بازگشت به خانه

غار کلمات!

غار کلمات!

نه از سر عفو چراغی در دست قدم می‌نهد جوان به میان غار کلمات… دلیر، آن‌سان که تردید نمی‌برد در کجاییِ خویش. جوان، اگرچه رنجور نمی‌داند هنوز که رنج چیست. نابه‌ هنگام-مرشدی که خواهد گریخت بی آن‌که قدم از قدم بردارد و نابالغ-قرنی را ملامت خواهد …

ادامه‌ی مطلب
در رویاهایت

در رویاهایت

در رویاهایت کسی می‌گوید: هزار سالِ پیش… نه بیش و نه کم: هزار سال پیش … وحشت‌زده بیدار می‌شوی و زمانِ حال است که هواپیماهای جت به سوی آینده‌اش می‌رانند آن‌جا که دوباره دلیریِ مگس‌های هومر خواهد بود بر فراز مردگان.

ادامه‌ی مطلب
ما نابکاریم

ما نابکاریم

اخلاق در ما دائمی‌ست. لحظه‌ای نیست که خلاف این را ثابت کند این‌را که همیشه در معرض وسوسه نیستیم و این‌که همیشه به آن تسلیم می‌شویم. که حتی زیبایی بی‌معناست چرا که قرینِ سرور نیست. ما نابکاریم… چنین شرور می‌بودیم آیا شاهدی اگر در کار نبود؟

ادامه‌ی مطلب
چنین است خط تقدیر

چنین است خط تقدیر

خورشید در زیبایی زنده غروب می‌کند. فرصتی نبود تا سوالی از او بپرسم. میهمانان عصر بر در می‌کوبند. می‌گویند : دیگر صبحی درکار نیست. می‌فهمم: چنین است خط تقدیر میان بودن و نبودن. نه حسرتی و نه هراسی. دیرگاهی عطرش در مشام‌ام بود، تا سرانجام‌ شناختم‌‌اش.

ادامه‌ی مطلب
تو

تو

هفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک شبی بود سرد، تاریک و متروک. سی نفر بودیم، یک چاقو هم نمی‌توانست لب‌هامان را از هم جدا کند. و آن‌گاه تو را دیدیم از واگن مست خرامان سیگارهامان را برداشتیم همه، روشن کردیم و آوازهای …

ادامه‌ی مطلب
آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟

آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟

آن‌جا کیست؟ مشتاق و بی‌شرم، رازورز و عریان: چگونه توان برمی‌گیرم از گوشتی که می‌خورم؟ به هر تقدیر، آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟ هرچه نشان می‌کنم از آنِ خویش تو بدانِ خود جاگزین خواهی کرد، و اگر جز این، اتلاف وقت است شنیدنِ من. …

ادامه‌ی مطلب
شعر، چنان که خطاهای عمدی مجنون تا لیلی اصلاحشان کند

شعر، چنان که خطاهای عمدی مجنون تا لیلی اصلاحشان کند

ای کاغذ به یاد آر این حکایت را، حکایتی که نگاهبان آنی در خلوص افقت، که تو بودی آن شاهدِ نخستینِ دست‌هایش بر خویش، به یاد آر که بر مسیر لطیف خط به حلقه‌ی حروفش خوش‌آمد گفتی که به هم می‌رسیدند در امواج نوشین خطاطی.

ادامه‌ی مطلب
خواهم مُرد

خواهم مُرد

روشن است که خواهم مرد و مرا خواهند برد در استخوان‌ها یا خاکسترها و بر زبان خواهند آورد کلمات را و خاکسترها را و من مرده خواهم بود به تمامی. روشن است که به آخر خواهد رسید این حکایت این دستان پرورده به دستان تو دوباره …

ادامه‌ی مطلب
عشقی مفقود

عشقی مفقود

قدم می‌زدم به آسمان نگاه می‌کردم و پخش زمین می‌شدم‌‌. حالا، از هر طرف پژواک خون است: زانوهایم، هوا، خاطرات دامنم پاره است و ‌من گم کرده‌ام، گوشواره‌هایم را، دلایل‌ام را. هیچ راه دیگری ندارد جان تا عشقی مفقود را زندگی کند؟

ادامه‌ی مطلب
به کلمات‌ام اعتمادی ندارم

به کلمات‌ام اعتمادی ندارم

به کلمات‌ام اعتمادی ندارم. حالا مرده می‌گردند پشت چشم‌های تو. ‌تظاهر می‌کنند به سخن گفتن‌، می‌خواهند حرف بزنند می‌کوشند دیده‌شوند. به رویاها در می‌آیند به تک‌تک‌شان، چه رویاهای من چه رویاهای تو، آن ده هزار آینه‌ی نور فاحشه‌گانی بخشنده‌ مخدوم خدا و ثروت. از کلمات خویش …

ادامه‌ی مطلب
فقط سبز

فقط سبز

– سبز می‌زنه – سبزه – سبزه؟ – آره، سبزه – سبز – سبز دوس داری؟ – سبز دوس دارم – هر سبزی؟ – نه، فقط سبز – واسه چی سبز؟ – آخه سبزه – خب اگه سبز نبود؟ – نه، من فقط سبز دوس دارم …

ادامه‌ی مطلب
اما من این‌جا هستم

اما من این‌جا هستم

می‌دانم زمستان این‌جاست پشت همین در. می‌دانم اگر حالا بیرون بروم همه‌چیز را مرده خواهم یافت در تقلای تولدی دوباره. می‌دانم اگر دنبال شاخه‌ای بگردم نخواهمش یافت. می‌دانم اگر دنبال دستی بگردم تا از فراموشی برهاندم نخواهمش یافت. می‌دانم اگر آن‌چه رفته‌ را بجویم پیدایش نخواهم …

ادامه‌ی مطلب
مکانی از غیاب

مکانی از غیاب

یک مکان نمی‌گویم یک فضا، حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم از آن‌چه نیست حرف می‌زنم از آن‌چه می‌شناسم زمان نیست تنها تمام لحظات نه عشق نه بله نه مکانی از غیاب نخ اتحاد مکنت‌بار.

ادامه‌ی مطلب
زنی که آینه‌اش بلعید

زنی که آینه‌اش بلعید

دستِ زنِ عاشق باد صورتِ مرد غایب را نوازش می‌کند. زن در اوهام با «کیفی از پوست پرندگان» با چاقویی در خاطره از خویش می‌گریزد. زنی که آینه‌اش بلعید در می‌آید به آغوشی از خاکستر و بهیمه‌های نسیان را آرام می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
مرثیه

مرثیه

همیشه در سفر بودیم و مکان بر سه قسم بود: آن‌چه خاطره می‌شد آن‌چه از نظاره می‌گریخت و آن‌چه در چمدان جا می‌گرفت. زمان در خاطره دخل و تصرف می‌کند. نبض رویا در مکانِ گریخته می‌تپد. چمدان بسته می‌شود باز می‌شود و مکانی در مکانی دیگر …

ادامه‌ی مطلب
نیایش

نیایش

آه ای صدا، صدای یکتا: تمام تهیای دریا، تمام تهیای دریا کافی نیست، تمام تهیای آسمان، تمام چاهِ زیبایی، شناختن‌ات را کفایت نمی‌کنند، و اگر چه انسان خفه خواهد شد و این جهان غرق، آه ای والامقام، تو هرگز، تو هرگز دست برنمی‌کشی از بودن در …

ادامه‌ی مطلب
این چشم انداز

این چشم انداز

این چشم‌انداز به قلم‌موی شفق چنان باد است بر ویولن جانم. وضوح خاموش و بنفش. غیاب ابرها و پرندگان. افق بی‌موج، گرفتار آمده در واپسین امواج. به وهم می‌ماند این چشم‌انداز این وهم، پسرکی‌ست که می‌گرید.

ادامه‌ی مطلب
نیستی!

نیستی!

– نیستی! ( دست‌ها در دل. خموشی‌ها به کنجی. غیاب‌ها به بالکنی.) – نیستی! ( تعلق تند. تشنج‌ دست‌‌ها و پاها…) – نیستی! ( مثل باد، آه‌کشان. مثل باران، گریان. مثل دریا، مویان.) -نیستی!

ادامه‌ی مطلب
پا به جهان نهاده‌ایم

پا به جهان نهاده‌ایم

پا به جهان نهاده‌ایم تا به یاد آوریم و به یاد بمانیم گریه کنیم و اسباب گریستن شویم تا مردگان خویش را به خاک بسپاریم پس بازوهایی بلند داریم برای وداع و دست‌هایی تا بپذیریم آن‌چه را که می‌رسد انگشتانی تا خاک را نقر کنند. وچنین …

ادامه‌ی مطلب
به رویا

به رویا

خفته بودم و او درگشود به رویاهای من. به تاراج برد رویایی را که در آن می‌زیستم و مالکم شد چنان عشق می‌ورزید که نیمه‌شبان از خواب برمی‌خواستم انگار صلات ظهر است.

ادامه‌ی مطلب
شعر

شعر

شعر چشم گریان است شانه‌ی گریان است چشم گریان شانه است دست گریان است چشم گریان دست است روح گریان است چشم گریان سم است آه، دوستان شعر اشک نیست نفس گریستن است گریستن چشمی ناخوانده اشک چشم کسی ‌ که باید زیبا می‌بود که باید …

ادامه‌ی مطلب
غیابت

غیابت

نمی‌دانستم که نداشتنت می‌تواند شیرین باشد چون صدا کردنت برای این‌که بیایی هرچند نمی‌‌‌آیی و نیست جز غیابت آن‌سان سخت چون آن سیلی که به صورتم زدم هنگام اندیشیدن به تو

ادامه‌ی مطلب
شاخه‌ای که می‌شکند

شاخه‌ای که می‌شکند

شاخه‌ای که می‌شکند شاخه‌ای که پر می‌گیرد می‌گریند می‌خوانند آن پایین می‌گشایم شب را این شهر را زبان‌بسته-شهری، به‌سان عاشقان یا در این شب بوده‌ای یا روزی در آن خواهی بود به شکستن و پراکندن شاخه‌هایی آیا که نمی‌شناسی؟

ادامه‌ی مطلب
ای دریا

ای دریا

ای دریا خود را به تو می‌بخشم افکارت را از دور می‌خوانم انگشتان خمیده‌ی دعوت‌گرت را از کناره‌ی ساحل می‌بینم. باور دارم که بی لمس من به خویش باز نمی‌گردی بیا با هم صفایی بکنیم برهنه می‌شوم شتابان مرا ببر دور از نگاه خاک سوار بر …

ادامه‌ی مطلب
تو باید شاعر باشی

تو باید شاعر باشی

برای یکی: جاده‌خاکی برای دیگری: راهِ اصلی برای یکی: غم و شادیِ توامان برای دیگری: اندوهِ محض نشکن غرورت را، شکایت نکن. نپرس چرا. راه دیگری نیست! تو باید شاعر باشی، حتی پس از مرگ‌ات.

ادامه‌ی مطلب
چشم‌ها

چشم‌ها

چشم‌ها حرف می‌زنند یا همین‌که خود را می‌گشایند هرچه باقی مانده را بیرون می‌ریزند. چشم‌ها، نه کلمات چشم‌ها، نه پیمان‌ها. با چشمانم کار می‌کنم در ساختن در تعمیر در بازسازیِ چیزی شبیه آینه‌ای انسانی یک شعر انسان یک آواز بعید از جنگل.

ادامه‌ی مطلب
مرگ را ابداع کن

مرگ را ابداع کن

سردابه‌ها را ابداع کن خیس از سکوت،حیاتی را که تو را آفرید. به جسم بدل کن ایده را به سنگ اندیشه را و رویا را به آب احتضار را به آتش و مرگ را به ابر. از نو بیافرین قالبی را که محصورِ آنی: برگرد به …

ادامه‌ی مطلب
از عشق و مرگ

از عشق و مرگ

هرگز از عشق با او نگفتم هرگز از مرگ با او نگفتم. تنها طعم کور و لال تماس میان ما می‌دوید وقتی درکشیده به خویش کنار هم دراز می‌کشیدیم. باید دزدیده به درونش نگاه می‌کردم و می‌دیدم در مرکز خویش چه لباسی به تن کرده‌است. وقتی …

ادامه‌ی مطلب
از اعماق شب

از اعماق شب

کسی که نگاهم می‌کند از اعماق شب با چشم‌های بی‌حرکت، ‌درخشان در شب مرا می‌خواهد. کسی که نگاهم می‌کند از اعماق شب (زنی‌است گمشده در شب که دوستم دارد؟) صدایم می‌کند. کسی که نگاهم می‌کند از اعماق شب (تویی ای شعر به شب زنده‌‌داری؟) مرا می‌‌خواهد. …

ادامه‌ی مطلب
می‌دانم که…

می‌دانم که…

می‌دانم که تنها آواز تنها شکوه آوازهای کهن تنها شعر همانی‌ست که خاموش است و هنوز این جهان را دوست می‌دارد این تنهایی را که به جنون می‌کشاند و برهنه می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
چه پیش خواهد آمد

چه پیش خواهد آمد

چه پیش خواهد آمد وقتی دست‌ها از شعرها کنار روند وقتی آبِ خشکِ کوهستان‌های دیگر را می‌نوشم. نباید اهمیتی داشته باشد اما دارد چه بر سر شعر می‌آید وقتی نفس از سینه می‌رود و ظرافت سخن انکار می‌شود آیا میز را ترک خواهم کرد و به …

ادامه‌ی مطلب
انسان را هنوز نشناخته‌بودم

انسان را هنوز نشناخته‌بودم

از ناخن عصر تا پنجه‌ی صبح ابلیس نبود که مرا می‌ترساند. حتی فرشته نیز هراسانم نکرد وقتی خود را بر خود نقش می‌زد. خدای کهن بر ذروه‌ی پِهِن هراسم را برنیانگیخت. جانوران وحشی نزدیک بودند و رام. حشرات احساسات مرا تحلیل نکردند. ترس‌خورده، وحشی می‌گریختم انسان …

ادامه‌ی مطلب
گشایشِ بی‌پایانِ کلماتِ اعصار!

گشایشِ بی‌پایانِ کلماتِ اعصار!

گشایشِ بی‌پایانِ کلماتِ اعصار! وز آنِ من، کلام مدرن- کلام همگان. کلام ایمان که هرگز شانه خالی نمی‌کند، مرا اینک و آینده یکسانند.- زمان را به تمامی می‌پذیرم. تنها اوست که بی‌نقص است- کامل است و همه را کامل می‌کند، آن بهتِ رازورز و شگفت به …

ادامه‌ی مطلب
یک کیهان

یک کیهان

یک کیهان، والت ویتمن، پسر منهتن گردن‌فراز، فربه و خوش‌گذران که می‌خورد و می‌نوشد و به بار می‌آورد که نه نازک‌طبع است و نه بالای مردان و زنان می‌نشیند و نه ‌دوری می‌جوید از آنان نه فروتن است و نه گستاخ. از درها قفل بردارید! از …

ادامه‌ی مطلب