بازگشت به خانه

خشم مرگ

خشم مرگ

خشمِ مرگ، اجساد شکنجه‌‌دیده، انقلاب، بادبزن در دست، ناتوانیِ توان‌مند، جوعِ عطش، تردید با دستانِ شک و پاهای شک. اندوه، گردنبندهایش را می‌لرزاند، تا اندکی آن‌ سالخوردگان را شادمان کند. همه‌چیز در عینِ اتحاد میان گورهایِ چون ستارگان میان شهواتِ چون ماه. مرگ، اشتیاق میان گیسوان، …

ادامه‌ی مطلب
دیر یا زود …

دیر یا زود …

بعضی تن‌ها شبیه گلهایند، بعضی شبیه خنجر بعضی شبیه نوارهای آب، ولی همه، دیر یا زود زخم‌های حریقی می‌شوند که در تنی دیگر می‌بالند، و به توان آتش سنگی را به انسانی بدل می‌کنند‌. ولی آدمی در تمام جهات می‌لرزد و رویا می‌بیند در عین رهایی، …

ادامه‌ی مطلب
چشم به راه خدایی بودم

چشم به راه خدایی بودم

چشم به راه خدایی بودم در روزهایم تا به تصویر خویش حیات‌ام را بیافریند، اما چونان آب، عشق اشتیاق را به قدم‌هایم کشاند. در امواجش خویشتن را از یاد بردم، تن تهی کردم و به روشنی‌ها درافتادم. زنده‌ام و زنده نیستم مرده‌ام و مرده نیستم نه …

ادامه‌ی مطلب
بوده ام

بوده ام

من بودم. ستون سوزان، ماه بهار. دریای طلایی، چشمان بزرگ. جستم آن‌چه را که می‌اندیشیدم، چون بامداد در خواب خمار اندیشیدم هرآن‌چه را که نقش می‌زد آرزو به روزهای نوجوانی. آواز خواندم، گریستم، نور بودم یک روز درکشیده به میانه‌ی آتش. چون ضربت باد که سایه …

ادامه‌ی مطلب
یک رویا بود

یک رویا بود

یک رویا بود، هوای آرام در عدم. به گاه گشادن چشم‌ها شاخه‌ها محو شدند. دم‌اش زمان بود نورهای نباتی عشق‌های ساقط اندوه نادرکجا. سایه برگشت لب‌هایش آب بودند. بلور، تنهایی‌ها پیشانی، چراغ. شهوتِ بی‌شکل، کیفر بی‌تاریخ، چون زخمی در سینه یک بوسه، یک آرزو. تو نمی‌دانی، …

ادامه‌ی مطلب
در ایالت نِوادا

در ایالت نِوادا

در ایالت نِوادا خطوط راه‌آهن نام پرندگان دارند و مزارع از برف‌اند و ساعات از برف. شب‌های زلال نور‌های رویا را می‌شکوفانند بر فراز آب‌ها یا بام‌های پاکِ پرستاره‌ی جشن. اشک‌ها می‌خندند و غم از جنس بال است و می‌دانیم که بال‌ها عشقِ بی‌ثبات می‌بخشند. درختان …

ادامه‌ی مطلب
دریا

دریا

دریا یک غفلت است، یک ترانه، یک لب. دریا یک عاشق است، مومنانه‌جوابی‌ به آرزو. به بلبل می‌ماند دریا و امواجش، پر و بالند، تکان‌هایی که می‌بالند تا ستارگان سرد. نوازش‌هایش رویاست درِ مرگ را اندکی می‌گشاید‌‌. ماه‌های در دسترس است حیات فراتر است. بر پشت‌های …

ادامه‌ی مطلب
از تو می پرسم ای زندگی

از تو می پرسم ای زندگی

از تو می‌پرسم ای زندگی از تو می‌پرسم اینک آیا هرگز تابستانی بود ورای سرخوشی؟ سراب پوچِ روزهایِ رفته آیا تنها انعکاسی گذراست بدون آهستگی از هر‌آنچه نبود روز ساعت ماه: زندگی. آری: دهلیزهای تاریک لانه‌های سایه‌ها.

ادامه‌ی مطلب
زیر انگشتان موسیقی

زیر انگشتان موسیقی

زیر انگشتان موسیقی لختی زیبا بودم. حالا، دوباره ملبس قدم می‌زنم، خاکسترها نم نم بر رویاها می‌بارند. قیل و قال معابر تلالو را می‌روبد از من. خاکستری قدم می‌زنم دستکش‌هایم گرما را از کف دستانم درمی‌آورند و چشم‌ها، نابینا می نوشند کوری را ناگوار‌تر از گناه. …

ادامه‌ی مطلب
پرنده می‌خواند

پرنده می‌خواند

پرنده می‌خواند در برابر اهریمن وضوح. دنبال یک عکس نمی‌گردم. پشتِ من است و از من و از شب پنهان است. رودی که اشک‌هایم را از آن نوشیده‌ام بر هیچ نقشه‌ای نیست. باید روی زمین باشم برای مراقبه‌ی ستارگان. آه، شوربخت آن‌که بر زمین زندگی می‌کند، …

ادامه‌ی مطلب
به سمت نور

به سمت نور

گیسوانت از جان جنگل برایت سخن می‌گویند دندان‌هایت زبان صخره‌ها را منعکس می‌کنند. تنت به اشتهای حیوانات خواهد گریست و جان به در خواهی برد حتی کشتی‌شکسته از رود‌های سرخ: گهواره‌ی نور را فراموش کن برگرد به سمت نور.

ادامه‌ی مطلب
روزی روزگاری پاریس

روزی روزگاری پاریس

بر دری که به من سلام کردی. یک پیاله شراب سرخ شاتو مارگو به سایه‌ها نگاه می‌کنم که شاید تعقیبمان کرده باشند، دنیال دیواری پشت سرمان می‌گردم، روبرویمان. می‌نشینیم. شهر آرانخوئس در میانه‌ی ما. نیمه‌ی شب است یا دیروقت است. صبح است یا روز است. سکوت …

ادامه‌ی مطلب
نکته

نکته

این‌ نکته بی‌هیچ عذر تقصیری و از این رو بی‌هیچ فصاحتی بیان می‌شود: نمی‌تون گناه کسی را به نظاره نشست چنان گالیله که لکه‌های خورشید را، و این‌که راهِ دمشق در درون توست…

ادامه‌ی مطلب
آن بیرون آفتابی‌ست

آن بیرون آفتابی‌ست

آن بیرون آفتابی‌ست. چیزی بیش‌تر از یک خورشید نیست، اما مردم نگاهش می‌کنند و آنگاه آواز سر می‌دهند. خورشید را نمی‌شناسم. ملودی فرشتگان را می‌شناسم من موعظه‌ی گرمِ واپسین باد را. تا سپیده‌دم فریاد می‌کشید وقتی مرگ خود را برهنه می‌کرد در سایه‌ام. می‌گریم زیر نام …

ادامه‌ی مطلب
خیال می کردی

خیال می کردی

  خیال می‌کردی که عشق زیباست که جریان می‌یابی در دو تن که مال تو بودند و مال تو نبودند: فرقی نمی‌کرد. که زمین جایی بود پر از بسترها و درها پر از کلیدها و قفل‌ها و این‌که شهر با برکه‌ها و سگ‌هایش آسمانی بود بی‌کران …

ادامه‌ی مطلب
فولکلور آفریقای جنوبی

فولکلور آفریقای جنوبی

خاطره می ‌ایستد مثل مجسمه‌‌ی برنزی شکسته‌‌ای، در موزه‌ای حرف می‌زند، می‌خندد وقتی از زندگی خسته ‌ایم: تقلا می‌‌کنیم در پوسیدن بارهای کهن بر پشت و باران بر زمین ضرب می‌ گیرد. دست و پا می ‌زنیم، می ‌لغزیم

ادامه‌ی مطلب
دیوانه خانه

دیوانه خانه

دیوانه‌خانه جایی حیرت‌آور است: من یک امپراتورم. من یک سرلشگرم. من دبیر کل اتحادیه‌ی اروپا هستم. من خواننده‌ی موسیقی پاپ‌، پارک‌ اون‌ام. من خدا هستم. من دختر شایشته‌ی کره‌ام. من ستاره‌ی سینما، کیم‌گوجیل ام. یک دیوانه‌خانه به دیوانه‌خانه‌ی دیگر پیوست شده‌است.

ادامه‌ی مطلب
رویا

رویا

در حال فرارم، کفش هایم را گم کرده ام پشت خانه ای متروک  درخت های گیلاس شکوفه داده اند، حصار خانه شکسته، پاهایم خاکی اند و زخم بر روی سبزه ها می نشینم، به خواب می روم.  از میان پنجره باز به اتاقی نگاه می کنم …

ادامه‌ی مطلب
ناپدید شدگان

ناپدید شدگان

برای نلی زاکس زمین نبود که آنها را بلعید، هوا بود آیا؟ به سان شن ها بی شمار بودند اما شن نشدند بلکه هیچ شدند و فراموش  دسته دسته و اغلب دست در دست به سان دقایق، به شماره بیش از ما اما نه یادمانی، نه …

ادامه‌ی مطلب
آه دوباره همان چشم ها

آه دوباره همان چشم ها

آه دوباره همان چشم ها، که زمانی مرا چنان عاشقانه سلام می داد، و دوباره همان لبها، که زندگی ام را شیرین می کرد! و دوباره همان صدا، صدایی که زمانی چنان مشتاقانه می شنیدم اش. فقط من همان نیستم که بودم، به خانه بازگشته ام …

ادامه‌ی مطلب
بیگانگی

بیگانگی

زمان دور می زند با لباس هایی از خوشبختی از شور بختی. آنکه در شور بختی با صدایی لک لک وار شکوه می کند لک لک ها از او رو بر می گردانند بالهایش سیاه درختانش سایه گون شب می شود پیرامونش و راه هایش از …

ادامه‌ی مطلب
در کنار بنفشه های سفید

در کنار بنفشه های سفید

در کنار بنفشه های سفید زیر درخت بید در پارکی که اول بار به من درخواست داد می ایستم پیر ژولیده ی برگ ریخته می گوید: دیدی گفتم  نمی آید می گویم: حتما پایش شکسته تیغ ماهی در گلویش مانده خیابانی ناگهان جایش عوض شده از …

ادامه‌ی مطلب
تمثیل راه آهن

تمثیل راه آهن

ما همه در یک قطارنشسته ایم و ازمیان زمان می گذریم. به جلو نگاه می کنیم،  به اندازه کافی دیده ایم. همه در یک قطار سفر می کنیم. و هیچکس نمی داند تا کجا. همسفری خوابیده ، دیگری شکایت دارد، سومی پرحرفی می کند. اسم ایستگاه …

ادامه‌ی مطلب
خسته‌ای

خسته‌ای

(فکر می کنم ) خسته ای از معمای همیشگی زیستن و کاری کردن؛ من هم. پس با من بیا تا از اینجا به دور دست ها برویم.. (فقط من و تو، می فهمیم!) (فکر می کنم) با اسباب بازی هایت بازی کرده ای  و آن ها …

ادامه‌ی مطلب
شعری از ای ای کامینگز

شعری از ای ای کامینگز

تنم را دوست می دارم وقتی با تن توست. چرا که چیزی نو می شود. با ماهیچه های بهتروعصب های بیشتر. تنت را دوست دارم، آنچه که می کند دوست دارم، چگونه اش را دوست دارم. حس کردن مهره ها و استخوان هایت را دوست دارم، …

ادامه‌ی مطلب
روزگاری سرزمین مادری زیبایی داشتم

روزگاری سرزمین مادری زیبایی داشتم

روزگاری سرزمین مادری زیبایی داشتم. آنجا درختان بلوط تا به آسمان می رفتند، بنفشه ها نرم تاب می خوردند، رویایی بود. به آلمانی مرا می بوسیدند و به آلمانی با من حرف می زدند (نمی دانی چه طنینی زیبایی داشت)گفتن: “دوستت دارم” رویایی بود.

ادامه‌ی مطلب
دریای جوان

دریای جوان

دریای جوان شعری از کارل سندبرگ برگردان فرشته وزیری نسب دریا هیچ وقت قرار ندارد بی قرار به ساحل می کوبد چون قلبی جوان، شکارچی. دریا حرف می زند و فقط قلب های توفانی زبانش را می فهمند چهره مادری تندخوست به هنگام حرف زدن. دریا …

ادامه‌ی مطلب
ای جلوه‌گری پرتو آفتاب

ای جلوه‌گری پرتو آفتاب

ای جلوه‌گری پرتو آفتاب مرا به بهره‌ی گرمایت نیازی نیست، کنار برو! تو تنها بر سطوح می‌تابی و من سطوح و اعماق را با هم می‌شکافم. ای خاک! انگار در دستان من به دنبال چیزی می‌گردی، حرف بزن، کاکلی پیر، بگو چه می‌خواهی؟ مرد یا زن، …

ادامه‌ی مطلب
نگاهی گذرا

نگاهی گذرا

نگاهی گذرا از قطار که سايه‌ی حقيقت را لمس می‌کند ولی او بی شک زيبا بود و بی کلاه، برهنه‌سر انگار فرشته‌ای سرش را آن‌جا رها کرد و با کلاه بيرون رفت .

ادامه‌ی مطلب
بچه ها و موسیقی

بچه ها و موسیقی

معلم ویولن می‌گفت: موسیقی زمان است. نباید وقفه‌هایش را از دست بدهی وگرنه به قطار نخواهی رسید. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار یک دو سه چهار. کف می‌زد وقتی پسرک آرشه بر سیم می‌کشید. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار یک …

ادامه‌ی مطلب
مرگ نقاش

مرگ نقاش

در واپسین دم حیات مشهور بود و سرمایه‌دار و مردم، چند شهر را به نام او می‌شناختند. سخت‌گیر بود کراوات می بست، از او عکاسی کرده‌اند با قلم مو با پرنده، در زیر آسمان استوایی چشم‌پوشی کرد از آن‌چه دیرزمانی در کار اجرایشان بود، بچه‌هایش را …

ادامه‌ی مطلب
رهگذر

رهگذر

آخرش رهگذر، دختره رو با خودش برد تو تخت. درو از پشت قفل کرد با یکی از اون بغلای شهوتی دست راسش خواب رفت یهو یکی رو پشتش ضرب گرفت: «می‌بخشید» غرغر یه صدای کلفت آلمانی رهگذر و دختره هاج و واج نشستن انگار یه جنتلمن …

ادامه‌ی مطلب
او کیست ؟

او کیست ؟

او کیست، آن وحشیِ مشفق سیال؟ منتظر تمدن ایستاده است یا بر گذشته از آن و بر آن چیره است؟ اهل جنوب شرق است که در صحرا بالیده؟ یا کانادایی است؟ اهل خاک می‌سی‌سی‌پی‌ست؟ یا آیووا، اورگان، کالیفرنیا؟ از کوهستان‌ها؟ جلگه‌نشین، جنگل‌نشین؟ یا که آیا ملاح …

ادامه‌ی مطلب
پسرک و سیب ها

پسرک و سیب ها

تمام شب، سیب‌ها فرو می‌افتادند در باغ وقتی پسر همسایه جان می‌داد. همان‌که یک‌بار به تو گفت: «آقا، شما خارجی هستی؟» «چرا این سوال را می‌پرسی؟»، تو گفتی. جواب داد : «آخر، در چشم‌های شما، خیلی زمان هست.» گفتی : «تو، جوانی من هستی.» او گفت …

ادامه‌ی مطلب
چطور نباشیم ؟

چطور نباشیم ؟

امروز دوستی از من پرسید : «چطور نباشیم؟» «چطور نباشیم و آزاری نرسانیم به مادر، همسر و کودک هیچ آدمی؟» ستاره‌‌شماران می‌گویند که آشوبی سیاره‌ی ما را به وجود آورد. زندگی بر زمین واقعن بی‌رحم است. شر است که می‌بُرَد و می‌پیوندد امیدهای این‌جهانیِ ما را …

ادامه‌ی مطلب
حق با شعله‌ها بود

حق با شعله‌ها بود

حق با شعله‌ها بود. من اما به این باور رسیده‌ام که نمی‌توان هیچ زنی را مجسم کرد نه با کتاب‌ها، نه حتی به واقعیت. زن هست. و سپاس او را که مرد نیز هست چنان چون قاتلی که انگار پادشاهان گاه به نصیب می‌برد الماس‌های تاجِ …

ادامه‌ی مطلب
بی دفاع

بی دفاع

مه بهاری. یگانه پرتو خورشید، کور چون چوب عصای مردی نابینا راه خود را می‌جوید کورمال، اگرچه مطمئن‌تر از هفته‌ی پیش. دست‌های سرد و دلی سوزان… تو نیز، بیش از آن‌چه پیش‌بینی می‌کردی… همین و بس، خطری اگر تهدیدت کند بی دفاعی و ناتوان اگر تلنگر …

ادامه‌ی مطلب
خواستن ات

خواستن ات

که می‌تواند پرهیز کند از زیبایی‌ات ؟ تنها سینه‌ات که از آنِ توست. پیش چشم‌هایت چه می‌توان خواند ؟ تنها کتابی که الماس‌هایش می‌آرایند. چه کسی کر می‌کند فوران نخوت را این‌جا؟ تنها خنده‌‌های تو، در ازدحام خنده‌ها. چرا فرو می‌افتی چون برگی منسوخ و قدم …

ادامه‌ی مطلب
بازار سکوت بود

بازار سکوت بود

بازار سکوت بود. زنان مویان میراث خویش را می‌پراکندند، لباس‌های چرب را و روز بر خاموشی چهره‌هایی آرمید که با پارچه‌ی پشمی‌شان می‌شد شناخت و با خاطراتی محوتر از سبزی‌های دکه‌ی روبروی محراب. پشته‌‌هایِ محزونِ استخوان‌هایِ کیفر دیده. با اداهای آموخته در مزارع گندم سیاه خاموش …

ادامه‌ی مطلب
ریاضیات همدردی

ریاضیات همدردی

صفحه‌ی اول روزنامه و خبر کشتار ۱۲۰ سرباز، جنگ دیرزمانی ادامه یافت به آن می‌شد عادت کرد: درست کنار این خبر گزارشیی از جنایتی شگفت با پرتره‌ی قاتل نگاه آقای کوگیتو بی‌تفاوت غلت می‌خورد از سرِ کشتار سربازان تا با لذتی وافر در شرح وحشتِ روزمره …

ادامه‌ی مطلب