بازگشت به خانه

بازگشت | اکتاویو پاز

بازگشت | اکتاویو پاز

در میانه‌ی راه ایستادم به زمان پشت کردم و به‌جای ادامه‌ی آینده ــ که کسی در آن چشم به‌راهم نبود ــ برگشتم و بر جاده‌ی هموار گذشته گام زدم آن راه باریک را ترک کردم که همه از آغازِ آغاز انتظار نشانه‌ای، کلیدی یا فتوایی از …

ادامه‌ی مطلب
بنیانگذاری اساطیری بوئنوس آیرس | بورخس

بنیانگذاری اساطیری بوئنوس آیرس | بورخس

و آیا در طول این رودخانه‌ی گل‌آلود بی‌حال بود که زورق‌ها برای ساختن زادگاه من آمدند؟ قایق‌های کوچک رنگارنگ در میان ریشه ریشه‌های جریانِ کهر خیزابه‌ها را آسیب رسانده‌اند. بیایید نیک بیاندیشیم و چنین بپنداریم که آن وقت رودخانه چون وسعت آسمان، آبی بود، با ستاره‌ی …

ادامه‌ی مطلب
شبانه |‌ اکتاویو پاز

شبانه |‌ اکتاویو پاز

شب، چشمان اسبان که در شب می‌لرزند، شب، چشمان آب در کشتزاری خفته، شب در چشمان تو، چشمان اسبان، که در شب می‌لرزند، در چشمانِ آب پنهانی تو. چشمان آب برکه، چشمان آب چاه، چشمان آب رؤیا. سکوت و انزوا چون دو حیوان کوچک به‌هدایت ماه …

ادامه‌ی مطلب
دریا | بورخس

دریا | بورخس

پیش از آن که رؤیا [یا وحشت] بشری ما اسطوره‌ها، فرضیه‌های پیدایش و عشق را ببافد، پیش از آن که زمان از جوهرش روزها را سکه زند، دریا، همواره هستی داشت، دریا کیست؟ آن وجود عاصی کیست؟ عاصی و کهن که بنیان زمین را می‌جود؟ او، …

ادامه‌ی مطلب
گل سرخ جهان |‌ ویلیام باتلر ییتس

گل سرخ جهان |‌ ویلیام باتلر ییتس

‌ که به رؤیا دید که زیبایی همچون رویایی درگذر است؟ چراکه این لب‌های سرخ، با همه‌ی سربلندی سوگوارشان، سوگوارند از آن رو که هیچ بلعجبِ تازه‌ای رخ نمی‌نماید، تروا در جلوه‌ی آنیِ تشییع جنازه‌ای عالی درگذشت، و فرزندان اوسنه مردند. ما و جهان پا‌به‌زا درمی‌گذریم: …

ادامه‌ی مطلب
دوست‌داشتنی و مانند زندگی | پل الوار

دوست‌داشتنی و مانند زندگی | پل الوار

چهره‌ای در پایان روز گاهواره‌ای در برگ‌های مرده‌ی روز یک سبد باران برهنه هر پرتو پنهان‌مانده‌ی خورشید هر سرچشمه‌ی سرچشمه‌ها در ژرفای آب هر آیینه‌ی آیینه‌های شکسته چهره‌ای به حجم سکوت سنگ‌ریزه‌ای لابه‌لای دیگر سنگ‌ریزه‌ها برای برگ‌ها آخرین روشنای روز چهره‌ای مانند تمامی چهره‌های فراموش‌شده. ‌ …

ادامه‌ی مطلب
صبح‌گاه | فرانک اُهارا

صبح‌گاه | فرانک اُهارا

باید به تو بگویم که چقدر دوستت دارم همیشه به همین فکر می‌کنم در صبح‌های خاکستری، روبه‌روی مرگ پس چای برای دهان من هرگز گرمایی ندارد و سیگار خشکیده است و تن‌پوش قهوه‌ای‌ام سردم می‌کند، به تو نیاز دارم و از بیرون پنجره مراقبت می‌کنم در …

ادامه‌ی مطلب
آسمان، آسمان آبی | ادگار وال

آسمان، آسمان آبی | ادگار وال

آسمان، آسمان آبی بسیار آبی و شرم‌آلود هنگام که ابرها ناپدید می‌شوند تنها تویی که پدیدار می‌شوی آن‌گاه خورشید برمی‌آید چنان گرم که عشق مادری آسمان سرشار از روشنی نورانی‌شده با زندگی گاهی آبی و گاهی خاکستری او چگونه باید بماند؟ شاید همیشه آبی شاید همیشه …

ادامه‌ی مطلب
آیا به همیشه اعتقاد داری؟ | ای. ای. کامینگز

آیا به همیشه اعتقاد داری؟ | ای. ای. کامینگز

گفتی آیا چیزی هست مرده یا زنده که زیباتر از تن من باشد و در سرانگشت‌هایت داشته باشی (این‌قدر کم لرزیده باشد)؟ خیره به چشم‌هایت گفتم هیچ‌چیز مگر هوای بهار، وقتی بوی هرگز و همیشه می‌دهد. … و از دل آن پرده‌ی توری که چنان تکان …

ادامه‌ی مطلب
قلبت را با خودم می‌برم | ای. ای. کامینگز

قلبت را با خودم می‌برم | ای. ای. کامینگز

قلبت را با خود می‌برم (قلبت را در قلبم حمل می‌کنم) هیچ‌گاه بدون قلب تو نیستم (هرجا که می‌روم تو می‌آیی، نازنین من، و هر کار که تنها من می‌کنم کار توست، محبوب من) هراسی ندارم از سرنوشت (چون تو سرنوشت منی، شیرین من) جهان را …

ادامه‌ی مطلب
نزدیک به تنهایی | امیلی دیکنسون

نزدیک به تنهایی | امیلی دیکنسون

خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم، همین‌که بر سینه‌ی تو لختی دست می‌کشم، تو نیز، بی‌واهمه، مرا بر تن می‌کنی ــ و فرشته‌ها باقی ماجرا را می‌دانند. خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم همین که از گلدان تو محو می‌شوم، تو، بی‌واهمه، با من …

ادامه‌ی مطلب
کسی بودن | امیلی دیکنسون

کسی بودن | امیلی دیکنسون

من هیچ‌کسم! تو کیستی؟ تو هم آیا ــ هیچ‌کس ــ هستی؟ پس ما جفت همیم! به کسی نگو! جار می‌زنند ــ می‌دانی! کسی ــ بودن ــ چقدر ملال‌آور است! چقدر بی پروا ــ همچون قورباغه‌ای ــ نام کسی را ــ در تمام ژوئن ــ بر زبان می‌آورند برای گندابی ستایش‌گر! ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب
راه نرفته |‌ رابرت فراست

راه نرفته |‌ رابرت فراست

دو جاده در جنگلی زرد از هم دور می‌شدند، و دریغا که من نمی‌توانستم هر دو را سفر کنم و من تنها مسافری بودم، دیرزمانی ایستادم و به یکی‌شان تا می‌توانستم، نگریستم تا آن‌جا که جاده در لابه‌لای درخت‌ها و شاخه‌ها خم شده بود؛ پس راه …

ادامه‌ی مطلب
امیدی بزرگ فرو ریخت | امیلی دیکنسون

امیدی بزرگ فرو ریخت | امیلی دیکنسون

امیدی بزرگ فرو ریخت تو صدایی نشنیدی ویرانه‌ها در درون بود آه از خرابه‌ی حیله‌گری که هیچ قصه‌ای نگفت و ‌شاهدی را راه نداد ذهن را برای بارهای گران ساخته‌اند برای وضعیت بیم و وحشت پرورده‌اند چندی لنگان‌لنگان در دریا فرو شدن و وانمود کردن که …

ادامه‌ی مطلب
با واژه‌هایم | نزار قبانی

با واژه‌هایم | نزار قبانی

با واژه‌هایم جهان را فتح می‌کنم زبان مادری را فتح می‌کنم فعل‌ها، اسم‌ها، علم نحو را سرآغاز اشیا را از بین می‌برم و با زبانی نو که موسیقی آب را دارد و پیام آتش را روزگار آینده را روشنی می‌بخشم و زمان را در چشم‌های تو …

ادامه‌ی مطلب
من باران را به تو می‌بخشم |‌ نزار قبانی

من باران را به تو می‌بخشم |‌ نزار قبانی

من همانند دیگر عاشقانت نیستم، بانوی من! اگر کسی به تو ابری داده باشد من باران را به تو می‌بخشم اگر او فانوس دریایی را به تو می‌دهد، من ارمغانم به تو ماه خواهد بود اگر کسی شاخه‌ای را، من درختان را و اگر کسی دیگر …

ادامه‌ی مطلب
نیستی | گونار اِکِلوف

نیستی | گونار اِکِلوف

نیستی ای دلپذیر! ای آشتی دهنده  که دستهای آدمیان را در دست هم  می گذاری؛ همسنگ و برابر که با سرانگشتان ِ گُل آگین  برمن دست می سایی بسان ِ بازدمی از همه ی حواسم ؛ عطر خوش ات از جدار تن با صدایت با نوازش …

ادامه‌ی مطلب
نانوشتن از تو | جین ورلی

نانوشتن از تو | جین ورلی

بخیه‌هات پاره شدن ، صورتت افتاده ، لبهات سیمانی‌شدن ، زبونت رو گَرد گرفته ، انگشت‌هات از جا در اومدن و سینه ات ته نشین‌شده و مادرت تو رو یادش نیست ، معشوقه ات اسمش رو عوض‌کرده ، میز کارت رو دادن به دستیارت و برادر …

ادامه‌ی مطلب
شادی | فرریرا گولار

شادی | فرریرا گولار

چنان‌که خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوه‌ی شادی‌ست و قرینه‌ی سوزان‌اش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج را به خود رها کن بی دروغ و …

ادامه‌ی مطلب
شعر | فرریرا گولار

شعر | فرریرا گولار

دوست ندارم شعر را، توهم شعر را: می‌خواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را می‌خواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی می‌گوید فاحش میان خنده‌ها و نفرین‌ها در سرگیجه‌ی روز: نه شاعری …

ادامه‌ی مطلب
یک زندگی گهی | فرریرا گولار

یک زندگی گهی | فرریرا گولار

برای یک زندگی گهی به دنیا آمدم در سال ۱۹۳۰ در خیابان لذت‌ها بر کف‌پوش‌های قدیمی خانه که بر آن سینه‌خیز خواهم رفت سوسک‌ها را شناختم مورچه‌ها را حمایل شمشیر بر دوش عنکبوت‌ها را که جز وحشت چیزی به من نیاموختند روبروی دیوار سیاه حیاط مرغ‌ها …

ادامه‌ی مطلب
در سایه | فرریرا گولار

در سایه | فرریرا گولار

در خانه‌ای در محله‌ی ایپانما در احاطه‌ی درختان و کبوتران در سایه‌ی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایه‌ی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را می‌کنند و آنان زندگی مرا می‌زیند در سایه‌ی عصر گرم در سایه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
رنج | فرریرا گولار

رنج | فرریرا گولار

رنج ارزشی ندارد. نه هاله‌ای‌ست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریک‌ات را می‌افروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشن‌اش می‌کنند) رنج می‌بری، چنان که سگی زخمی یا حشره‌ای مسموم. ممکن است ‌آیا که بزرگتر باشد رنجت از گربه‌ا‌ی مویان که …

ادامه‌ی مطلب
به سمت شهرهای جنوب | فرریرا گولار

به سمت شهرهای جنوب | فرریرا گولار

به زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن می‌گوید؟ در آن شب کوچک زیر قدم‌های اهل خانه در آن ناحیه‌ی بی‌گل زیر کف‌پوش‌های قدیمی که برآن‌ها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به بالا آمد و وقتی خورشید می‌مرد و وقتی خورشید …

ادامه‌ی مطلب
گذشته | فرریرا گولار

گذشته | فرریرا گولار

گوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این‌ نکته را تغییر نمی‌دهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر می‌خواهی می‌توانی به خاطر آوری. ولی هیچ‌چیز روشن نمی‌کند از نو چراغی را که در جسم ساعات از دست رفته است. آه، از دست رفته بود! گم‌گشته …

ادامه‌ی مطلب
در شهر | فرریرا گولار

در شهر | فرریرا گولار

هرچه از آن سخن می‌گویم‌ در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژه‌ی همبستگی بازو‌های گشاده‌ام و این عطر فراموش گیسوان که باز می‌گردد و برمی‌انگیزاند شعله‌ی نامنتظرش را در دلِ اردیبهشت. هرچه از آن سخن …

ادامه‌ی مطلب
تعطیل است | فرریرا گولار

تعطیل است | فرریرا گولار

قیمت لوبیا به این شعر تعلقی ندارد. نرخ برنج به این شعر تعلقی ندارد. گاز، برق، تلفن حراج فریبا‌ی شیر گوشت شکر نان به این شعر تعلقی ندارد. کارمند اداره نباید در این شعر باشد با حقوق بخور و نمیرش با زندگی‌اش محصور در اسناد. درست …

ادامه‌ی مطلب
یک انسان معمولی | فرریرا گولار

یک انسان معمولی | فرریرا گولار

انسانی معمولی‌ام من از جسم و از خاطره از خون و از فراموشی. روی دوپایم حرکت می‌کنم، با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما چنان که شعله‌ی چراغ جوشکاری وحشت‌زده در من نفس می‌کشد زندگی ، که شاید خاموش شود به طرفه‌العینی. درست مثل تو از چیزهایی …

ادامه‌ی مطلب
از برتولت برشت تا توماس مان | اشپیگل

از برتولت برشت تا توماس مان | اشپیگل

چندی پیش دو جلد ویژه‌نامه با عنوان «ادبیات جهان در آینه» توسط نشریه اشپیگل و به‌صورت کتاب الکترونیکی عرضه شد. در آنها پرونده‌هایی را که برای ادیبان مختلف در بعضی شماره‌های این نشریه کار شده و عکس آن ادیبان هم روی جلد نشریه آمده است، گردآوری …

ادامه‌ی مطلب
مرثیه‌ی کوچک‌تر<br> ایرژی اورتن

مرثیه‌ی کوچک‌تر
ایرژی اورتن

دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌. و بیرون انبوهِ تاریکی است. ‌کلماتی را با خود زمزمه می‌کنم که سفیدیشان از چراغ است‌، و در میانه‌ی خواب و بیداری مادرم را به خاطر می‌آورم. یک خاطره‌ی پاییزی. درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشته‌ام از …

ادامه‌ی مطلب
وقتی بازگردیم&#8230; | آنتونیو خسینتو

وقتی بازگردیم… | آنتونیو خسینتو

به راه می‌افتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شده‌است، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوه‌ها و گل‌ها بر چهره نهاده‌ایم در آغوش هم بر جاده‌ها: این مار‌های به هم تنیده کوه به کوه تا ستارگان و رویاهایی …

ادامه‌ی مطلب
به فکرِ دیگران ا محمود درویش

به فکرِ دیگران ا محمود درویش

همانگاه که صبحانه‌ات را آماده می‌کنی، به فکر دیگران باش. (غذای کبوتران را از یاد مبر) همانگاه که هزینه‌ی جنگ را تامین می‌کنی، به فکر دیگران باش (آنها، که در پیِ صلح‌اند را از یاد مبر ) همانگاه که قبض آب را می‌پردازی، به فکر دیگران …

ادامه‌ی مطلب
کتاب سرما | آنتونیو گاموندا

کتاب سرما | آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته …

ادامه‌ی مطلب
فقدان‌ها می‌سوزند<br> آنتونیو گاموندا

فقدان‌ها می‌سوزند
آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته …

ادامه‌ی مطلب
می‌کوشد بیاید به درون لحظه |  جیمز دیکی

می‌کوشد بیاید به درون لحظه | جیمز دیکی

می‌کوشد بیاید به درون لحظه می‌کوبد بر پنجره، هنگام که باید رفت فراسوی هرچه در اتاق است، امّا باید فرود بیآید راست. پروردگارا، رسید آن هنگام، و من باید به پا خیزم و شروع کنم بگردم در خانه ی خالی پدرم به دنبال چیزی که بر …

ادامه‌ی مطلب
در گیرودار تلاطم | ماسایو کوایکِه

در گیرودار تلاطم | ماسایو کوایکِه

بر جادّه‌ای پس از باران چاله‌آبی تیره در آب کم‌عمق نارونی متلاطم برگ مرده‌ای تلوخوران در آن می‌افتد از درخت می‌آید می‌کوشد تا به درخت برسد برگ مرده را سطح بی‌رحم آب به خود راه نمی‌دهد ریزموج‌ها چون تشویش پراکنده می‌شوند (دیدم: خیزران و گناه و …

ادامه‌ی مطلب
وقتی میمون‌ها می‌خوانند | ماسایو کوایکِه

وقتی میمون‌ها می‌خوانند | ماسایو کوایکِه

وقتی جزیره‌ی میمون‌ها را ترک می‌کردم دو میمون، یکی درشت و یکی ریز، زن و شوهری شاید، روی دیواره‌ی ساحل ایستاده بودند و مرا بدرقه می‌کردند دستان درازشان جلوشان به هم چفت شده بود در ریزنم شوری که می‌وزید پلک می‌زدند و با مردمک‌های خاکستری چشمانشان …

ادامه‌ی مطلب
ماهی سالمون | ماریان بوروُچ

ماهی سالمون | ماریان بوروُچ

چه زیاد سالمون‌ها سکس را دوست دارند که حاضرند خلافِ جریان آبی که خیره کننده می‌تازد، با سرعتِ صد مایل در ساعت سربالا شنا کنند (اهل تحقیق، خودتان را خسته نکنید، از رقم درست زیاد دور نیستم.) چه سرپا ایستادیم ما، ته ریزه‌های کهنهٔ چنین «اوه …

ادامه‌ی مطلب
جبرئیل| ماریا نگرونی

جبرئیل| ماریا نگرونی

    فلاتی در هوا معلق است. شاید آسمانِ دوم. در این مکان، آینده و گذشته وجود ندارد. هیچ‌چیز سرنوشت را تغییر نمی دهد و هرچیزی سرنوشت را تغییر می دهد(زیرا که سرنوشت یک دایره است)، هر اندیشه ای هرچیزی است که هست. تمام پرسشها بیهوده …

ادامه‌ی مطلب
کتاب هستی| ماریا نگرونی

کتاب هستی| ماریا نگرونی

  طبق معمول راننده تاکسی مرا جایی برد که نمی‌خواهم بروم. زمانی در خیابان سوریه گم‌شده بودم؛ دیگرباره در ریتایرو سر درآوردم، چهار بلوک دورتر از خانه مادرم(وقتی می‌خواستم به راکسی دیسکو در منهتن بروم). حالا می‌گوید که مرا در تتروپلیس پیاده می‌کند. اما الآن هیچ …

ادامه‌ی مطلب
هورقلیا، شهر زائر | ماریا نگرونی

هورقلیا، شهر زائر | ماریا نگرونی

  باد در بیخوابی­اش همه جا سرک می­کشد. انگار هست تا نقش بر واقعیت بزند. اما گم شده­ایم ما. در شهر سرد، در خشونت آسفالت و پارکینگ، آینه­ها پرندگانی خفته­اند. شعله­های آتش پیروزی خاموش است و کوه قاف نادیدنی. شب با حصارش، برای تماشاخانه­ای کوچک: اینک …

ادامه‌ی مطلب
سیمرغ | ماریا نگرونی

سیمرغ | ماریا نگرونی

  دوباره به پاریس رسیده­ام اما قصد ندارم ببینمت. تصادفا در هتلی روبروی اتاق تو هستم، در شهر بزرگ، هم مرزیم در همان حصار هوای خاکستری، همان حاشیه شهر، همان مترو. ممکن است شناخته شوم، پس ضروری است که پنهان شوم، تا کوچکترین حرکت­های تو را …

ادامه‌ی مطلب
کوتاه، درباره‌ی «بوطیقا و سیاست» | مجتبی عبدالله‌نژاد

کوتاه، درباره‌ی «بوطیقا و سیاست» | مجتبی عبدالله‌نژاد

یکی دو ماه پیش خواستم یادداشتی بنویسم دربارۀ کتاب «بوطیقا و سیاست» در شاهنامه تألیف آقای محمود امیدسالار. ننوشتم. بعد قرار شد نقد مفصلی بنویسم و کتاب را از جهات مختلف معرفی کنم. بعد دیدم معرفی کتاب، از همه جهات، ممکن نیست. این کتابی است پر …

ادامه‌ی مطلب