صفحهی اول روزنامه از کشتار ۱۲۰ سرباز خبر میدهد جنگی بود طولانی به این چیزها عادت میکنی: درست کنار همین خبر گزارشی از جنایتی شگفت با عکسی از قاتل نگاه آقای کوگیتو از سرِ قتل عام سربازان بیتفاوت غلت میخورد تا با لذتی وافر در مخافت …
ادامهی مطلب
صفحهی اول روزنامه از کشتار ۱۲۰ سرباز خبر میدهد جنگی بود طولانی به این چیزها عادت میکنی: درست کنار همین خبر گزارشی از جنایتی شگفت با عکسی از قاتل نگاه آقای کوگیتو از سرِ قتل عام سربازان بیتفاوت غلت میخورد تا با لذتی وافر در مخافت …
ادامهی مطلب۱ سپیدهدم، بیرونشان کشیدند به محوطهی سنگی تا سینهکش دیوار. پنج مرد دو نفر جوان و باقی میانسال بیش از این از آنها نمیتوان گفت. ۲ وقتی جوخهی آتش تفنگها را نشانه بگیرد همهچیز ناگهان در نور زنندهی وضوح آشکار میشود دیوار زرد آبیِ سرد سیم …
ادامهی مطلبآنان که سپیدهدمان بادبان برکشیدند و دیگر بازنخواهند گشت، ردپاشان را بر موجی به جا نهادند. پوستهی صدفی زیبا چنان فسیلِ دهانی به اعماق دریا فرو میشود. آنان که بر جادهای خاکی گام نهادند و حتی به پشت پنجره نرسیدند اگرچه بامها در دیدرسشان بود: در …
ادامهی مطلبکلاس یوهان رودولف اَندرسون (Claes-Johan Rudolf Andersson) شاعر، نویسنده، موسیقیدانِ جاز، روانپزشک و سیاستمدار در سال ۱۹۳۷ در هلسینکی، پایتخت فنلاند، به دنیا آمد. او که ساکن همین شهر است، در دو دوره، نمایندۀ مجلسِ فنلاند و نیز چند سال وزیرِ فرهنگِ این کشور بوده است. …
ادامهی مطلبشعر کمک میکند بهتر ببینیم. شعر گونهای ادبی است که بهترین قابلیّتش به تصویر کشیدن دنیای درونی ماست. در شعر خوب، همنشینی واژهها طوری است که باعث تولّد معنایی جدید میشود و به شکلی نامنتظره، روابط پنهان، از پیش ناشناخته و رمزآمیز را آشکار میکند. شعر …
ادامهی مطلبخون فریاد شد قُربانی بر زمین افتاد و شوربخت، مزهی خاک چشید. پیش از آنکه نخستین گُلِ بهاری در گورستان چتر بگُشایَد، دستِ کُشَنده نیز از پیروزی کوتاه شد. هر دو قُربانی به خاک فُرو شدند و چمنزار ـ دیگربار ـ نَفَس کشید.
ادامهی مطلبشهری به نامِ هلسینکی پَرسهای طولانی در شهر میانِ انسانها و پیکرههاشان سگها و تنهاییشان پِیِ خویش میگردم. تنهاییشان را ـ که گهگاه، بههیبتِ فریادی میدَرَد غِژاغِژِ تُرمُزها را ـ لَمس میکنم. من شاهدِ فُزونیِ تنهاییام هَمپایِ ازدحام و ترافیک. کُهنبناها میپایند یکدیگر را ـ از …
ادامهی مطلبمیخواستم سیمایِ مادر را در شعری بنشانَم از پُشتِ غُبارِ چهل و شش سال پس از نخستین دیدار… امّا نمیشود دور شوم و به چشمانداز آرَم غُبارِ نشسته بر چهرهی خود را… در قَلَمروِ خاموشی «شرمآور است… هیچ حسرتی شما را نیست.» و نیازمندانِ محنتکش همه …
ادامهی مطلببرف میبارد مرد گام میزند، فُرو شده تا زانو برف میبارد مرد گام میزند، فُرو شده تا سینه برف میبارد باز گام میزند، تا شانه در برف برف میبارد تا سیبِ گلویش، تا دهانش همچنان گام میزند سوراخ بینیاش، لالهی گوشش پُر از برف امّا به …
ادامهی مطلببهترین شعرم گُم شد هیچگاه دیگر شعری مانندِ آن ننوشتم. موضوعِ شعر یادم نیست گریه کرده بودم از خواندنش امّا… دگرگون میشود آنکس که شعرِ مرا بخوانَد میشود گفت شعرِ من اثری میکند آنسان که هرچیزِ دیگر از یادشان میرود. یکی حتی چشمِ خود را کور …
ادامهی مطلبدریچهای بر دیوار… درست مثلِ خودِ دیوار، دریچه ناپیداست. عبور از دیوارِ ناپیدا برایِ لغزیدن به سویِ باتلاق… سپس، سقوط به ژَرفاها و ناپدید شدن چون خودِ ژَرفا… بهخواستِ خویش، فُرو میافتیم و بر اساسِ قانونِ جاذبه، انتهایِ سقوط آغاز میشود با چیزی به نامِ «پایان» …
ادامهی مطلبنسلی جوان راهیِ جنگ شد به اشارهی پیرانِ قوم. سرانجام، بعضی زندگی را نزدِ مُردگان جاگذاشته تیرخورده، ناقص و زهرخون لالِ لال بازگشتند. کسی را تَوانِ درکِ آنان نبود خودشان هم… حتی اگر یارایِ گفتنشان بود… و ما ـ فرزندانِ آنان ـ در سکوتی دردناک دردناکسکوتی …
ادامهی مطلبدخترِ چهاردهسالهی دورَگه، پُر و پیمان کاملاً گوشبهفرمان کمخرج و کمغذا فقط آب مینوشد! راستی، لال هم هست!
ادامهی مطلبآدمکُشِ باتجربه و قابلِاعتماد با ضمانتِ دائم با تعهدِ سوزاندنِ جسد برگُزاریِ مجلسِ یادبود نَصبِ سنگِ مَزار و دیگرمراسمِ معمول… سفارشاتِ کُلی: با تخفیف. مؤسسهی «کُشتن از سرِ ترّحم»
ادامهی مطلبتمامِ اطلاعاتِ موردِ نیاز برایِ ساختنِ بُمبِ اَتُمیِ کوچک اَتُم، پلوتونیوم و پروتون: رایگان، بستهبندیشده [همراه با] راهنمایِ استفاده به هجده زبان. توّجه: برایِ افرادِ زیرِ هشت سال مناسب نیست. ممکن است موجبِ تعجّبِ والدین شوند.
ادامهی مطلبکبد، کُلیّه، قَرنیه، قلب… مثلِ نو! همچنین سایزِ کودک و نوجوان. عُضوهایِ کهنه و فرسودهی خود را تعویض کنید! دوباره، تازه و جوان شوید!
ادامهی مطلبنوشتن طرحِ تصویریست از ذهن. و خواندن: چیدنِ واژههایِ نانوشته. همهی نیّتِ نویسنده به قلم درنمیآید. خواندنِ بین سطرها را راهِ گُریزی نیست. بگو منظورِ تو آن است که مینویسم و البته، منظورِ من هرآنچه تو میخوانی. عشق مُسلح میکند واژه و سکوت را…
ادامهی مطلبتنها دندان روسپی پیری که گمنام مرده بود روکشی طلایی داشت. مابقی طبق قراری ناگفته ریخته بود. مرده شوی جوان آن را کند بر دندان نهاد و به مجلس رقص رفت. چرا که ـ او میگفت – تنها خاک، جواز خاک شدن دارد!
ادامهی مطلبمرد: اینجا این ردیف لگنهای فروریخته این ردیف پستانهای متلاشی شده تخت کنار تخت. بو میآید. پرستاران ساعت به ساعت عوض میشوند. بیا این پتو را بلند کن. به این تودهی چربی و خونابهی گند نگاه کن، روزی برای مردی، بزرگ بود و نشئگی و آرامشاش. …
ادامهی مطلبدهان دختری که مدتها در نیزار افتاده بود جویده شده به نظر میرسید. وقتی قفسهی سینه را شکافتیم، مری پر از سوراخ بود. سرانجام در گوشهای زیر دیافراگم لانهی موشهای جوان را یافتیم. یک موش مادهی کوچک مرده بود و بقیه از کبد و کلیه تغذیه …
ادامهی مطلبیک رانندهی غرق شده از شرکت آبجوسازی را بر تخت گذاشتند. کسی شاخه گل مینای بنفشی را میان دندانهایش فرو کرده بود. وقتی از سینه زیر پوست با کاردی بلند به زبان و حلقوم او رسیدم باید که به آن برخورده باشم، چرا که شاخه گل …
ادامهی مطلبگوش کن، آخرین شب چنین خواهد بود، شبی که هنوز میتوانی قدم بزنی: سیگار «جونو» میکشی، آبجوی « وورتزبورگر هوفبروی» مینوشی، سه تا، و روزنامهی “ئونو” را میخوانی، همانطور که او روزنامهی “اشپیگل” را، و تو تنها نشستهای کنار میز کوچک، در دایرهی بسته، چسبیده به …
ادامهی مطلبنباید شکوه کنیم. ما کار داریم، میخوریم، سیریم. علف رشد میکند، درآمد ملی، ناخن انگشت، گذشته. خیابانها خالیاند، ترازنامهها عالی. آژیرها خاموشاند و زندگی میگذرد. مردهها وصیتنامههایشان را نوشتهاند. باران آرام شده جنگ هنوز اعلام نشده، عجلهای نیست. ما علف را میخوریم. درآمد ملی را میخوریم. …
ادامهی مطلببعدها دانستم که جمعه-روزی بود من بیرون آمدم جیغ زنان، از تابوت خود، از مادرم. آغشته به روغن، به آب و نمک از تولدی خائنانه تا مرگی مادرزاد. واکسینه شدم، تطهیر و نشاندار، برای زمانی طولانی بین جمعه، و “نه جمعهها”. شرط خوشبختی چهرهی بزک شدهی …
ادامهی مطلبقتل عام بخاطر یک مشت برنج، میشنوم، برای هر کس در هر روز مشتی برنج: باران توپ بر کلبهها، دور و گنگ آن را میشنوم، هنگام شام شب. بر آجرهای صیقلی دانههای برنج میرقصند، میشنوم یک مشت، برای شام شب، بر بام خانهام: نخستین باران بهاری، …
ادامهی مطلبلطفا قبل از جنایت جلوی جواب صحیح علامت ضربدر بزنید متاسفانه هیچ راهی برای من باقی نمیماند به جز کشتن شما برای اینکه شما از صحبت کردن به زبان مادری خودداری میکنید برای اینکه بانکها برداشتِ بیش از موجودی را بر من مسدود کردهاند به خاطر …
ادامهی مطلببرق می زند، مثل بطری شکستهی آبجو زیر آفتاب در ایستگاه اتوبوس در برابر خانهی سالمندان خش خش می کند، مثل کاغذ یادداشت “سایهنویس” در کنفرانس صلح می لرزد، همچون بازتاب نور آبی تلویزیون بر سیمای خوابگرد بو میدهد، مثل پولاد دستگاهها در استودیوی بدن سازی، …
ادامهی مطلبفرسوده، با ردهای کوچکی بر چرم، مستعمل، کتابفروشان آن را چنین میگویند، پیر، اما جوان تر از من. “روبرتو مورتی” از سانتیاگو: شمارههایی که دیگر جواب نمیدهند، یا سکرتر یک شرکت خدمات نظافتی پاسخ میدهد. “کلودین آویلان” از” کلرمون فران”: دقایق گم شده، نامهای یادداشت شده …
ادامهی مطلب۱. از ده که به شهر آمدیم، چند وقتی را در خانهی یکی از پسرعموهای پدرم ماندیم. در اتاقی کوچک، نمور، تاریک و خاکستری که چهار نفر در آن میخوابیدیم. یکی از بچههای فامیل میخواست مرا بُکُشد، چون میتوانستم راه بروم، بدوم و او متاسفانه در …
ادامهی مطلبدر آخرین کتابِ شعرِ آنتونیو گاموندا، «زندانِ شفاف»، سطرهایی آمده از رابطهی میان شعر، واقعیت و کلمه. در شعری مینویسد: «—- نیست اندیشه. عملن، نمیمانند جز پسماندهها. پسماندههایِ مرگی ناخوش. آری، مرگی ناخوش. نه. به واسطهی شباهت، حرف میزنم. میگویم پسماندههای اصیل: داروهای منقضی، آهار سبز، …
ادامهی مطلبوقتی مدام در سفری، یعنی مثلن در عرض یک هفته، به بهانههای مختلف، به چهار شهر سر میزنی، آب و هوایت هم بین شهرها عوض میشود: یکی گرم است و یکی سرد. بدن سخت میتواند به اینهمه جابجایی عادت کند. برای همین، در این سالهای غربت، …
ادامهی مطلبشبهای نشا و درو، خانهی پدربزرگ پر میشد از صدا. هوشنگ میآمد، با آن پاهای دراز و خندههای بیقاعدهاش. گدارش همیشه بیگدار بود: سراپا مهربانی، کارگری سختکوش. میگفتند «خُلوضع» است، ولی مرد خوبیست. همیشه میشد روی قوت و غیرتاش حساب کرد. خورشید میآمد و سر به …
ادامهی مطلبدر یکی از فیلمهای مستندم، آنتونیو گاموندا، رابطهی شعر و لذت را چنین توضیح میدهد: «شعر، کاشتن بذر لذت است در تن مرگ!» میپرسم چطور میشود، بر تن مرگ، بذر لذت پاشید؟ گاموندا در جای دیگری از همین فیلم مثالی میآورد: «شعری میخوانید از سزار بایهخو …
ادامهی مطلبمرثیهای بر اساس شعرهای لورکا برای لورکاهای در خون تپیدهی ایران ۱. تصویر مالوفی که از فدریکو گارسیا لورکا در رسانهها ارائه میشود، یعنی تصویر شاعری معصوم که زندگیاش پر بود از کشف و ترانه و رقص، شاعری که ناگهان توسط فاشیستهای اسپانیا کشته میشود، بخشی …
ادامهی مطلبتویی همان آوا که پاسخ میدهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمیتواند مجذوب خود کند پژواکی را که میآمیزد زمزمهی عشاق را به غبار قرون. □ تو همانی که با او واژه به واژه میبافم اندامِ سرودمان را و پیوند میگیرم با او …
ادامهی مطلبپنج بار سایه را دیدم. و از سر اتفاق، به او سلامی گفتم. در ششمین سلام ناگاه در برابرم ايستاد راه را در کوچه ی تنگ پایین شهر بر من بست و به دُرشتي زبان به ملامتم باز کرد. ـ چرا توجهی به من نداری؟ چرا …
ادامهی مطلبفروردین ماه گلها در خیال من که از خطهی گل و بلبل آمدهام، فروردین ماه گلهاست. در بلاد فرنگیان آوریل گرچه وقت رگبارهاییست که ماه مه را گلباران میکند، ماه شعر و شاعران هم هست. در شیلی که میگویند دیار شعر و شراب است، آوریل همچنین …
ادامهی مطلببه پاییز یا بهارچه تفاوت میکند؟در جوانی یا کهنسالیکه چه بشود؟با این وصف در همه ی این پهنه غایبی توتو ناپیدا شدی اکنون درهمین لحظهیا هزاران سال پیشاما برجای خود تنهاغیاب تو باقیست
ادامهی مطلبآه مادر می دانم مرا به کجا فروختی به آن دروازه افراشته که نامش مرگ است در این دنیای آینه ای می خواهم با خود چون کودکی در خود روبرو شوم با لالایی هایی که مرا بخشیدی با زیبایی ها و قصه ها با نگاههای ژرف …
ادامهی مطلبشیطان خداست و خدای شیطان و من آموختم این دو را بپرستم یکی را به سبکی و آن یکی را به سیاقی دیگر طریق اما یکی بود که هر دو حکم می راندند تا آنجا که عشق را دریافتم ؛ شکاف حد فاصل این دو نبرد …
ادامهی مطلبدر تخت ات بیدار می شوم. می دانم خواب می دیدم خیلی قبل آلارم ساعت ما را از هم جدا کرده ساعت هاست پشت میزت نشسته ای. می دانم چه خوابی می دیدم: دوست شاعرمان به اتاقم می آید جایی که روزها بود می نوشتم پیش …
ادامهی مطلبژوئو ترزا را دوست داشت که ریموندو را دوست می داشت که ماریا را دوست داشت که او هم ژوئاکیم را دوست می داشت که لی لی را دوست داشت که کسی را دوست نداشت ژوئو به آمریکا رفت ترزا به یک صومعه ریموندو در …
ادامهی مطلباز سرزمینی میآیم من که چندی پیش در آن کارلوس مولینا اهل اورگوئه، آنارشیست و خنیاگر دستگیر شد در خلیج سفید در جنوبِ جنوب روبروی دریای بیکران، اینطور میگویند پلیس دستگیرش کرد کارلوس مولینا در حال آوازخواندن بود، در حال خرمنکردن ترانهها بود بر اقیانوس بیکران، …
ادامهی مطلبای که تسلیم و طاعت را در اقتدار خود داری نطلبیدن و بودن را و چه کسی سودای تو را در سر ندارد؟ که رهایی می دهی آدمی را از نیاز او به عشق تولد درد و مرگ
ادامهی مطلباز میان میله های پنجره ای مشبک پر پرنده ای به درون خزید باد آن را آورد یا کسی آن را به هوا داد برکف اتاق مدتها باقی ماند آن را برداشتم و در دست نهادم پرمعمولی کبوتری بود بگذار اکنون راز یک اسیر را با …
ادامهی مطلبگلوله ای قالب زده ام برایت که به تو، در قلبم اصابت کند او از سنگ است، تراشیده بدست محکومان کار اجباری از سرب است، آغشته به خون از آهن است، فرو شده در عسل سنگ خاراست او، در پاره هایی خشن تا بیش از پیش …
ادامهی مطلب بیست روز پس از مرگات نامهات را گرفتم، پنج دقیقه پس از آنکه فهمیدم مردهای/ نامهای که میگفتی خستگی رشتهی کلامت را برید/ تا همان حدود سرحالات دیده بودند/مثل همیشه، با حضور ذهن/ فعال در هشتاد و پنج سالگی به رغم سه عمل سرطان که …
ادامهی مطلببرای همسرم؛ نیما خطِ عبری، خطِ عربی از شرق به غرب می رود خطِ لاتین از غرب به شرق زبانها به گربهها میمانند نباید مویشان را خلافِ جهت نوازش کنی ابرها از دریا میآیند، بادِ گرم از صحرا درختان در باد خمیده و سنگها …
ادامهی مطلبروز یادبود کشتگان جنگ، افزون کن غم هر آنچه از دست دادهای را به غم آنها. حتّا غم زنی که ترکت کرد، بیامیز اندوه را با اندوه، چنان تاریخی که در ذهن زمان میماند. برای راحتی، تعطیلات و روزِ از جان گذشتگی و مجالِ …
ادامهی مطلبمی بارد باران ، روی صورت ها روی صورت رفیقان زنده ام آنان که صورت شان را با پتو پوشانده اند و می ریزد باران روی صورت رفیقان مرده ام آنان که پناهی ندارند.
ادامهی مطلبجنگ زمینی امروز آغاز شد صبحِ سحر بِّر بیابانی دور از اینجا . پیاده نظام ایالات متحده پرتعداد تشکیل شده از سیاهها و مکزیکیها و سفیدها ی بیچاره که اکثرشان به ارتش پیوسته بودند چون کار دیگری نمی یافتند . جنگ زمینی …
ادامهی مطلببا رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال، در دل صخره نقبی میزنم. هزاران هزار سال دندانهایم را فرسودهام و ناخنهایم را شکستهام تا بهسوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی. و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم در لثههایم …
ادامهی مطلباین صفحه در معما کم از اوراق کتاب مقدس من نخواهد بود یا آن اوراق دیگر که دهانهای نادان بازخواندند با این باور که دست نوشتهی انسانی است، نه آینههای تاریک روحالقدس. منی که بود و هست و خواهد بود دوباره به کلام مکتوب سر فرود …
ادامهی مطلب