورشید میمرد و وقتی خورشید …
ادامهی مطلبگوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این نکته را تغییر نمیدهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر میخواهی میتوانی به خاطر آوری. ولی هیچچیز روشن نمیکند از نو چراغی را که در جسم ساعات از دست رفته است. آه، از دست رفته بود! گمگشته …
ادامهی مطلبهرچه از آن سخن میگویم در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژهی همبستگی بازوهای گشادهام و این عطر فراموش گیسوان که باز میگردد و برمیانگیزاند شعلهی نامنتظرش را در دلِ اردیبهشت. هرچه از آن سخن …
ادامهی مطلبقیمت لوبیا به این شعر تعلقی ندارد. نرخ برنج به این شعر تعلقی ندارد. گاز، برق، تلفن حراج فریبای شیر گوشت شکر نان به این شعر تعلقی ندارد. کارمند اداره نباید در این شعر باشد با حقوق بخور و نمیرش با زندگیاش محصور در اسناد. درست …
ادامهی مطلبانسانی معمولیام من از جسم و از خاطره از خون و از فراموشی. روی دوپایم حرکت میکنم، با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما چنان که شعلهی چراغ جوشکاری وحشتزده در من نفس میکشد زندگی ، که شاید خاموش شود به طرفهالعینی. درست مثل تو از چیزهایی …
ادامهی مطلبتو مرا قرار مي دهي اي آرامنده ی دل چگونه ؟ آن گونه كه من عشق می ورزم هنگامه ی همدلانه ات را در جانم ردي نهاده ای از پاهایی کوچک انگشتانی کوچک چون برشنهای خیس ساحلی با این همه بدان گونه ای که انگار نیستی بر …
ادامهی مطلبسرم را مي آسايم بر اين سنگ درزنداني تو رواندازِ من جويبارت لالايي شير خوارِگی ام كه از اسب مي خواند و از رو انداز طلا همه اين را بدست آورده ام اين همه را ازدست داده ام اين همه از آن من است تو …
ادامهی مطلبچندی پیش دو جلد ویژهنامه با عنوان «ادبیات جهان در آینه» توسط نشریه اشپیگل و بهصورت کتاب الکترونیکی عرضه شد. در آنها پروندههایی را که برای ادیبان مختلف در بعضی شمارههای این نشریه کار شده و عکس آن ادیبان هم روی جلد نشریه آمده است، گردآوری …
ادامهی مطلبدوستان رفتهاند. یارم در دوردستان به خواب رفتهاست. و بیرون انبوهِ تاریکی است. کلماتی را با خود زمزمه میکنم که سفیدیشان از چراغ است، و در میانهی خواب و بیداری مادرم را به خاطر میآورم. یک خاطرهی پاییزی. درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشتهام از …
ادامهی مطلببه راه میافتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شدهاست، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوهها و گلها بر چهره نهادهایم در آغوش هم بر جادهها: این مارهای به هم تنیده کوه به کوه تا ستارگان و رویاهایی …
ادامهی مطلبهمانگاه که صبحانهات را آماده میکنی، به فکر دیگران باش. (غذای کبوتران را از یاد مبر) همانگاه که هزینهی جنگ را تامین میکنی، به فکر دیگران باش (آنها، که در پیِ صلحاند را از یاد مبر ) همانگاه که قبض آب را میپردازی، به فکر دیگران …
ادامهی مطلبآنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زندهی اسپانیا و شاید همهی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگهای داخلی اسپانیا، همهی مدرسهها بسته …
ادامهی مطلبآنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زندهی اسپانیا و شاید همهی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگهای داخلی اسپانیا، همهی مدرسهها بسته …
ادامهی مطلبمیکوشد بیاید به درون لحظه میکوبد بر پنجره، هنگام که باید رفت فراسوی هرچه در اتاق است، امّا باید فرود بیآید راست. پروردگارا، رسید آن هنگام، و من باید به پا خیزم و شروع کنم بگردم در خانه ی خالی پدرم به دنبال چیزی که بر …
ادامهی مطلببر جادّهای پس از باران چالهآبی تیره در آب کمعمق نارونی متلاطم برگ مردهای تلوخوران در آن میافتد از درخت میآید میکوشد تا به درخت برسد برگ مرده را سطح بیرحم آب به خود راه نمیدهد ریزموجها چون تشویش پراکنده میشوند (دیدم: خیزران و گناه و …
ادامهی مطلبوقتی جزیرهی میمونها را ترک میکردم دو میمون، یکی درشت و یکی ریز، زن و شوهری شاید، روی دیوارهی ساحل ایستاده بودند و مرا بدرقه میکردند دستان درازشان جلوشان به هم چفت شده بود در ریزنم شوری که میوزید پلک میزدند و با مردمکهای خاکستری چشمانشان …
ادامهی مطلبچه زیاد سالمونها سکس را دوست دارند که حاضرند خلافِ جریان آبی که خیره کننده میتازد، با سرعتِ صد مایل در ساعت سربالا شنا کنند (اهل تحقیق، خودتان را خسته نکنید، از رقم درست زیاد دور نیستم.) چه سرپا ایستادیم ما، ته ریزههای کهنهٔ چنین «اوه …
ادامهی مطلبفلاتی در هوا معلق است. شاید آسمانِ دوم. در این مکان، آینده و گذشته وجود ندارد. هیچچیز سرنوشت را تغییر نمی دهد و هرچیزی سرنوشت را تغییر می دهد(زیرا که سرنوشت یک دایره است)، هر اندیشه ای هرچیزی است که هست. تمام پرسشها بیهوده …
ادامهی مطلبطبق معمول راننده تاکسی مرا جایی برد که نمیخواهم بروم. زمانی در خیابان سوریه گمشده بودم؛ دیگرباره در ریتایرو سر درآوردم، چهار بلوک دورتر از خانه مادرم(وقتی میخواستم به راکسی دیسکو در منهتن بروم). حالا میگوید که مرا در تتروپلیس پیاده میکند. اما الآن هیچ …
ادامهی مطلبباد در بیخوابیاش همه جا سرک میکشد. انگار هست تا نقش بر واقعیت بزند. اما گم شدهایم ما. در شهر سرد، در خشونت آسفالت و پارکینگ، آینهها پرندگانی خفتهاند. شعلههای آتش پیروزی خاموش است و کوه قاف نادیدنی. شب با حصارش، برای تماشاخانهای کوچک: اینک …
ادامهی مطلبدوباره به پاریس رسیدهام اما قصد ندارم ببینمت. تصادفا در هتلی روبروی اتاق تو هستم، در شهر بزرگ، هم مرزیم در همان حصار هوای خاکستری، همان حاشیه شهر، همان مترو. ممکن است شناخته شوم، پس ضروری است که پنهان شوم، تا کوچکترین حرکتهای تو را …
ادامهی مطلبیکی دو ماه پیش خواستم یادداشتی بنویسم دربارۀ کتاب «بوطیقا و سیاست» در شاهنامه تألیف آقای محمود امیدسالار. ننوشتم. بعد قرار شد نقد مفصلی بنویسم و کتاب را از جهات مختلف معرفی کنم. بعد دیدم معرفی کتاب، از همه جهات، ممکن نیست. این کتابی است پر …
ادامهی مطلب