بازگشت به خانه

کلمات غایب

کلمات غایب

چه‌کسی می‌گوید که سکوت شاهدِ ناگفته‌هاست؟ کلمات غایب غایبند. پس حرف بزن به اندازه‌ی آن‌چه نمی‌توانی بگویی. چیزی نمی‌تواند ناگفته بماند: جز به خاطرِ خام‌دستی یا فرزانگی.

ادامه‌ی مطلب
تو را دیدار می‌کنم یک‌روز

تو را دیدار می‌کنم یک‌روز

تو را دیدار می‌کنم یک‌روز. چنان که گل‌های شامگاهی، رازم خواهد شکفت و فواصل تمامی اشیا به جانت هجوم خواهند آورد. آن‌چه امروز به باور نمی‌گنجد چنان ساده خواهد بود که رویش ریشه‌ها در خاک. خواهم گشود دلم را و خود را در آن خواهی یافت …

ادامه‌ی مطلب
بر دهان صادق شب

بر دهان صادق شب

لمس‌شده به هرآن‌چه که عشق است خود را به کنار تو کشیدم اندوهگین از هرآن‌چه که عشق است از تو گریختم. حیران عشق در سکون گوش به زنگ می‌مانم زخم خورده از عشق مشتاق لطافتم. شکست خورده از عشق بر دهان صادق شب، منکر عشق، به …

ادامه‌ی مطلب
بسیاررنج برده‌ام از فرومایگی‌ات

بسیاررنج برده‌ام از فرومایگی‌ات

بسیاررنج برده‌ام از فرومایگی‌ات و اگر هنوز خود را نکشته‌ام تنها از آن‌روست که این حیات را خود به خویش نبخشیده‌ام و از آن‌رو که کسی را دوست می‌دارم چرا که خود را دوست می‌دارم. شاید بخندی ولی تنها عقابان به عقابان حمله می‌برند و بر …

ادامه‌ی مطلب
بانوی بادبزن به دست

بانوی بادبزن به دست

بانوی بادبزن به دست از پل رودخانه‌ی سرد می‌گذرد. در رداهاشان، مردان پل بی‌نرده را نگاه می‌کنند. بانوی بادبزن به دست دامن‌فشان شوهر می‌خواهد. مردان با موطلایی‌هایی قدبلندِ زبان‌ سفید عروسی کرده‌اند. زنجره‌ها می‌خوانند در غرب از میان سبزه‌ها می‌گذرد زن. به پای گل‌ها آواز می‌خوانند …

ادامه‌ی مطلب
پیش از خواب

پیش از خواب

پیش از خواب جهان سراسر به زیر پلک‌ها بازمی‌گردد چنان ارتشی سرفراز، گردآمده زیر طاق نصرت با غنیمت‌های جنگ به زیرِ پا. تشریفات شبانه‌ی گاییدن که موسیقی را قطعه قطعه می‌کند مکانی در خورِ اختفا و انگیزه‌ا‌ی، تا صبحِ امروز از خواب برخیزیم و حتی دلیلی …

ادامه‌ی مطلب
و تو آن‌جا نبودی…

و تو آن‌جا نبودی…

چه مایه زیباست آن صنوبر سفید پیر بر تپه‌ی کودکی‌ات که امروز به دیدارش رفتی. پای نجوایش مردگانت را به خاطر می‌آوری و در حیرتی از نوبت خویش که کی خواهد رسید پای نجوایش، احساس می‌کنی انگار واپسین کتاب‌ات را نوشته‌ای و حالا باید خاموش باشی …

ادامه‌ی مطلب
به تمامی دیگرگونه

به تمامی دیگرگونه

همان‌دم است که کشیش به عشای ربانی می‌رود روی پشت شیطان آن‌دم که کیف سنگین صبح ستون فقرات انسان را می‌فشارد ساعت شبنم یخ‌زده‌است، نه طالع خورشید. هنوز سنگ گرم است چرا که می‌جنبد. آن‌دم که دریاچه یخ می‌زند دورِ سواحلش و انسان، در قلبش. آن‌ساعت …

ادامه‌ی مطلب
تابوتی برای عشق

تابوتی برای عشق

نه! حتی هومر، در برابر هلن چنین احساس فلاکت نکرد ‌وقتی عاشق‌اش شد، چون هومر به خاطر عشق، عاشق هلن نبود به خاطر زیبایی بود. نه! نه حتی هومر، در برابر هلن آن‌قدر احساس فلاکت نکرد که تو وقتی عاشق کسی شدی که همراه خود به …

ادامه‌ی مطلب
آری، دیگر صبح است…

آری، دیگر صبح است…

آری، دیگر صبح است… به زیرپیراهن چرکی شباهت می‌برد بر تن شسته‌ی زنی زیبا… لمس‌کردن،‌ آه، تنها لمس‌ کردنش… ولی هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند، نه حتی یک رویا. حتی در اوج‌ها، تو هم ماسه‌ شخم می‌زنی چراکه هر که به شعر فروافتد هرگز برنخواهد خاست…

ادامه‌ی مطلب
تنها یک عشق

تنها یک عشق

نابسامانی زمین و از این‌رو نابسامانی انسان تنها وقتی درک می‌شوند که زانو می‌زنی. هر دو را اما دوست بدار، فزون‌تر و فزون‌تر حتی. چرا که عشقی نیست، چرا که تنها یک عشق، هستی دارد. چرا که تمام صلیب‌ها، تنها یک صلیب‌اند.

ادامه‌ی مطلب
بهتی عریان

بهتی عریان

بهتی عریان، تمام کلمات‌ام را ویران می‌کند. مکالمه‌ای درباره‌ی تن یک زن… آگاه از زیبایی‌اش می‌جنگد با خاموشی‌ام به خاطر رخوت، به خاطر آواز، برای نعت و برای نبوت حتی. ولی، انگار همیشه چیزی کم است و باید اضافه شود و شهوت، پیشاپیش پا پیش‌نهاده است. …

ادامه‌ی مطلب
حسادت

حسادت

چه با خود می‌آورد این باد شبانه؟ باران، برف یا یک نامه‌ را؟ یک نامه‌ از که؟ خوب یا بد؟ همگان، حتی آن‌ها که بیش از همه نادیده‌شان گرفته‌اند هنوز چیزی را پنهان می‌کنند. ولی سرانجام حسادت همه‌چیز را افشا خواهد کرد حتی آن‌که را که …

ادامه‌ی مطلب
جنون من

جنون من

ضربه‌هایی بر پنجره بیدارم کرد رفتم ببینم کیست. فقط شب بود، یک بید مجنون و دیواری خشک و قابی شیشه‌ روبروی دست‌هایم. همه خود را به سادگی و سکوت زده بودند. چند لحظه بعد، وقتی خواستم دوباره دراز بکشم کسی را دیدم که چرت می‌زد لای …

ادامه‌ی مطلب
بوی آتش و کاه

بوی آتش و کاه

بوی آتش و کاه از گذرگاه‌هایی می‌گذرد که مال من‌اند آن‌جا که پناهگاهی برآورده‌ام برای خویش. آهسته آهسته تبخیر می‌شود در ساعت ستارگان در مراسم مختصر هراس. دو زمرد آتشین چشمان مرا می‌سوزانند چرا که وداع چشمانم را سبز نقاشی کرده است از دقیقه‌ی میلاد تا …

ادامه‌ی مطلب
یک روز میهمان و  سپس بیگانه

یک روز میهمان و سپس بیگانه

یک روز میهمان و سپس بیگانه و سرانجام، شبحی بی‌قرار. همیشه مشتاق قطعیت بوده‌ام. این‌که لااقل، آن‌ها که دوستشان دارم واقعن زنده باشند. هرچقدر عشق‌‌ام وحشی باشد چنان که بود، چرا که با زخم‌هایم آن‌ها را لمس می‌کرده‌ام… آه چنان کهنی تو، ای ندامت که تازه …

ادامه‌ی مطلب
نمی‌توانم تصویرت کنم ای عاشق گاه‌به‌گاه!

نمی‌توانم تصویرت کنم ای عاشق گاه‌به‌گاه!

نمی‌توانم تصویرت کنم ای عاشق گاه‌به‌گاه! در خاطره پیچیده‌ای به ظرافت و مهارتی که به تردید می‌افتم از این اتفاق در میان کلانسالان. آری، کودکانه‌اند این ‌کلمات: «مه چشِ سو!»، فانوسی در حیاتی دیگر، گرمای ناگهان تو را هنوز لمس می‌کنم. هنوز آهِ زبان به گوش …

ادامه‌ی مطلب
باید یاد بگیریم خود را ببخشاییم

باید یاد بگیریم خود را ببخشاییم

باید یاد بگیریم خود را ببخشاییم چون ای عشق، جهان را من و تو نساخته‌ایم. باید بیاموزیم، عفونتِ مبهم زمان را ببخشاییم، آن پدر موهن را که هرگز کوتاه نمی‌آید. باید بیاموزیم دیگر از او نترسیم. باید نظر بدوزیم به اشباحش، تا اشباح بمانند تا نمیریم …

ادامه‌ی مطلب
از پیرانم من و از جوانان

از پیرانم من و از جوانان

از پیرانم من و از جوانان، از ابلهان چنان‌که از فرزانگان بی‌مراعات دیگران و حتی هماره در رعایت آنان، مادرانه چنان‌که پدرانه، کودک چونان‌که بزرگسال، آکنده‌ی هرچه عاری از ظرافت و مالامال‌ِ هرچه نزاکت، موطنی از وطن‌های بسیار، خردترین چنان که کلان‌ترین، جنوبی و همان‌قدر شمالی، …

ادامه‌ی مطلب
لکه‌ی خاکستری بزرگی‌ست غروب

لکه‌ی خاکستری بزرگی‌ست غروب

لکه‌ی خاکستری بزرگی‌ست غروب شرابی ناممکن خوش‌رنگ‌تر از کهربا. غریق دلتنگی، می‌خواستم بگویم: غروب، گلِ آبی بزرگی‌ست. اما غروب، لکه‌ی خاکستری بزرگی هم هست‌ و از من کاری ساخته نیست. می‌افتد و می‌افتد بر من غروب از گنبد نقره‌ای بزرگی. به میان سایه‌ای ضخیم با عطر …

ادامه‌ی مطلب
هربار

هربار

هربار می‌گریزی بیشتر از زندگان هر بار سخن می‌گویی بیشتر از مردگان، و چنین‌است که به عسرت می‌رسیم که خود می‌رسد سرانجام به صلح و رویا. پس تن، به آرامش می‌کشد خود را و جان به ابدیت.

ادامه‌ی مطلب
مه‌ای متراکم

مه‌ای متراکم

۱ مه‌ای متراکم جام‌های درخت هلو را شکوفا کرد. در هوا درخشش بهار پراکنده می‌شود گل‌های سرخ بامداد و میان امواج دخترکان با پاهایی سبک چون پر پرندگان. چه خواهد جست با فانوس مات‌اش کرم شب‌تاب؟ ۲ شرم‌آگین به همراه نسیم به بانو یانگ-کوی-فی شباهت می‌بری …

ادامه‌ی مطلب
در ابهام

در ابهام

در ابهام پروانه‌ی شب نیز سر رسید نه زیبا و نه شوم، تا گم‌کند خود را میان اوراق کاغذ. نوار فرسوده و سست کلمات با او از هم می‌گسلد‌. باز می‌گردند هردو، آیا؟ در ساعتی از شب شاید وقتی میل نوشتن‌ام نیست چیزی شوم‌تر شاید از …

ادامه‌ی مطلب
نامتناهی‌ست، واژه‌ی نامتناهی

نامتناهی‌ست، واژه‌ی نامتناهی

نامتناهی‌ست، واژه‌ی نامتناهی. راز‌آلود، واژه‌ی راز. هر دو نامتنهاهی‌، هر دو رازآلودند. هجا به هجا جهد می‌کنی گردِ هم‌شان آوری بی‌آن‌که نوری قلمروش را اعلام کند. یک سایه خبر می‌دهد که در کدام فاصله از آن‌ها ایهامی‌ست که تو حرکت می‌کنی در آن. به نقطه‌ای بیا …

ادامه‌ی مطلب
مثل قطره‌ها

مثل قطره‌ها

مثل قطره‌ها در لیوان مثل قطره‌های باران در عصری کسل درست عین‌ِشان معمولی سراپا مشتاق مختصر که زخم می‌زنند خود را و ذوب می‌شوند چندان، چندان مختصر که جایی ندارند برای هراس که وحشت نمی‌تواند ردپایی به جا بگذارد در ما. آن‌وقت، مرده دیگر، می‌گریزیم کامل …

ادامه‌ی مطلب
هر شب

هر شب

هر شب به تقلا میان خاک‌های خفقان، خاک‌های سنگین آن پرنده‌ی نور را جستجو می‌کنیم که می‌سوزد و می‌گریزد از ما به ناله‌ای.

ادامه‌ی مطلب
پرتوان می‌آیم

پرتوان می‌آیم

پرتوان می‌آیم با موسیقی، با شیپورها و طبل‌هایم، مارش می‌نوازم نه فقط برای فاتحان که برای مغلوبین و مقتولین هم.‌‌ شنیده‌ای که چه فرخنده روزی بود روز ظفر؟ و چنین نیز می‌گویم من که نیکوست شکست، چراکه نبردها به همان دل‌آوری مغلوبه می‌شوند که فتح. ضرب …

ادامه‌ی مطلب
دیگری‌ست

دیگری‌ست

دیگری‌ست شاید دیگری‌ست زنی که خود را بازمی‌یابد گیسوانش را، لباس‌اش را، عاداتش را زنی که حالا دوباره به دست می‌آورد قدش را وزنش را و پس از ادوار لطافت و شهوت بیرون می‌رود از در کامل و ناب و دیگر دنبال دانستن نیست نیازی ندارد …

ادامه‌ی مطلب
احساس من به تو

احساس من به تو

احساس من به تو سخت پیچیده ا‌ست. از جنس گل‌های سرخی نیست که در هوا باز می‌شوند از جنس گل‌های سرخی‌ست که در آب گشاده می‌شوند. احساس من به تو، همین که می‌چرخد و می‌شکند با اشارات بسیار تو یا با کلمات آشفته‌ات یا بعد که …

ادامه‌ی مطلب
نمی‌دانستی

نمی‌دانستی

بیچاره عشق من به باورت آن‌گونه بود نمی‌دانستی. غنی‌تر بود از آن و فقیرتر بود از آن زندگی بود و تو با چشمان بسته کابوس‌های خود را دیدی و برزبان آوردی زندگی را.

ادامه‌ی مطلب
ای شب

ای شب

ای شب، معمای منظومه‌ی شمسی را تو می‌گشایی ، پاسخ مستور آن نوساناتی تو که دریا و زمین را به آهنگ می‌کنند‌، مادر رویاها، آن‌جا که هر معرفتی سر می‌گیرد.

ادامه‌ی مطلب
مفردات

مفردات

* پیر می‌شویم، جمعه‌ها بیشتر از همیشه . * چون آرام می‌بوسید، عشق‌هایش بیشتر دوام می‌آوردند. * گل‌های سرخ شاعرانی هستند که می‌خواستند گل سرخ باشند. * میان ریل‌های راه آهن، گل‌های خودکشی می‌رویند. * نویسنده کسی‌ست که می‌داند کلمات از دست‌ها بیرون می‌آیند. * اگر …

ادامه‌ی مطلب
شاعر تنم من و  شاعر جان

شاعر تنم من و شاعر جان

شاعر تنم من و شاعر جان، لذت بهشت با من است و رنج دوزخ، نخستین را پیوند می‌زنم به خود و تکثیر می‌کنم‌، دیگری را برمی‌گردانم به زبانی نو. شاعر زنانم من و شاعر مردان و می‌گویم که بزرگ است زنانگی و بزرگ است مردانگی و …

ادامه‌ی مطلب
برای تو

برای تو

مال تو ام مثل هوای عصر تابستان آغشته به عطر غنچه‌های زیزفون مثل کوهِ درخشانی از برف در نور ماه بی تو من درختی بی‌برگم زخمی تندبادِ بی‌بهار عشق توست هوای هستی‌ام چیست جزیره بی‌دریا؟  

ادامه‌ی مطلب