درخت سیب من حالا سایه و پرنده دارد. چه جهشیست در رویای من از ماه تا باد. درخت سیب من هرچه سبز را به بر میگیرد. از آغاز بهار چگونه میبینم پیشانی سفید زمستان را! درخت سیب من… باد پست و درخت سیب من… آسمان بلند
ادامهی مطلب
درخت سیب من حالا سایه و پرنده دارد. چه جهشیست در رویای من از ماه تا باد. درخت سیب من هرچه سبز را به بر میگیرد. از آغاز بهار چگونه میبینم پیشانی سفید زمستان را! درخت سیب من… باد پست و درخت سیب من… آسمان بلند
ادامهی مطلبحالا خود را گشادهاست گل بامداد. اعماق عصر یادت هست؟ سنبل ماه منتشر میکند عطر سرد خویش را. نگاه مرداد یادت هست؟
ادامهی مطلببرجهای بلند. رودهای بلند. پریچهر، حلقهی عروسی را بگیر پدربزرگهایت برایت آوردهاند. هزار دست به زیر خاک دلشان برایش تنگ میشود. من، میخواهم در دستهایم گل بیشمار انگشتان را لمس کنم و اشارات حلقه را. خودش را نمیخواهم. برجهای بلند. رودهای بلند.
ادامهی مطلبنه دریا پرتقال دارد نه سویل، عشق. دخترک سبزه، چه شعلهی آتشی! چترت را به من بده! رخساره سبز خواهم کرد، عصارهی لیمو و لیموتُرُش. کلماتات، ماهیان قنات به گرداگرد من شنا میکنند. دریا پرتقال ندارد آه عشق! سویل هم عشق ندارد.
ادامهی مطلبهمیشه آرام است شب. روز میآید و میرود. مرده و بلند شب. به تنها یک بال روز. بر فراز آینهها شب، و در نشیب باد روز.
ادامهی مطلبمیخواهد نور باشد این ترانه. در تاریکی رشتههای فسفرین دارد، ماه دارد این ترانه. در حدود عینالشمساش نمیداند چه میخواهد نور، خود را مییابد و باز میگردد.
ادامهی مطلبخنجر میشکافد دل را چنان تیغهی گاو آهن که شخم میزند بیابان را. نه، نه، زخمام مزن. خنجر، چون پرتو خورشید میسوزاند مغاکهای موحش را. نه، نه، زخمام مزن.
ادامهی مطلبکوردوبا دور و تنها. یابوی سیاه، ماه بزرگ، و زیتونها در خورجینام. راه را میدانم و هرگز به کوردوبا نخواهم رسید. از راه دشت، از معبر باد یابوی سیاه، ماه سرخ. از برجهای کوردوبا مرگ نگاهم میکند. آه چه راه بلندی! آه یابوی دلیرم! آه که …
ادامهی مطلبباغ تو چار درخت انار دارد. دل تازهام را بردار! باغ تو چار درخت سرو خواهد داشت. دل کهنهام را بردار. و آنگاه خورشید و ماه… نه دل و نه باغ!
ادامهی مطلببید پرشکوه به باران، افتاد. آه ماه بدر بر شاخههای سفید!
ادامهی مطلبدر بامداد سبز میخواستم دل باشم، دل. در غایت عصر میخواستم بلبل باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای دل. در صبح زنده میخواستم خودم باشم، دل. و در عصر ساقط میخواستم صدایم باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای …
ادامهی مطلبمیخوام از نقره باشم، مادر! «سردت میشه خیلی پسرم.» میخوام از آب باشم، مادر! «سردت میشه خیلی پسرم.» منو رو بالشت قلابدوزی کن، مادر! «این یکی میشه! همین الان!»
ادامهی مطلبنور نوازشم میکند. زبانش را بر پوستم لمس میکنم. تقدیرش خموشیست. چنین است خوی من: بودن برای نبودن. چنین است اطمینان نامطمئن: مویهام زیر پلکهای تو، ضربان قلبت زیر پوست من.
ادامهی مطلبقطره خونی بر برف همان تصويریاست که بيش از همه دوست میدارم. در آن برهنه میکنم خود را ابداع میکنم خود را چشم پوشيده بر تعلیم نزاکت و حیا و هرچه بيرون اين خشونت است. چنان لبخندی بیرحم و عبث که پیشکش میشود به شکستخورده دشمنی …
ادامهی مطلبسکوت، چنان که پیش از آفرینش. دود از سقفها بیرون میزند. با نجوایی قناس هراس به پایین میخزد. بازو-شکسته با سایهی سنگینش. ساعتها طبل مینوازند روز را میکوبند در آروارههایشان. برف بر ابروهامان میبارد بیمشقت و بی راز منقار برجهای باریک ابرها را میخلد. هنوز میچکد …
ادامهی مطلببرای سکونت در خانه نیست که خانه میسازیم برای سکونت در عشق نیست که عشق میورزیم و برای مردن، نمیمیریم تشنهایم و شکیب حیوان در ماست.
ادامهی مطلباز این سادهتر نمیشود و هنوز پیچیده است. از آنِ چه کسی هستی ای شعر؟ پیروزیات، شکستات؟ چه کسی تو را در این دفترچهی آبی حمل میکند؟ پیشگویی هستی یا اعتراف؟ یا ژوکری با صدایی انسانی؟ قالبها را با ماسههای خیس پر میکنی؟ از کجا آمدهای؟ …
ادامهی مطلبدختر عریان آفتاب میگیرد شاخهها بهدشواری تنش را میپوشانند. به سوی آفتاب میگشاید تنش را که باران آتش از نورش میآکند. میان چشمان بستهاش ابدیت خود را به لحظهای مبدل میکند از طلا. خورشید زاده شد چرا که تلالو این تن بدو زندگی بخشید. به خاطر …
ادامهی مطلبتنها چیزی که میدانیم هماناست که متحیرمان میکند: اینکه همه چیز میگذرد چنانکه هرگز برنگذشته است.
ادامهی مطلبمیخواست آتش را با آتش خاموش کند. جان داد در جنگلهای ویتنام، بیهوده.
ادامهی مطلبتنهایی ناقوس. زنگاش از او خداحافظی میکند، و در نهایت از برنزش، آن خدنگ سوزان در سکوت هم. حیران در پیِ پژواکها و بی هیچ جوابی از هیچکس.
ادامهی مطلبیک قطره باران بر شاخههای تاک میلرزید. تمام شب در آن رطوبت دلگیر بود که ناگهان ماه در آمد.
ادامهی مطلبچند کلمه مینویسم و همان کلمات حالا چیز دیگری میگویند مقصود متفاوتی را میرسانند دیگر با کربن ۱۴ سازگارند رمزنگاری روستایی دور که نوشته را در تاریکی میجوید.
ادامهی مطلبتو حرف میزنی: تا دم مرگ تو حرف میزنی: برای ابدیت و اگر درختی شدی شاید بالا آمدی تا دم پنجرهام؟ و اگر یک قاب شیشهای؟ میشود با نوک زبان زنگِ حضورت را به بازی گرفت؟ و اگر به باد چمنی میشوم که بر من میخروشی؟ …
ادامهی مطلبچه کسی درمییابد شجاعتِ تنات را؟ چه کسی میخواند تا آخر ضرورت خضوع ابروانت را؟ بنفش لطیف تماس و طلا در پرده. و پایین گیسوان شفقی لبریزِ ستارگانِ لرزان زنده.
ادامهی مطلبدوست دارم اشتیاق را صعود از نردبان صدا و رنگ را ربودن عطر یخزده را با دهان باز. دوست دارم تنهاییام را معلق فراز پلی که آسمان را بغل کرده است. و عشقم را که پابرهنه قدم میزند بر برفها.
ادامهی مطلبدنیا خیلی کوچک، دنیا فقط قد دو قصه است. آنبالا تو نشستهای سخت نفس میکشی ابدیت نزدیکتر است تاریک است. سخت قدم بر میدارم پیراهن بلندی بر تن راه میروم. با یک دست نمناک گرم دهانم را پاک میکنم. دهانم را میپوشانم. پشت سرم ابدیت راه …
ادامهی مطلبنیویورک ناخنهای قهوهای دارد و دندانهایی از سنگ. منهتن در آتش است. اما در اوهایو نسیم، گیسوی رام چمن را شانه میکند. هر شکوفه کامل است در شکفتناش آرمیده بر پرچین دهان زنبورها را میجوید میآیند دستهی زنبورها و وزوز میکنند در اوهایو نسیم شکنِ نرم …
ادامهی مطلبآنگاه که پرندگان از سر کلماتم پرکشیدند و ستارگان خاموش شدند، نمیدانم چطور خطابشان کنم هراس و مرگ و عشق را. به دستانم نگاه میکنم درمانده یکی در دیگری گره میخورد و لبانم خاموشند. بینام آسمان بر بالای من میبالد: و نزدیکتر حتی، بی هیچ نامی …
ادامهی مطلبو ماه کَفَنی بود در مرداب. و بیدها، به حزن برف نخستین را به بر میگرفتند. برف. پایِ برهنه بیمقصود در کنارهها قدم میزند. جهانِ بیخواب محورش را، بنیادهایش را گم میکند. هفت ستاره محو میشوند و شب ناخنهایش را تیزتر میکند. صدا میافتد و این …
ادامهی مطلبنه از مرگ که از زندگیام بِرَهان از چشمانم در تطاولِ ماران از زنگار استخوانهایم و از جانام. از پزشکان، ساحران، کشیشان سخنوران، ایدئولوژیهای در کمین: نه از مرگ، نه که از زندگی جاودانهام بِرَهان از هرچه لمس میکنم و میبینم رهایم کن از عشق و …
ادامهی مطلبزندگیهایی هست به عمر یک دم: تولدشان. و زندگیهایی به عمر دو دم: تولدشان و مرگشان. زندگیهایی دیگر هم که سه دم عمر میکنند: تولدشان، مرگشان و یک گل.
ادامهی مطلبپل میکشم تا پیدایم کنی: یک پل پارچهای با نقش آبرنگ یک پل معلق با علامتهای روشن پلهای چوبی با مداد رنگی پلهای متحرک نقرهای، مسی پلهای نشکن چوبی و نامرئی و تو، چه کسی باور میکرد از هیچکدامشان نمیگذری صد پل ساختم، ده پل، یک …
ادامهی مطلبآه چه مشقتیست خواستنات چنانات که من میخواهم! در هوای عشقات هوا زخمام میزند دل و کلاه زخمیام میکنند. چهکسی میخرد از من این نوار و این اندوهِ رشتههای سفید را و دستمال میبافد از آنها؟ آه چه مشقتیست خواستنات چنانات که من میخواهم!
ادامهی مطلب۱ نمیتوانم عنوانی بیابم برای خاطرهای از تو با دستی دریده به ظلمات بر بقایای چهرهها گام بر میدارم بر نیمرخهای محو یاران منجمد در قابهای سخت چرخان بالای سرم خالی انگار پیشانی باد چون نیمرخ سیاه مردی از کاغذی سیاه. ۲ زیستن- به رغم اینکه …
ادامهی مطلبصدا زدم، چون کشتیشکستهای ملعون صدا زدم امواج جانی را که نام حقیقی مرگ را میشناسند. باد را صدا زدم با او از میل بودنام گفتم. پرندهای مرده اما تا آستان یاس پر میکشد در میانهی موسیقی وقتی جادوگران و گلها دستِ مه را قطع میکنند. …
ادامهی مطلبایکاش فقط میشد برای چیزی مرد بیتردید، درجا و خونین نه اینچنین سال به سال دندان به دندان چنان که من خسته تا سر حد مرگ از مرگ.
ادامهی مطلبمیایستد تنها بر ساحل یک خیال. دوایر سیاه دور چشمهایش میگسترد: به مرگ اندیشیدهام.
ادامهی مطلبتایپ کردن کافیست. امروز لباس میشویم به سبک و سیاق قدیمها. میشویم و میشویم و آب میکشم و چنگ میزنم مثل مادربزرگها و مادرِ مادربزرگهام. آرامش خیال. رخت شستن سالم است و مفید عین یک پیراهن تمیز. نوشتن، پر است از ظن و گمان: عین سه …
ادامهی مطلبچه زیباست انتظارِ دوبارهی تو در همان جای همیشگی بینگاهی به در و زیر چشمی پاییدنِ آیینهی بزرگ آگاه از اینکه اگر دیر هم بیایی خیلی دیر نخواهی کرد فقط باید قدری بیشتر انتظار بکشم. مشتریها را هل میدهی از نفس افتاده، مدام عذرخواهی میکنی. «تو …
ادامهی مطلبظلمت، ظلمت فزونتر است که به روز مرگم خواهم خواست. سکوت، سکوتی فزونتر است و استغراقی، ژرف در جامهایی تاریک که نمیشناسمشان. پس، باز کن مهِ پنجرهها را و برگردان خنجر را به مرکز ضربان.
ادامهی مطلببانگ خروسان… سپیدهدم دری گشاده را میگشاید … «دلتنگی» که هرگز رهایت نکرد در آنها ظهورمیکند دستی بر آرزو و دستی بر رنج. و باور داشتی که از یاد رفتهای!
ادامهی مطلبدر نسیان مینویسم در هر آتش شب در هر چهرهی تو پس سنگیست آنجا که به بسترم در میآیی کسی نمیشناسدش روستاها بناکرده در ملاحتات وز آنها رنج بردهام من برونِ منی مال منی ای زن بیگانه.
ادامهی مطلببه حکایت یک جنگ دریایی کهن گوش میکنی؟ میخواهی بدانی در نور ماه و ستارگان چه کسی فاتح شد؟ این قصه را گوش کن، آنسان که پدرِ ملاحِ مادربزرگام برایم تعریف میکرد. میگفت: بت میگم، دشمنمون تو کشتیش ولمعطل نبود. یه انگلیسیِ جیگردارِ عنق بود، کلهشقتر …
ادامهی مطلبباید تحویل دهی عشقت را وقتی او را با خود میبرند، باید تحویلش دهی از فرق سر تا نوک پا، همراه نفسها و رنگ پوستش، برق نگاه و افکار مدفونش، همراه شیوهی لباس پوشیدن و سبک عریان شدنش، رعشهی سرخوشی و نوازشاش، همراه جسم نوازش شده …
ادامهی مطلبحالا از آنچه در اوان جوانی در تگزاس میدانستم حرف میزنم ( از سقوط آلامو نمیگویم، کسی جان به در نبرد تا از سقوط آلامو حرف بزند آن صد و پنجاه نفر در آلامو هنوز لالاند.) این حکایت کشتار بیرحمانهی چهارصد و دوازده مرد جوان است. …
ادامهی مطلببه موسیقی میماند عشق، مرا بر میگرداند با دستهای خالی با زمان که خاموش میشود ناگهان بیرون بهشت. جزیرهای را میشناسم، خاطراتام، و یک موسیقی آینده، عهد و پیمان. و میروم به سمت مرگ که وجود ندارد، که نامش در سینهام افق است. همیشه ابدیتِ بیموقع.
ادامهی مطلبمیتوانی برایم هرچه دلت میخواهد بگویی باورکردنشان، اهمیت ندارد مهم این است که هوا لبهای تو را به حرکت در آورد یا لبهای تو، هوا را به حرکت در آورند که بسازی حکایتات را، تنات را به هر ساعت، بی هیچ وقفهای عین شعلهای که به …
ادامهی مطلببیدار میشوم. نخستین جزیرهی هشیاری: یک درخت. هراس، پرواز را ابداع میکند. بیابانِ آشنا به من خوشآمد میگوید. کسی با بیتفاوتی نگاهم میکند.
ادامهی مطلبیک شعر چون نبردی بزرگ مرا پرتاب میکند به این میدان بی خصمی جز خویش من و هوای فراخ کلمات. ۲ میآرمد ابر نور میآرمد چشمها گمراهانِ ابدی از چندین فسانه خسته نمیشوند. ۳ آبیِ سمج جهالتِ بودن در حدقهی بیگانه چون خدا که در هیچ. …
ادامهی مطلبتنِ تو، جهان، میدود. چشمان من، جهان، نیز. هیچکس دوبار با همان چشمها عاشق نمیشود. تفکر: به هم آمدن.
ادامهی مطلبعزیزکم: چه خوب آبتنی میکنی، بی کسی که تماشایت کند، در آبهای یخبستهی محاسباتِ خودپرستانهات.
ادامهی مطلبنه بادم، نه بادبان سکانیام که کشتی میراند. نه آبم، نه سکان همانام که این ترانه را میخواند. نه حنجرهام، نه صدا همانام که ترانه میشود. نه میدانم کیستم، نه چه میگویم روانه میشوم اما و تعقیبات میکنم.
ادامهی مطلب