به رنج عشق ِ كم و بيش نزديكى را كه كشتهام از ياد مىبرم. چهرهات در برودت نگاه ساعتها گم مىشود و در شيارهاى حركات جاودانيت رؤياهاى من ديگر باره انحراف مىگيرد. در شعاع چشمهاى من تنها تويى كه ميان سايههاى ساكن ِ لحظه چرخ مىزنى …
ادامهی مطلب
به رنج عشق ِ كم و بيش نزديكى را كه كشتهام از ياد مىبرم. چهرهات در برودت نگاه ساعتها گم مىشود و در شيارهاى حركات جاودانيت رؤياهاى من ديگر باره انحراف مىگيرد. در شعاع چشمهاى من تنها تويى كه ميان سايههاى ساكن ِ لحظه چرخ مىزنى …
ادامهی مطلبشماها پادشاه ِ هفتُمو خواب مىبينين به قول يارو گفتنى من اما مىچرخم و شبگردى مىكنم سايهها رو مىبينم و صداها رو ميشنفم صداهاى عجيبو وختى شماها پادشاه هفتمو خواب مىبينين به قول يارو گفتنى. يه سگه اين كه زوزهى مرگ مىكشه يه گربهس اين كه …
ادامهی مطلبسرگردان بودند نمىدانستند شب را كجا به سر آرند و من منزلگاه ِ آخرين را بر ايشان در گشودم زندهگانى شوربخت بودند و بر ايشان رحمت آوردم طراده رانم من يا قابض ِ جان، اگر خوشتر مىداريد. زمان، نقدينه و سيم ايشان بود مزد مرا در …
ادامهی مطلباين مجموعه از شعر معاصر يونان شامل آثار دو تن از شاعران نامدار آن سرزمين، به طور مشخص دو دورهى رنجبار و سياه تاريخى را كه بر آن گذشته است دربرمىگيرد؛ نخست دورهى هجوم فاشيسم آلمان را در سالهاى جنگ دوم جهانى (۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵) و …
ادامهی مطلبدرود! درود! به دوستان – نزديك و دور – به دنياها، به آفتابها – به ارواح آتشين – ! درود بر آنان كه روحى سوزان چو خورشيد دارند! درود بر ارواح آفتابگونهى آن كسان كه در اين كابوس ِ خوف در اين درياى خروشان مرگ و …
ادامهی مطلباز خانه پاى به ميدانچه نهادم تو گويى ديگر باره پا به جهان مىنهادم. هر جزء ناچيز و حقير زنده بود و بىآن كه به هيچ گونه دست و پا گير من شود در برابر من قامت برمىافراشت چنان كه گفتى با من وداع مىخواست كرد. …
ادامهی مطلبدر ستايش لوپه د ِ وِگا بر كنارههاى رود شب را بنگريد كه در آب غوطه مىخورد. و بر پستانهاى لوليتا دستهگلها از عشق مىميرند. دسته گلها از عشق مىميرند. بر فراز پلهاى اسفندماه شب عريان به آوازى بم خواناست. تن مىشويد لوليتا در آب ِ …
ادامهی مطلببر گردهى اسبانى سياه مىنشينند كه نعلهايشان نيز سياه است. لكههاى مركب و موم بر طول شنلهاشان مىدرخشد.
ادامهی مطلببه خون سرخش غلتيد بر زمين پاكش فرو افتاد، بر زمين خودش: بر خاك غرناطه! آنتونيو ماچادو، جنايت در غرناطه رخ داد فدريكو گارسيا لوركا درخشانترين چهرهى شعر اسپانيا و در همان حال يكى از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتى كه نه تنها از …
ادامهی مطلباگر غمى هست بگذار باران باشد و اين باران را بگذار تا غم تلخى باشد از سر ِ غمخوارى. و اين جنگلهاى سرسبز در اين جاى در آرزوى آن باشند كه مگر من ناگزير به برخاستن شوم تا در درون من بيدار شوند. من اما جاودانه …
ادامهی مطلبدر قلهى ماسهها زاده شدهام من بدين گونه تمامى درياهاى جهان را فرو مىبلعم. قاصد من امواج است كه پيغامها و اسرار را به من مىرساند. و رقعههايم رقعههاى كوچك غربت زدهام آههاى شورى است كه دخترماهىها از كاكل امواج برمىچينند. ترانههاى عاشقانهى من سر به …
ادامهی مطلباى راه اى راه دور راه سنتومه! نمىبايست چنين دور مىبودى نمىبايست اما هستى. اى راه دور كشتكارى اى راه بريده در پيكر! نمىبايست خونين باشى نمىبايست اما هستى. پيكر خفتهگان از خود مىرود در كومهى تنگ، آنان مىبايست ديگر گونه وضعى داشته باشند مىبايست اما …
ادامهی مطلبكيست به دريا كناران كه مىگريد همه روز و فرسوده از گرسنهگى به سوى مرگ مىرود؟ پا فرو برده به ماسه در ساعات مشخص معلوم، كيست كه انگشتان قطع شده دارد و شبانش به روزهاى هرگز نديده در پيچيده است؟ – منم. كيست كه چشمانى دارد …
ادامهی مطلب…چرا كه شعر گفتار حكمتآميز ِ خون است، آن درخت گلگون ِ درون انسانى كه مىتواند كلمات ملالآور را به غنچه مبدل كند و از آن همه گلهايى در وجود آرد. آزبرت سيتول مقدمه بر شعر آمريكاى سياهان ماريو روسپولى كه تحقيات جالبى …
ادامهی مطلباشاره تذكار اين نكته را لازم مىدانم كه چون ترجمهى بسيارى از اين اشعار از متنى جز زبان اصلى به فارسى درآمده و حدود اصالتشان مشخص نبوده ناگزير به بازسازى آنها شدهام. اصولاً مقايسهى برگردان اشعار با متن اصلى كارى بىمورد است. غالباً ترجمهى شعر جز …
ادامهی مطلبکریستینا پری روسی، شاعر و قصهنویس بزرگ اروگوئهای در سال ۱۹۴۱ در مونتهویدئو به دنیا آمد. از وقتی ادبیات آمریکای لاتین، پا به پای انقلابهایش، غریو هویت و استقلال بلند کرد، کریستینا به عنوان یکی از موثرترین چهرههای این جریانِ «بوم» یا «غریو»، بیخستگی قلم زد …
ادامهی مطلبسه روز پیش، دوست نازنینام، آنخل گیندا از دنیا رفت. سرطان او را با خود برد. هرچه شور حیات در او بود، ذره به ذره به تحلیل رفت و خسته، جان داد. هشت سال پیش، من و مارسلو و آنخل، با هم وصیتنامهی مشترکی نوشتیم که …
ادامهی مطلباز پسِ پوششِ شب بسانِ سیاهچالی سراسری, سپاسگزارِ شاید خدایانِام به خاطرِ نهادِ تسخیر ناپذیرم در تنگاتنگِ رویدادها نهراسیدهام و شیون نکردهام زیرِ تازیانههای زمانه سری خونین, اما ناخمیده دارم فراسوی این مکانِ اشک و رشک شبح وحشت سایه افکنده و به رغم بختِ بدِ دوران …
ادامهی مطلبدر بیابان موجودی را دیدم لخت، حیوان مانند چمباتمبه زده روی زمین قلبش را در دستانش گرفته و از آن می خورد گفتم: خوب است دوست من؟ جواب داد: تلخ است، تلخ اما من دوست دارم چون تلخ است و چون قلب من است
ادامهی مطلبخواهرم آن صبح خیلی زود بیدارم کردو گفت: « پاشو باید اینو ببینیاقیانوس با ستاره ها پر شده»خوشحال از این فاش کردنشزود لباس پوشیدم و فکر کردم:اگر اقیانوس با ستاره ها پر شدهمن باید با اولین پرواز فرودگاههمه ی ماهی ها را از آسمان جمع کنم …
ادامهی مطلبخانم ریتوا لووکانن (Ritva Luukkanen ) شاعر و نقاش فنلاندی است که در شهر تامپره زندگی می کند. در نقاشی و به ویژه نقاشی با سنگ (موزاییک) بیشتر شناخته شده است و کارهایش علاوه بر اکثر کشورهای اروپایی و امریکا در ارمنستان و یونان هم به …
ادامهی مطلبمن، راهنما؟ راهنمای چه کسی؟ تا به کجا راهنما؟ تا در کوره راههای ندانستن میچرخم تا نقش محوی از رویاهایم را پی میگیرم نه، این شدنی نیست من، راهنما؟ نه، من پرندهایام با شمارهای بر پا گم شدهای، شاید. درچنگال دلتنگیها تا انسانم آرزو بود اندیشیدم …
ادامهی مطلببالای تپه تا سنگی را برگرفتی با شادی نشسته به چهرهات گفتی به همراهت: -یافتم می بینی چه زیباست -سنگ ست، سنگ – نمی فهمی همهی زمین از آغاز بستهی کوارتز بوده ست آه، اگر پتکی میداشتم میدیدی در دل این سنگ روشنای میلیاردها سال را …
ادامهی مطلبمی شود کمتر باشد احساس چه کنم اما خفتهها را هم بیدار میخواهی یعنی همه را.
ادامهی مطلبگفتی که فردا… و من از نگاهت دریافتم: میخواهم دنیایی دیگر را ببینم دیگر و گسترده تر با هستیهای گوناگون در اطرافش مبهوتم چه گونه شرح دهم نیم نگاه تو را بی کم و کاست ژرفای نگاهت را آرامشی ست – با عشق به انسان – …
ادامهی مطلبزندگی سرخوردگی و سرمستی نبرد آفند و پدافند پیروزی بزرگ رهایی از بیهودگی.
ادامهی مطلبمن در این جا حاملهی زمانم مولود من جهانی جدید با فلکهایش رشتهای به ابد از آسمان عمق ذهن گشوده میشود زیبایی در آغوشم در من مرزی نیست.
ادامهی مطلبایستادهام تنها در مرکز دایره و سنگسار کنندگان در سوها برف آب شده زمین لخت سیاه ست دومین لحظهی سرنوشت از دورها روشنای صدای زندگی و آواز پرندهای به گوشم میرسد توأمان نمیشنوید آیا نشان آمدن بهار را پرتگاه عمیق سرنوشت مرگ سنگسارکنندگان گناهکار یا بیگناه …
ادامهی مطلبژرفای درک در هزارتوی دلم خانهای از آن تو ست – اگر بپذیری – و بقیه پر از فکرهای من خانهی تو تا سقف تصویرهای مخفی شعر ست زخمها امیدها دلتنگیها تا به نرمی مخمل نشستهاند بر کاغذهای دیوار بی زمانی میدانی استغنا ست.
ادامهی مطلبگاهِ بدرقه دوست به یادت میآید گاهی که گمان میبری باید سالی بگذرد تا دیداری دوباره بوقی بلند و قطار راهی شد ای سدهای زندگی – ترمزهای اضطراری – کجایید کوپههای قطار پیاپی هم میگذرند چون روزهای زندگی آخرین کوپه تیغ قاطع جدایی ست که به …
ادامهی مطلبپروانهای به شیشه میکوبد در سرمای پاییز از پشت پنجره به شوق نور چیزی نهان نیست آشکارا میبینم چشمها پاها بالهای مخملی و شاخکهای نازک پروانه را کنجکاوم چه قدر زیبا چه قدر روحانی ست – پروانهی جان من – در برابر نور ساعتهای عمیق شب …
ادامهی مطلبگاه شخم بهاری پرنده سرمست آواز خویش است خیش میشکافد و خاک به شوق آفتاب بر میگردد زمین سترون را کسی نمیکارد آواز خاک تیره اما آخر فصل آشکار میکند نازایی زمین سترون را فراموش کرده ست اکنوان بهار آهنگ خود را مینوازد چمنهای وحشی شببوهای …
ادامهی مطلبگلبرگ نو شکفته نجوا میکند: تا با منی هر آن چه خواهی داری آه اگر بفهمی من مالک چیزی نیستم نه ثروتمندم و نه فقیر عاشق بهارم و در پاییز میوههایم را همه به سینه سرخها میدهم.
ادامهی مطلبکژ ومژ در مسیر زندگی با تشنگی سوزان عشق انسانی پیدا نشد و یک نفر نیز – عاقلان گفتند – پیش نمیبرد.
ادامهی مطلبدر آینه نگریستم خود را ندیدم نا آشنایی به گذشته خیره بود خوشبختانه من شعرم زوزهی باد بر درخت تصویر آینه فراموشم شد امروز صدای دلنواز شادی در گوش مینشیند نرم آب یخ میبندد و توان حمل مرا تا فردا دارد به آینه مینگرم به گاه …
ادامهی مطلبتا قدرت داری در اکنون این لحظه این جهان تاریک را شمعی بیافروز بخواه روشن شود در هر گوشه هدف این نبود و این کار را نکردی شمع را گذاشتی در نزدیکی مرگ در غرش خشم توفان تو قدرت داشتی در اکنون آن لحظه این لحظهی …
ادامهی مطلبهر بهار بذر کاشتم از اشکهای سیاهم از پس شب اما صبح بر نخاست تنها ستارگان ترسیدند و گریختند و آسمان گنگ، نگاه کرد.
ادامهی مطلبنیایش من: ای روشنای نکویی روشنتر از خورشید بتاب بر چشمم نمی خواهم جز تو ببینم.
ادامهی مطلباگر تو واقعی بودی ای رویای شاعرانه ای نقش خیال من به مقصد رسیده بودم اکنون گاهی فکر میکنم حقیقتهای گوناگونی وجود دارند اما نه فقط یک حقیقت وجود دارد – انسانی دیگر – آن جا هم زمان حاضرند زندگیِ، مرگ و فرمانِ دوست بدار چون …
ادامهی مطلبپژواکدهندهی فریادهایم در سفرم میان واقعیت و خیال با بهایش گزاف قربانی میکنند به پای… گذشته را زندگی گذشته را – و درد شدید آن – کاش ذهنم بر میآشفت تا ایزدان به زیر بریزند کاش جسمم میتکید تا درد بیپایان را درمانی تکیه اما نه …
ادامهی مطلبسفر به روشنای دور به پایان بینهایت تاری نه خامی خیالی در ذهن نه رؤیای حقیقتی در سر دردی ست عمیق خاک تفتیدهی بیابان خور تابندهی سوزان • تنها آمدن به این جا صواب نبود اینک به نا کجاآبادی.
ادامهی مطلببیزمانی را نتوان سنجید به سنجش زمان فردای پنهان از دور دست پیدا ست در ابتدای همه چیزم اکنون و تنها نیستم در حیرت وصل قدرت ازلی و نیستی شکست
ادامهی مطلبچراغ آسمان خاموش روی آفتاب سیاه تا مغز استخوان میرسد سرما سفر به نابودی ست حس تیره شد در عمق درجهان زیرین در امارت معهود به خواب دیدم خود را در کهنه پلاسی در گوشهی گهوارهای محصور دزدانه چشم چرخاندم بدنی سیاه را دیدم – که …
ادامهی مطلبدر این بلندی نور است و سایه سپاس به تو که به نرمی خوردی به آستین من نه من پرندهای در قفسم ونه تو تو خود آمدی چونان روشنایی بامداد پاییزی اکنون بخشی از منی.
ادامهی مطلبدر سیر جاریِ فکرم سیل نور و روشنایی را در مه بی هوشی میبینم عقابی بزرگ در هر سوی آسمان میچرخد میخواهد بیاید به سراغم هم میترسم و هم نه دیدنی زیبا چشمانش میخندیدند پرهای طلایی، قهوهایاش نور را انعکاس میدادند ناگهان در کنارم فرود آمد …
ادامهی مطلبزبیگنیف هربرت، شاعر بزرگ لهستانی در ۲۹ اکتبر سال ۱۹۲۴ بدنیا آمد و در در ۲۸ جولای سال ۱۹۸۸ درگذشت. هربرت، یکی از موثرترین شاعران اروپایی قرن گذشته بود. هم مبارزهی چریکی را زیست، هم مبارزهی سیاسی و هم تبعید را. در یادداشتی، خود را هلنی …
ادامهی مطلبخانهای فراز فصول سال خانهی بچهها، حیوانات و سیبها چهارگوشهای از فضایی خالی زیر ستارهای غایب خانه، تلسکوپ کودکی بود خانه، پوست احساس بود گونهی خواهری، شاخهی درختی. شعلهای، فروغ گونه را گرفت گلولهای بر شاخه خط کشید آواز پیاده نظام بی خانه روی خاکستر …
ادامهی مطلب۱ نمیتوانم نامی بیابم برای خاطرهای از تو با دستی دریده به ظلمات بر بقایای چهرهها گام بر میدارم نیمرخهای محو یاران منجمد در قابهای سخت چرخان بالای سرم خالی چنانکه پیشانی باد نیمرخ مردی بر کاغذی سیاه. ۲ زیستن- به رغمِ زیستن- در برابرِ …
ادامهی مطلب۱ در کتاب چهارم جنگهای پلوپونزی توسی دید در میان قصههای بسیار حکایت لشکرکشی ناموفق خویش را میگوید از میان همهی صحبتهای طولانی فرماندهان نبردها، محاصرهها طاعون تار متراکم دسایس و مجاهدات سیاسی این صحنه به نوک سنجاقی میماند در جنگلی. محلهی یونانی آمفی پولیس …
ادامهی مطلب۱ خیلی دیر رسیدم به آخرین اتوبوس در شهری ماندهام که شهر نیست. روزنامهی صبح ندارد روزنامهی عصر ندارد نه زندان ساعت یا حتی آب از چند دمی فراغت بیرون زمان لذت میبرم دیرگاهی در امتداد کوچههای خانههای سوخته قدم میزنم کوچههای شکر شیشههای شکسته برنج …
ادامهی مطلببیشک آنان که بالای پلهها میایستند میدانند، همه چیز را میدانند. حکایتِ ما دیگر است، ما سپورهای میادین گروگانهای آیندهای بهتر ما که به ندرت، آن بالانشینان در حضورشان بار عام میدهند و اگر هم بدهند همیشه مینهند انگشتی بر لبان ما صبوریم زنانمان پیراهن یکشنبهها …
ادامهی مطلبدر دستهای گرم کودکان پرندهای چوبی زندگی آغازید زیر پرهای لعابی دلی کوچک به خود بخشید چشمی شیشهای نگاه برافروخت نقش بالی لرزید تنی خشک در عطش جنگل میسوخت به راه افتاد چون سربازی در ترانهای به عصای پاهایش ضرب گرفت ضرب پای راست: جنگل …
ادامهی مطلببرادر بزرگترم از جنگ که برگشت بر پیشانی ستارهی نقرهای کوچکی داشت و زیر ستاره یک مغاک. ترکشی به او خورده بود در وردون یا شاید در گرونوالد (جزئیات را به خاطر نمیآورد.) زیاد حرف میزد به زبانهای بسیار ولی از همه بیشتر زبان تاریخ …
ادامهی مطلب