بازگشت به خانه

در دست‌های گرم کودکان

در دست‌های گرم کودکان

در دست‌های گرم کودکان پرنده‌ای چوبی زندگی آغازید زیر پرهای لعابین دلی کوچک به خود بخشید چشمی شیشه‌ای به نگاه برافروخت نقش بالی لرزید تنی خشک در عطش جنگل می‌سوخت به راه افتاد چون سربازی در ترانه‌ای به عصای پاهایش ضرب گرفت ضرب پای راست: جنگل …

ادامه‌ی مطلب
کلماتِ آبستن

کلماتِ آبستن

کلماتِ آبستن، افسانه‌وار به ذات، وعده‌ی معناهای ممکن، آيين‌ها، آیه‌ها، آینه‌ها، آریانه‌‌ها. خطایی کوچک زینتی‌شان می‌کند. دقت وصف‌ناپذیرشان محومان می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
بر مرز می‌ایستیم

بر مرز می‌ایستیم

بر مرز می‌ایستیم اسلحه بر دوش برای برادرانمان برای شما طناب ضخیم هوا را گره می‌زنیم از فریادی شکسته از مشت‌های گره‌‌کرده زنگی قالب بسته‌است زبانی خاموش بر منظر سنگ‌های زخمی اقامه‌ی دعوا می‌کنند رود مقتول اقامه‌ی دعوا می‌کند ما بر مرز می‌ایستیم بر مرز می‌ایستیم …

ادامه‌ی مطلب
انگار تو بودی

انگار تو بودی

توفان زندگی می‌کند، انگار تو بودی آن مردی که قدم‌زنان می‌گذشت از میانش. توفان زندگی می‌کند، انگار تو بودی باران و باد و صاعقه‌ای که قدم‌زنان می‌گذشت از میان مرد.

ادامه‌ی مطلب
غم نیز

غم نیز

خدایا، تو این را می‌دانی که غم نیز، چون شادی ارتباط برقرار می‌کند. حتی کسی که مردم، اشباح، جانوران و اشیا تمامن ترکش کرده‌اند، آن‌که تنها با خودش رابطه دارد، این‌ها را فقط برای خودش نمی‌گوید!…

ادامه‌ی مطلب
شهرِ شهرها

شهرِ شهرها

شهرِ شهرهاست برلین مغازه‌ای عظیم. اگرچه بختِ یافتنِ یک چتر تا بر تو بگسترد در تاریکی، از تاریکی، وقتی پس می‌کشی دستت را از دستم چندان بزرگ نیست.

ادامه‌ی مطلب
خیره و شگرف است که چگونه مرا می‌کشد بامداد

خیره و شگرف است که چگونه مرا می‌کشد بامداد

خیره و شگرف است که چگونه مرا می‌کشد بامداد اگر نتوانم همیشه و اینک آن‌را از خود طالع کنم. ما نیز، درخشان و شگرف عروج می‌کنیم چون خورشید، ما «ای جانِ من»ِ خویش را در خنکا و آرامش بامداد یافتیم. صدایم می‌رود بدنبال هر‌چه چشمم بدان …

ادامه‌ی مطلب
آسیب‌پذیر

آسیب‌پذیر

آسیب‌پذیر: حیات حقیقی چنان شعری در آستانه‌ی میلاد، حقیقی. آسیب‌پذیر: زندگی، کناره‌هایش: مالامال اشتیاق، گاه‌ لمس‌اش ‌کرده‌ام، می‌آید تا هوایی تازه بدمد بر ما به ساعت محتاط آن که از جان و از رویا قرار می‌جوید به عبث در آن آستانه. وزنی که بدان می‌دهی در …

ادامه‌ی مطلب
باید برویم

باید برویم

برمی‌گردم تا نظر کنم به آفتاب و مانعم می‌شوند عشق من! باید برویم پوشیده در آشتی با لبخندی که از میوه‌ها و گل‌ها بر چهره نهاده‌ایم در آغوش هم بر جاده‌ها: مار‌های به هم تنیده از میان مزارع قهوه تا کوه‌ها که دستمان برسد به ستارگان …

ادامه‌ی مطلب
برگشته ای ؟

برگشته ای ؟

بر درگاهت صدایت کردم‌‌. نبودی. تیغ سفر شرحه شرحه‌ات کرد. چه‌کسی برمی‌گردد وقتی تو برمی‌گردی؟ بادِ بی‌خاطره، در شب خود را در حدس‌های بیهوده می‌پیچد. می‌گویند زندگی می‌گذرد. میان برف‌های خارجی، میان نورهایی که نمی‌شناسمشان، آغوش می‌گشایم -به چوب‌دستِ نابینایان- جستجو می‌کنم. از این‌جا، با گوش‌های …

ادامه‌ی مطلب
پنجره را که باز می‌کنم

پنجره را که باز می‌کنم

پنجره را که باز می‌کنم بال‌هایش را به هم می‌زند و دور می‌شود ولی چشم‌هایم رنگ‌اش را به خاطر می‌آورند. حالا، آسمان را شخم خواهد زد بی‌نام و بی‌رنگ و نیست چشمی تا او را به خاطر بسپارد او را کشته‌ام من من و باران.

ادامه‌ی مطلب
پرندگان سکوت

پرندگان سکوت

حقیقت ندارد که هر پرنده آواز خود را دارد، پرندگانی هستند که آواز نمی‌خوانند بر سیم‌ها می‌نشینند به چپ و راست نگاه می‌کنند: سمت راست سنگ است سمت چپ صخره، نمی‌توانند میان صخره و سنگ، آواز بخوانند. آواز نمی‌خوانند که آواز گدایی‌ست و آن‌ها گدایی نمی‌کنند. …

ادامه‌ی مطلب
حالا کاری جز شنیدن نمی‌کنم

حالا کاری جز شنیدن نمی‌کنم

حالا کاری جز شنیدن نمی‌کنم، تا آن‌چه می‌شنوم را به درون این آواز گرد آورم و بگذارم اصوات بدان یاری برسانند. جلوه‌گری پرندگان را می‌شنوم تقلای رشد گندم را، وراجی شعله‌ها و ترق‌ترق هیزمی‌ که غذایم را می‌پزد، می‌شنوم صدایی را که دوست می‌دارم صدای آوای …

ادامه‌ی مطلب
نامه کجاست؟

نامه کجاست؟

نامه کجاست؟ می‌پرسد مرد مرده پیش از خموشی مادام که زندگی می‌کند انسانی نیازی به توجیه زبان‌اش ندارد وقتی می‌میرد باید الفبایش را برگرداند از هر مرگ راز حیات را انتظار می‌کشیم. واپسین نفس با خود می‌برد نامه‌ی مفقود را ناپدید می‌شود پشت چهره نهان می‌شود …

ادامه‌ی مطلب
مغاک

مغاک

پرندگان سایه‌ها را در لانه به جا می‌گذارند. پس رها کن چراغ و ساز و کتابت را بگذار از تپه‌ها بالا برویم آن‌جا که هوا می‌بالد و من ستاره‌ی غایب را نشان خواهم داد ریشه‌های کوچک لطیف را مدفون در‌خاکروبه‌ها. چشمه‌های ابر بی‌لک برمی‌خیزند. بادی دهانش …

ادامه‌ی مطلب
شعر

شعر

تو آن‌جا می‌ايستی در ميانه‌ی رويای دو غزال، از نفس‌‌‌افتاده، از شعر می‌پرسی. شعر ملبس به شاخه‌های زيتون و شادمانی شکسته محصور در فصول شب‌هایی بی‌خواب که ‌‌می‌درخشند بر ديوارهای خاکی شهرهای مفقودمان. شعر که گم‌می‌کند نشانی‌اش را يا گم می‌شود نشانی‌اش ‌‌و در هر دو …

ادامه‌ی مطلب
یک سنگ قبر

یک سنگ قبر

در من پرنده‌ای زندگی می‌کرد. در خونم گلی سفر می‌کرد. دلم ویولنی بود. خواستم و نخواستم، گاه‌ اما مرا می‌‌خواستند. به من شادی می‌دادند: بهار و دست‌‌های کنار هم، سرشارِ سرخوشی. می‌گویم چنین باید که انسان! پرنده‌ای آرمیده است این‌جا. یک گل و یک ویولن.

ادامه‌ی مطلب
برای گم‌کردنِ آهنگ

برای گم‌کردنِ آهنگ

برای گم‌کردنِ آهنگ برای نسخ جهان به پوستی سرخ صدایتان می‌زنم، ای کودکان با نام‌های تیز و کاملتان فی‌المثل: زخم‌ها، کورک‌ها، بیایید تمام و کمال! ‌از یاد نبرید دست‌هاتان را تا پیدایم کنید تا پنهان‌ام کنید.

ادامه‌ی مطلب
نوجوانی

نوجوانی

نوجوانی در روزهایی گذشت بسان ابرها چیزی دلپذیر، و مرئی به واسطه‌ی تاریکی و انعکاس. و شگفتا اگر این خاطره را بجویم که‌ درد می‌کند فراوان، فراوان بر تن امروز. غم‌ناک است از کف دادن لذت، چونان چراغی شیرین بر شبانه‌ای آرام چنین بود و چنین …

ادامه‌ی مطلب
بی هیچ ژرفایی

بی هیچ ژرفایی

بی هیچ ژرفایی تا مسکنی برآورد ستارگان را در شبی نو، شعر با این سوال می‌گذرد: به چه کار می‌آیم؟ این‌ها همه برای چه؟ به تمسخر به درد با چشمان نومید پیش از هر شادمانی‌ با اندکی نان و دست‌های آماده برای پول، برای این: چنان …

ادامه‌ی مطلب
هراس

هراس

آن‌چه به خاطر هراس بر زبان نمی‌آید نه معماست، نه فردایی که بتواند دیگر شود: بار است باری ساده‌ وزنی خالص که دیگری بر شانه‌های تو می‌گذارد تا بجوی‌ بجوی این علف سنگین را مادام که میلت می‌کشد: نگاه کن، که نه معماست نه پرنده‌ی فردا …

ادامه‌ی مطلب
مردمانی را می‌شناسم

مردمانی را می‌شناسم

ثروتمندی با من گفت که فقرا احساسات ندارند. تغزلی بود، یک «من» ژرف، یک ماهیخوار. مردمانی را می‌شناسم بی‌چیز پیوسته هرچند به آهنگ دل کودکانشان به اشک‌هاشان، به کلمات سربه‌زیر که برنمی‌خیزند تا ارتفاع معنا یا بریده شده‌اند، در جوانه‌هاشان. برایشان یک موز، یک موز است. …

ادامه‌ی مطلب
هیچ‌کس انقلاب را متوقف نمی‌کند

هیچ‌کس انقلاب را متوقف نمی‌کند

آن گام‌ها: دنبال او می‌گردند؟ آن ماشین: دمِ خانه‌ی او می‌ایستد؟ آن مردان، در خیابان: منتظر ایستاده‌اند؟ صداهای گونه‌گون شب را می‌انبارند. بر فراز صداها روز برمی‌خیزد هیچ‌کس خورشید را متوقف نمی‌کند هیچ‌کس خروس‌خوان را متوقف نمی‌کند هیچ‌کس روز را متوقف نمی‌کند. می‌آیند شب‌ها و روزهایی‌ …

ادامه‌ی مطلب
من خود خائن‌ترینِ خائنان‌ام

من خود خائن‌ترینِ خائنان‌ام

یک لمس است این آیا که مرا تا هویتی تازه می‌لرزاند؟ شعله‌ها و اثیر به رگ‌های من می‌شتابند آن سر، آن خائن‌ سرمی‌رسد و ازدحام می‌کند تا یاریشان کند، جسم‌ام و خون‌ام آذرخش برپا می‌کنند تا فروبکوبند هرچه را که با من چندان تفاوتی ندارد، اغواگران …

ادامه‌ی مطلب
هرچه مال من

هرچه مال من

و اندوهگینم من و شادم من. هرچه مال من، دیگر از آنِ من نیست. هرچه سایه، حالا جسم دارد و می‌ستایدم، نکوهش‌ام می‌کند و وا می‌گذاردم. شعرم هماره از دست‌ها می‌گریزد، قضاوتم می‌کند. و خموشانه انتظار می‌کشم حکمت قضاوت را، صدای ارتفاع را، زبان ترازو را …

ادامه‌ی مطلب
خاکستری

خاکستری

خاکستریِ مو، به صدا نفوذ می‌کند، به اقلیمی که جان در آن می‌بالد انگار به پیراهنی که دکمه‌هایش را سفت بسته‌اند: نشانه‌ی مطمئن و مکرر زمان. یک داستان کارتونیِ واضح و خوانا: زنی که در او همزمان لحظات لطیف عشق را می‌‌یابی و جدایی ناگزیر را. …

ادامه‌ی مطلب
نیاز تغییر

نیاز تغییر

شاعر، مثل همیشه، اشتباه فهمید: آن‌چه زن را به بالا برکشید، امید نبود یا ملودی‌های عریان فلوت‌ مرد، یا شعر. تمام احساسات تند، زن را می‌ترساند. او و خواسته‌هایش چنان ساده شدند که نوستالژی. نیاز تغییر نیاز همان آدمِ همیشه بودن در پستان‌هایش‌ به آرزویی تازه …

ادامه‌ی مطلب
همان تسلیم کور را قدم می‌زنم

همان تسلیم کور را قدم می‌زنم

همان تسلیم کور را قدم می‌زنم دوباره و دوباره می‌توانم زندگی کنم آیا؟ زندگی سراسر تظلمی‌ست. بر کناره‌ها ‌می‌دوم از میان اتاق‌هایی با اسباب سفید نیایش: یک صلیب یک شعر یک پرچم باید آن‌ها را با خود حمل کنم بی‌آنکه بپرسم چه رقصی‌ست؟ باید پیش آینه …

ادامه‌ی مطلب
بوسه‌ای که دریغ شد

بوسه‌ای که دریغ شد

برگشته از سفر، مانده از واپسین مهمانی یک سیبِ پوسیده. دورش انداختم! شرم، یا فراموشی اسامی معنی نیستند. بوسه‌ای که دریغ شد آن صبح تابستان تو را به شهری دیگر برد. بازگشته از هر سفر، آن میز را دستمال می‌کشم و چیزی به‌جا نمانده‌است.

ادامه‌ی مطلب
محکمه

محکمه

عالی‌جناب! وقتی من، نیروی داوطلب جنگ به خانه برمی‌گشتم آن‌ها «زمان» مرا کشتند. بعد توجه کردم که زمان از قلب و دهان و پیشانی‌اش جدا شده. با این حال، او را راحت نمی‌گذاشتند. برای همین، محکوم‌اش کردند به سالرنج‌های بعدی، سال‌اشک‌های بعدی ربات‌سال‌ها و خرسال‌ها و …

ادامه‌ی مطلب
با دوچرخه آبی

با دوچرخه آبی

دوباره همان قصه را تعریف می‌کنی درباره‌ی کودکی‌ات، این‌که پنج ساله بودی و دوچرخه‌ی آبی‌ات را می‌راندی از کپنهاگ تا اسپرگائرده، و شب بود و برف وقتی رسیدی، پدربزرگ و مادربزرگ خیالشان راحت شد چون تمام روز، هیچ‌کس نمی‌دانست کجا هستی کجا غیب شده‌ای. کنار میز …

ادامه‌ی مطلب
سنگ به سنگ

سنگ به سنگ

سنگ به سنگ آسمان را می‌جوید، خاک. گام به گام گیاهانِ من، به سمت خورشید قد می‌کشند. هنوز در سینه‌ام می‌تپد اخگر حیات. و در دلِ سنگ خنجرِ سنگ به عبث نشسته‌است. اگر تمام حیاتی تو، چرا قلب مرا می‌خواهی؟ اگر آتش بی‌پایانی، این ذغال سنگ …

ادامه‌ی مطلب
قرن از پس قرن

قرن از پس قرن

قرن از پس قرن می‌جویمت نه ‌سنگی را بی‌آنکه جابجایش کنم رها می‌کنم، نه چشمان‌ام را در خط افق بی نظاره وا می‌گذارم. هرکجا صدای من است به گوش تو می‌رسد بی‌تخفیف، و گام‌های من همیشه در هزارتویی‌ست که از هزارتوی تو می‌گذرد. میلیون‌ها بامداد و …

ادامه‌ی مطلب
یک روز …

یک روز …

یک روز از پشت میز تحریرم برمی‌خیزم و از کلمات فاصله می‌گیرم، از شما و از اشیا، یکی یکی. در دوردست کوهی خواهم دید به سویش می‌روم و کوه را پشت سر خواهم گذاشت. بعد به دنبال ابری می‌روم و ابر را پشت سر خواهم گذاشت. …

ادامه‌ی مطلب
نیمه های شب

نیمه های شب

نیمه‌های ‌شب در نیویورک هنگام که از دریاهای رویا بیرون می‌آید آن زن این واژه را می‌شنود کز آبِ آبی بار گرفته‌است، انگار رویایی دیگر: آدریاتیک و بر شطرنجی از آهن و ماه کشتی‌ها را نظاره می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
درختان

درختان

قایق‌ها چیستند، اگر نیستند درختانی خسته از خموشی. دکل‌های الوان چیستند، اگر نیستند درختانی ریشه‌کرده در هوا. پل‌های معلق چیستند، اگر نیستند درختانی در بازی سرگیجه. آتش‌بازی‌ها چیستند، اگر نیستند درختانی در عبارت واپسین رازشان. شاخ و برگ امواج که به جا می‌ماند پشت ضربت پارو. …

ادامه‌ی مطلب