پسرکم، بشنو این سکوت را! سکوتی مواج سکوتی که در آن انعکاسها و درهها میلغزند و جبین بر خاک مینهند.
ادامهی مطلب
پسرکم، بشنو این سکوت را! سکوتی مواج سکوتی که در آن انعکاسها و درهها میلغزند و جبین بر خاک مینهند.
ادامهی مطلبچهکسی میگوید که سکوت شاهدِ ناگفتههاست؟ کلمات غایب غایبند. پس حرف بزن به اندازهی آنچه نمیتوانی بگویی. چیزی نمیتواند ناگفته بماند: جز به خاطرِ خامدستی یا فرزانگی.
ادامهی مطلبتو را دیدار میکنم یکروز. چنان که گلهای شامگاهی، رازم خواهد شکفت و فواصل تمامی اشیا به جانت هجوم خواهند آورد. آنچه امروز به باور نمیگنجد چنان ساده خواهد بود که رویش ریشهها در خاک. خواهم گشود دلم را و خود را در آن خواهی یافت …
ادامهی مطلبلمسشده به هرآنچه که عشق است خود را به کنار تو کشیدم اندوهگین از هرآنچه که عشق است از تو گریختم. حیران عشق در سکون گوش به زنگ میمانم زخم خورده از عشق مشتاق لطافتم. شکست خورده از عشق بر دهان صادق شب، منکر عشق، به …
ادامهی مطلببسیاررنج بردهام از فرومایگیات و اگر هنوز خود را نکشتهام تنها از آنروست که این حیات را خود به خویش نبخشیدهام و از آنرو که کسی را دوست میدارم چرا که خود را دوست میدارم. شاید بخندی ولی تنها عقابان به عقابان حمله میبرند و بر …
ادامهی مطلببانوی بادبزن به دست از پل رودخانهی سرد میگذرد. در رداهاشان، مردان پل بینرده را نگاه میکنند. بانوی بادبزن به دست دامنفشان شوهر میخواهد. مردان با موطلاییهایی قدبلندِ زبان سفید عروسی کردهاند. زنجرهها میخوانند در غرب از میان سبزهها میگذرد زن. به پای گلها آواز میخوانند …
ادامهی مطلبپیش از خواب جهان سراسر به زیر پلکها بازمیگردد چنان ارتشی سرفراز، گردآمده زیر طاق نصرت با غنیمتهای جنگ به زیرِ پا. تشریفات شبانهی گاییدن که موسیقی را قطعه قطعه میکند مکانی در خورِ اختفا و انگیزهای، تا صبحِ امروز از خواب برخیزیم و حتی دلیلی …
ادامهی مطلبچه مایه زیباست آن صنوبر سفید پیر بر تپهی کودکیات که امروز به دیدارش رفتی. پای نجوایش مردگانت را به خاطر میآوری و در حیرتی از نوبت خویش که کی خواهد رسید پای نجوایش، احساس میکنی انگار واپسین کتابات را نوشتهای و حالا باید خاموش باشی …
ادامهی مطلبهماندم است که کشیش به عشای ربانی میرود روی پشت شیطان آندم که کیف سنگین صبح ستون فقرات انسان را میفشارد ساعت شبنم یخزدهاست، نه طالع خورشید. هنوز سنگ گرم است چرا که میجنبد. آندم که دریاچه یخ میزند دورِ سواحلش و انسان، در قلبش. آنساعت …
ادامهی مطلبنه! حتی هومر، در برابر هلن چنین احساس فلاکت نکرد وقتی عاشقاش شد، چون هومر به خاطر عشق، عاشق هلن نبود به خاطر زیبایی بود. نه! نه حتی هومر، در برابر هلن آنقدر احساس فلاکت نکرد که تو وقتی عاشق کسی شدی که همراه خود به …
ادامهی مطلبآری، دیگر صبح است… به زیرپیراهن چرکی شباهت میبرد بر تن شستهی زنی زیبا… لمسکردن، آه، تنها لمس کردنش… ولی هیچچیز باقی نمیماند، نه حتی یک رویا. حتی در اوجها، تو هم ماسه شخم میزنی چراکه هر که به شعر فروافتد هرگز برنخواهد خاست…
ادامهی مطلبنابسامانی زمین و از اینرو نابسامانی انسان تنها وقتی درک میشوند که زانو میزنی. هر دو را اما دوست بدار، فزونتر و فزونتر حتی. چرا که عشقی نیست، چرا که تنها یک عشق، هستی دارد. چرا که تمام صلیبها، تنها یک صلیباند.
ادامهی مطلببهتی عریان، تمام کلماتام را ویران میکند. مکالمهای دربارهی تن یک زن… آگاه از زیباییاش میجنگد با خاموشیام به خاطر رخوت، به خاطر آواز، برای نعت و برای نبوت حتی. ولی، انگار همیشه چیزی کم است و باید اضافه شود و شهوت، پیشاپیش پا پیشنهاده است. …
ادامهی مطلببه خاطر زیبایی، یا به خاطر عشق؟ به خاطر زیباییِ بیسرور یا با تقوای عشق برای زیبایی؟ به خاطر عشقی که عشق نیست، تنها عشقبازی است؟ و با رحمتی که پیش از اعطا دریغ شد؟ فقط به خاطر جماع؟
ادامهی مطلبچه با خود میآورد این باد شبانه؟ باران، برف یا یک نامه را؟ یک نامه از که؟ خوب یا بد؟ همگان، حتی آنها که بیش از همه نادیدهشان گرفتهاند هنوز چیزی را پنهان میکنند. ولی سرانجام حسادت همهچیز را افشا خواهد کرد حتی آنکه را که …
ادامهی مطلبضربههایی بر پنجره بیدارم کرد رفتم ببینم کیست. فقط شب بود، یک بید مجنون و دیواری خشک و قابی شیشه روبروی دستهایم. همه خود را به سادگی و سکوت زده بودند. چند لحظه بعد، وقتی خواستم دوباره دراز بکشم کسی را دیدم که چرت میزد لای …
ادامهی مطلببوی آتش و کاه از گذرگاههایی میگذرد که مال مناند آنجا که پناهگاهی برآوردهام برای خویش. آهسته آهسته تبخیر میشود در ساعت ستارگان در مراسم مختصر هراس. دو زمرد آتشین چشمان مرا میسوزانند چرا که وداع چشمانم را سبز نقاشی کرده است از دقیقهی میلاد تا …
ادامهی مطلبیک روز میهمان و سپس بیگانه و سرانجام، شبحی بیقرار. همیشه مشتاق قطعیت بودهام. اینکه لااقل، آنها که دوستشان دارم واقعن زنده باشند. هرچقدر عشقام وحشی باشد چنان که بود، چرا که با زخمهایم آنها را لمس میکردهام… آه چنان کهنی تو، ای ندامت که تازه …
ادامهی مطلبنمیتوانم تصویرت کنم ای عاشق گاهبهگاه! در خاطره پیچیدهای به ظرافت و مهارتی که به تردید میافتم از این اتفاق در میان کلانسالان. آری، کودکانهاند این کلمات: «مه چشِ سو!»، فانوسی در حیاتی دیگر، گرمای ناگهان تو را هنوز لمس میکنم. هنوز آهِ زبان به گوش …
ادامهی مطلبتمام حیوانات گرد میآیند در نالهای بلند. صفیر پیری را میشنوم. شاید به ناپیدایی اندیشه کنی. با من سخن بگو باشد که بشناسم خلوص کلمات بیهوده را.
ادامهی مطلبوضوح، چنان که رویا، بومی دهان اوست. میان کلمات، میوهایست کامل. میان کلمات، سایهایست که تمام هستیهای خاکی را هجی میکند حلزونها و مورچهها را هم. حلزون اما آواز میخواند
ادامهی مطلبباید یاد بگیریم خود را ببخشاییم چون ای عشق، جهان را من و تو نساختهایم. باید بیاموزیم، عفونتِ مبهم زمان را ببخشاییم، آن پدر موهن را که هرگز کوتاه نمیآید. باید بیاموزیم دیگر از او نترسیم. باید نظر بدوزیم به اشباحش، تا اشباح بمانند تا نمیریم …
ادامهی مطلبچون شعری آگاه از سکوت اشیا حرف میزنی تا مرا نبینی.
ادامهی مطلبهنگام که قصر شب به آتش کشد زیبایی خویش را بر آینهها میکوبیم تا چهرههامان چون بتان آواز سرکنند.
ادامهی مطلبیکروز یک روز شاید بیآنکه بمانم بروم بروم چون آنکه میرود.
ادامهی مطلباز خویش به بامداد جهیدم. تنم را کنار نور رها کردم و آواز خواندم حزنِ کسی را که زاده میشود.
ادامهی مطلباز پیرانم من و از جوانان، از ابلهان چنانکه از فرزانگان بیمراعات دیگران و حتی هماره در رعایت آنان، مادرانه چنانکه پدرانه، کودک چونانکه بزرگسال، آکندهی هرچه عاری از ظرافت و مالامالِ هرچه نزاکت، موطنی از وطنهای بسیار، خردترین چنان که کلانترین، جنوبی و همانقدر شمالی، …
ادامهی مطلبلکهی خاکستری بزرگیست غروب شرابی ناممکن خوشرنگتر از کهربا. غریق دلتنگی، میخواستم بگویم: غروب، گلِ آبی بزرگیست. اما غروب، لکهی خاکستری بزرگی هم هست و از من کاری ساخته نیست. میافتد و میافتد بر من غروب از گنبد نقرهای بزرگی. به میان سایهای ضخیم با عطر …
ادامهی مطلبهربار میگریزی بیشتر از زندگان هر بار سخن میگویی بیشتر از مردگان، و چنیناست که به عسرت میرسیم که خود میرسد سرانجام به صلح و رویا. پس تن، به آرامش میکشد خود را و جان به ابدیت.
ادامهی مطلب۱ مهای متراکم جامهای درخت هلو را شکوفا کرد. در هوا درخشش بهار پراکنده میشود گلهای سرخ بامداد و میان امواج دخترکان با پاهایی سبک چون پر پرندگان. چه خواهد جست با فانوس ماتاش کرم شبتاب؟ ۲ شرمآگین به همراه نسیم به بانو یانگ-کوی-فی شباهت میبری …
ادامهی مطلبساکن میبلعد نور را وقیحانه سرخ خود را میگشاید کمال کریه فانیست میتازد به شعر با عطر عتیقاش.
ادامهی مطلبآشیانهکرده کبوتر در سفیدترین دیوار که سفید است و پرطنین کز واقعیت است فعل است و میآید به سمت ما. این آشیان سفید مسافر میجوید. سیاه است، ناگهان. پر میکشد.
ادامهی مطلبدر ابهام پروانهی شب نیز سر رسید نه زیبا و نه شوم، تا گمکند خود را میان اوراق کاغذ. نوار فرسوده و سست کلمات با او از هم میگسلد. باز میگردند هردو، آیا؟ در ساعتی از شب شاید وقتی میل نوشتنام نیست چیزی شومتر شاید از …
ادامهی مطلبنامتناهیست، واژهی نامتناهی. رازآلود، واژهی راز. هر دو نامتنهاهی، هر دو رازآلودند. هجا به هجا جهد میکنی گردِ همشان آوری بیآنکه نوری قلمروش را اعلام کند. یک سایه خبر میدهد که در کدام فاصله از آنها ایهامیست که تو حرکت میکنی در آن. به نقطهای بیا …
ادامهی مطلبروستایی بر بالش کاهاش میخوابد، صیاد اسنفج بر صید نرماش. به تعلیقی آرام خواهی آرمید بر کاغذ مکتوب آیا؟
ادامهی مطلبمثل قطرهها در لیوان مثل قطرههای باران در عصری کسل درست عینِشان معمولی سراپا مشتاق مختصر که زخم میزنند خود را و ذوب میشوند چندان، چندان مختصر که جایی ندارند برای هراس که وحشت نمیتواند ردپایی به جا بگذارد در ما. آنوقت، مرده دیگر، میگریزیم کامل …
ادامهی مطلبهر شب به تقلا میان خاکهای خفقان، خاکهای سنگین آن پرندهی نور را جستجو میکنیم که میسوزد و میگریزد از ما به نالهای.
ادامهی مطلببر تخت خالی خدا تمام فواحش باکرهاند برای آخرین بار.
ادامهی مطلبچنان که به ساحلی باکره باد دوچندان میشود و نی سبز نازکی بر ماسهها دایرهای رسم میکند چنین به خاطرت میآورم در خویش.
ادامهی مطلببدون او اینجا بدون او. لهیباش در زمزمه است.
ادامهی مطلبدر آغوش تو در آغوش من میان ملافههای نرم میان شب لطیف تنها درنده میان سایه میان ساعات میانِ یک قبل و بعد.
ادامهی مطلبپرتوان میآیم با موسیقی، با شیپورها و طبلهایم، مارش مینوازم نه فقط برای فاتحان که برای مغلوبین و مقتولین هم. شنیدهای که چه فرخنده روزی بود روز ظفر؟ و چنین نیز میگویم من که نیکوست شکست، چراکه نبردها به همان دلآوری مغلوبه میشوند که فتح. ضرب …
ادامهی مطلبخوش و زیباست چون دریا تاریک است صورت درونی سکوت من بیکرانهاست آن زن به زیر آفتاب، شبهنگام میغرد حَیَوانِ اعماقاش ای خاک نامکشوف هنوز نامی نداری.
ادامهی مطلب«موهایت در آمده است.» در تنهاییام آواز میخوانم و نوازششان میکنم.
ادامهی مطلبآفتاب پرندگان را گرم میکند و من تو را به خاطر میآورم آفتابِ من و آواز میخوانم آرام تا نیاشوبم آفتاب را.
ادامهی مطلببه کجا گریختهای که من نیستم و دستانم؟ از توام من چون آب آنجا که سایهات را دید.
ادامهی مطلبدیگریست شاید دیگریست زنی که خود را بازمییابد گیسوانش را، لباساش را، عاداتش را زنی که حالا دوباره به دست میآورد قدش را وزنش را و پس از ادوار لطافت و شهوت بیرون میرود از در کامل و ناب و دیگر دنبال دانستن نیست نیازی ندارد …
ادامهی مطلباحساس من به تو سخت پیچیده است. از جنس گلهای سرخی نیست که در هوا باز میشوند از جنس گلهای سرخیست که در آب گشاده میشوند. احساس من به تو، همین که میچرخد و میشکند با اشارات بسیار تو یا با کلمات آشفتهات یا بعد که …
ادامهی مطلببیچاره عشق من به باورت آنگونه بود نمیدانستی. غنیتر بود از آن و فقیرتر بود از آن زندگی بود و تو با چشمان بسته کابوسهای خود را دیدی و برزبان آوردی زندگی را.
ادامهی مطلبای شب، معمای منظومهی شمسی را تو میگشایی ، پاسخ مستور آن نوساناتی تو که دریا و زمین را به آهنگ میکنند، مادر رویاها، آنجا که هر معرفتی سر میگیرد.
ادامهی مطلب* پیر میشویم، جمعهها بیشتر از همیشه . * چون آرام میبوسید، عشقهایش بیشتر دوام میآوردند. * گلهای سرخ شاعرانی هستند که میخواستند گل سرخ باشند. * میان ریلهای راه آهن، گلهای خودکشی میرویند. * نویسنده کسیست که میداند کلمات از دستها بیرون میآیند. * اگر …
ادامهی مطلبشاعر تنم من و شاعر جان، لذت بهشت با من است و رنج دوزخ، نخستین را پیوند میزنم به خود و تکثیر میکنم، دیگری را برمیگردانم به زبانی نو. شاعر زنانم من و شاعر مردان و میگویم که بزرگ است زنانگی و بزرگ است مردانگی و …
ادامهی مطلبمال تو ام مثل هوای عصر تابستان آغشته به عطر غنچههای زیزفون مثل کوهِ درخشانی از برف در نور ماه بی تو من درختی بیبرگم زخمی تندبادِ بیبهار عشق توست هوای هستیام چیست جزیره بیدریا؟
ادامهی مطلب