زندهای؟ لمسات میکنم لغزندهای مثل ماهی دریا با تور خود میپوشانمت چهای — به دام افتادهای؟
ادامهی مطلب
زندهای؟ لمسات میکنم لغزندهای مثل ماهی دریا با تور خود میپوشانمت چهای — به دام افتادهای؟
ادامهی مطلبنه از سر عفو چراغی در دست قدم مینهد جوان به میان غار کلمات… دلیر، آنسان که تردید نمیبرد در کجاییِ خویش. جوان، اگرچه رنجور نمیداند هنوز که رنج چیست. نابه هنگام-مرشدی که خواهد گریخت بی آنکه قدم از قدم بردارد و نابالغ-قرنی را ملامت خواهد …
ادامهی مطلبدر رویاهایت کسی میگوید: هزار سالِ پیش… نه بیش و نه کم: هزار سال پیش … وحشتزده بیدار میشوی و زمانِ حال است که هواپیماهای جت به سوی آیندهاش میرانند آنجا که دوباره دلیریِ مگسهای هومر خواهد بود بر فراز مردگان.
ادامهی مطلباخلاق در ما دائمیست. لحظهای نیست که خلاف این را ثابت کند اینرا که همیشه در معرض وسوسه نیستیم و اینکه همیشه به آن تسلیم میشویم. که حتی زیبایی بیمعناست چرا که قرینِ سرور نیست. ما نابکاریم… چنین شرور میبودیم آیا شاهدی اگر در کار نبود؟
ادامهی مطلببر کوههای تهی هیچ انسانی در دیدرس نیست. تنها پژواک صداهای آدمیان. سایهها باز میگردند به اعماق جنگل میروند. میدرخشد خورشید دیگربار بر گلسنگهای سبز.
ادامهی مطلبو زندگی همه حقیقت است و دروغ است و آینه است.
ادامهی مطلبمرا مثل مادرم دوست بدار همانطور که بچهها میخواهند – آن سرسختی و آن اراده- اما مادرم هم مرا در خواب تنها میگذاشت.
ادامهی مطلبخورشید در زیبایی زنده غروب میکند. فرصتی نبود تا سوالی از او بپرسم. میهمانان عصر بر در میکوبند. میگویند : دیگر صبحی درکار نیست. میفهمم: چنین است خط تقدیر میان بودن و نبودن. نه حسرتی و نه هراسی. دیرگاهی عطرش در مشامام بود، تا سرانجام شناختماش.
ادامهی مطلبهفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک شبی بود سرد، تاریک و متروک. سی نفر بودیم، یک چاقو هم نمیتوانست لبهامان را از هم جدا کند. و آنگاه تو را دیدیم از واگن مست خرامان سیگارهامان را برداشتیم همه، روشن کردیم و آوازهای …
ادامهی مطلبآنجا کیست؟ مشتاق و بیشرم، رازورز و عریان: چگونه توان برمیگیرم از گوشتی که میخورم؟ به هر تقدیر، آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟ هرچه نشان میکنم از آنِ خویش تو بدانِ خود جاگزین خواهی کرد، و اگر جز این، اتلاف وقت است شنیدنِ من. …
ادامهی مطلبای کاغذ به یاد آر این حکایت را، حکایتی که نگاهبان آنی در خلوص افقت، که تو بودی آن شاهدِ نخستینِ دستهایش بر خویش، به یاد آر که بر مسیر لطیف خط به حلقهی حروفش خوشآمد گفتی که به هم میرسیدند در امواج نوشین خطاطی.
ادامهی مطلبکجا به سر میرسد چندان ویرانی و چندین زیبایی؟ کردهایم و نکردهایم سخن بگویید، کارگران عشق!
ادامهی مطلبدیگر نمیتوانم تنها بمانم مگر آنکه تو بروی ای خورشیدی که از خونم گذشتهای.
ادامهی مطلبروشن است که خواهم مرد و مرا خواهند برد در استخوانها یا خاکسترها و بر زبان خواهند آورد کلمات را و خاکسترها را و من مرده خواهم بود به تمامی. روشن است که به آخر خواهد رسید این حکایت این دستان پرورده به دستان تو دوباره …
ادامهی مطلبقدم میزدم به آسمان نگاه میکردم و پخش زمین میشدم. حالا، از هر طرف پژواک خون است: زانوهایم، هوا، خاطرات دامنم پاره است و من گم کردهام، گوشوارههایم را، دلایلام را. هیچ راه دیگری ندارد جان تا عشقی مفقود را زندگی کند؟
ادامهی مطلببه کلماتام اعتمادی ندارم. حالا مرده میگردند پشت چشمهای تو. تظاهر میکنند به سخن گفتن، میخواهند حرف بزنند میکوشند دیدهشوند. به رویاها در میآیند به تکتکشان، چه رویاهای من چه رویاهای تو، آن ده هزار آینهی نور فاحشهگانی بخشنده مخدوم خدا و ثروت. از کلمات خویش …
ادامهی مطلب– سبز میزنه – سبزه – سبزه؟ – آره، سبزه – سبز – سبز دوس داری؟ – سبز دوس دارم – هر سبزی؟ – نه، فقط سبز – واسه چی سبز؟ – آخه سبزه – خب اگه سبز نبود؟ – نه، من فقط سبز دوس دارم …
ادامهی مطلبپرندهای سیاه پسماندههای زندگی را بو میکشد. میتواند خدا باشد یا آن قاتل: به هر حال فرقی نمیکند.
ادامهی مطلبمیدانم زمستان اینجاست پشت همین در. میدانم اگر حالا بیرون بروم همهچیز را مرده خواهم یافت در تقلای تولدی دوباره. میدانم اگر دنبال شاخهای بگردم نخواهمش یافت. میدانم اگر دنبال دستی بگردم تا از فراموشی برهاندم نخواهمش یافت. میدانم اگر آنچه رفته را بجویم پیدایش نخواهم …
ادامهی مطلبیک مکان نمیگویم یک فضا، حرف میزنم از چه حرف میزنم از آنچه نیست حرف میزنم از آنچه میشناسم زمان نیست تنها تمام لحظات نه عشق نه بله نه مکانی از غیاب نخ اتحاد مکنتبار.
ادامهی مطلبدستِ زنِ عاشق باد صورتِ مرد غایب را نوازش میکند. زن در اوهام با «کیفی از پوست پرندگان» با چاقویی در خاطره از خویش میگریزد. زنی که آینهاش بلعید در میآید به آغوشی از خاکستر و بهیمههای نسیان را آرام میکند.
ادامهی مطلبهمیشه در سفر بودیم و مکان بر سه قسم بود: آنچه خاطره میشد آنچه از نظاره میگریخت و آنچه در چمدان جا میگرفت. زمان در خاطره دخل و تصرف میکند. نبض رویا در مکانِ گریخته میتپد. چمدان بسته میشود باز میشود و مکانی در مکانی دیگر …
ادامهی مطلبباشد که بدانند دانایان، آنرا که میتوانند بدانند. و خفتگان، همچنان خفته بمانند.
ادامهی مطلببه تو نام میبخشم، ای واقعیت، و در نامات دوباره زاده میشود آن عمیقِ مغاکِ تکوین. چنان پرندهای از قشر خشک لبانم.
ادامهی مطلبآه ای صدا، صدای یکتا: تمام تهیای دریا، تمام تهیای دریا کافی نیست، تمام تهیای آسمان، تمام چاهِ زیبایی، شناختنات را کفایت نمیکنند، و اگر چه انسان خفه خواهد شد و این جهان غرق، آه ای والامقام، تو هرگز، تو هرگز دست برنمیکشی از بودن در …
ادامهی مطلبچرا که تنم چنان درخشان بود و مطمئن چنانکه شیری سرفراز در چمنزار بامداد.
ادامهی مطلباین چشمانداز به قلمموی شفق چنان باد است بر ویولن جانم. وضوح خاموش و بنفش. غیاب ابرها و پرندگان. افق بیموج، گرفتار آمده در واپسین امواج. به وهم میماند این چشمانداز این وهم، پسرکیست که میگرید.
ادامهی مطلبخیزاب. ضربتِ آهنگین. خط بیهوده و سرد برآمده تا باد و افق. شعر. خیزاب وحشی. نور، پرستو و چشماندازِ بندری که به دوردستان طالع میشود. سفر. سفر. صلیب باد. شعر. شعری میانِ موجهای زادهی این روز.
ادامهی مطلبتنهایی، آری ولی تو هرگز. غیاب، ولی تو هرگز: نورِ ساکنِ بیپایان زیر ماهِ سردِ فقدان عشق.
ادامهی مطلب– نیستی! ( دستها در دل. خموشیها به کنجی. غیابها به بالکنی.) – نیستی! ( تعلق تند. تشنج دستها و پاها…) – نیستی! ( مثل باد، آهکشان. مثل باران، گریان. مثل دریا، مویان.) -نیستی!
ادامهی مطلبهرچه میماند از امروز نمیارزد زندگی را، مرگ را، مرا، هیچکس را.
ادامهی مطلبپا به جهان نهادهایم تا به یاد آوریم و به یاد بمانیم گریه کنیم و اسباب گریستن شویم تا مردگان خویش را به خاک بسپاریم پس بازوهایی بلند داریم برای وداع و دستهایی تا بپذیریم آنچه را که میرسد انگشتانی تا خاک را نقر کنند. وچنین …
ادامهی مطلبخفته بودم و او درگشود به رویاهای من. به تاراج برد رویایی را که در آن میزیستم و مالکم شد چنان عشق میورزید که نیمهشبان از خواب برمیخواستم انگار صلات ظهر است.
ادامهی مطلبشعر چشم گریان است شانهی گریان است چشم گریان شانه است دست گریان است چشم گریان دست است روح گریان است چشم گریان سم است آه، دوستان شعر اشک نیست نفس گریستن است گریستن چشمی ناخوانده اشک چشم کسی که باید زیبا میبود که باید …
ادامهی مطلبنمیدانستم که نداشتنت میتواند شیرین باشد چون صدا کردنت برای اینکه بیایی هرچند نمیآیی و نیست جز غیابت آنسان سخت چون آن سیلی که به صورتم زدم هنگام اندیشیدن به تو
ادامهی مطلبشاخهای که میشکند شاخهای که پر میگیرد میگریند میخوانند آن پایین میگشایم شب را این شهر را زبانبسته-شهری، بهسان عاشقان یا در این شب بودهای یا روزی در آن خواهی بود به شکستن و پراکندن شاخههایی آیا که نمیشناسی؟
ادامهی مطلبای دریا خود را به تو میبخشم افکارت را از دور میخوانم انگشتان خمیدهی دعوتگرت را از کنارهی ساحل میبینم. باور دارم که بی لمس من به خویش باز نمیگردی بیا با هم صفایی بکنیم برهنه میشوم شتابان مرا ببر دور از نگاه خاک سوار بر …
ادامهی مطلببرای یکی: جادهخاکی برای دیگری: راهِ اصلی برای یکی: غم و شادیِ توامان برای دیگری: اندوهِ محض نشکن غرورت را، شکایت نکن. نپرس چرا. راه دیگری نیست! تو باید شاعر باشی، حتی پس از مرگات.
ادامهی مطلبچشمها حرف میزنند یا همینکه خود را میگشایند هرچه باقی مانده را بیرون میریزند. چشمها، نه کلمات چشمها، نه پیمانها. با چشمانم کار میکنم در ساختن در تعمیر در بازسازیِ چیزی شبیه آینهای انسانی یک شعر انسان یک آواز بعید از جنگل.
ادامهی مطلبسردابهها را ابداع کن خیس از سکوت،حیاتی را که تو را آفرید. به جسم بدل کن ایده را به سنگ اندیشه را و رویا را به آب احتضار را به آتش و مرگ را به ابر. از نو بیافرین قالبی را که محصورِ آنی: برگرد به …
ادامهی مطلبهرگز از عشق با او نگفتم هرگز از مرگ با او نگفتم. تنها طعم کور و لال تماس میان ما میدوید وقتی درکشیده به خویش کنار هم دراز میکشیدیم. باید دزدیده به درونش نگاه میکردم و میدیدم در مرکز خویش چه لباسی به تن کردهاست. وقتی …
ادامهی مطلبکسی که نگاهم میکند از اعماق شب با چشمهای بیحرکت، درخشان در شب مرا میخواهد. کسی که نگاهم میکند از اعماق شب (زنیاست گمشده در شب که دوستم دارد؟) صدایم میکند. کسی که نگاهم میکند از اعماق شب (تویی ای شعر به شب زندهداری؟) مرا میخواهد. …
ادامهی مطلبمیدانم که تنها آواز تنها شکوه آوازهای کهن تنها شعر همانیست که خاموش است و هنوز این جهان را دوست میدارد این تنهایی را که به جنون میکشاند و برهنه میکند.
ادامهی مطلبچه پیش خواهد آمد وقتی دستها از شعرها کنار روند وقتی آبِ خشکِ کوهستانهای دیگر را مینوشم. نباید اهمیتی داشته باشد اما دارد چه بر سر شعر میآید وقتی نفس از سینه میرود و ظرافت سخن انکار میشود آیا میز را ترک خواهم کرد و به …
ادامهی مطلبتوجه کنید: یک قلب تنها یک قلب نیست.
ادامهی مطلبدر تنهاییام چیزهایی دیدم بس واضح که حقیقت نداشتند.
ادامهی مطلبتنها به رویایِ شبی تنها. آرمیدهام ایام حَیَوان را. باد و باران مرا خط میزنند آتشی را انگار شعری را انگار نوشته بر دیوار.
ادامهی مطلبو سرانجام سرودی بیادبار رویایی چنان ستارهای
ادامهی مطلبسکراتِ رویابینانِ پاییز.
ادامهی مطلباز ناخن عصر تا پنجهی صبح ابلیس نبود که مرا میترساند. حتی فرشته نیز هراسانم نکرد وقتی خود را بر خود نقش میزد. خدای کهن بر ذروهی پِهِن هراسم را برنیانگیخت. جانوران وحشی نزدیک بودند و رام. حشرات احساسات مرا تحلیل نکردند. ترسخورده، وحشی میگریختم انسان …
ادامهی مطلبگشایشِ بیپایانِ کلماتِ اعصار! وز آنِ من، کلام مدرن- کلام همگان. کلام ایمان که هرگز شانه خالی نمیکند، مرا اینک و آینده یکسانند.- زمان را به تمامی میپذیرم. تنها اوست که بینقص است- کامل است و همه را کامل میکند، آن بهتِ رازورز و شگفت به …
ادامهی مطلببه آب میماند عشق. اگر نباشد کسی که مواجاش کند، میگندد.
ادامهی مطلبیک کیهان، والت ویتمن، پسر منهتن گردنفراز، فربه و خوشگذران که میخورد و مینوشد و به بار میآورد که نه نازکطبع است و نه بالای مردان و زنان مینشیند و نه دوری میجوید از آنان نه فروتن است و نه گستاخ. از درها قفل بردارید! از …
ادامهی مطلب