بازگشت به خانه

افعی ها

افعی ها

 

 

در ساحلی متروک،

در جایی که باد و شن

سخن از ابدیت می گویند،

 

افعی ها بیرون می لغزند

از زیر صخره ها،

سرد و کریه

به قلب من هجوم می آورند،

 

گفتم افعی ها را،

در اشتیاق گرما:

بنوشید خونم را.

خون به هیچ کارم نمی آید.

رودهای شهوت به هیچ کارم نمی آید.

هیچ جایی ندارند که جریان یابند،

پشت سدهای خرد جمع شده اند.

 

و ببلعید قلبم را.

به هیچ کارم نمی آید.

به هیچ کار.

در یخ محو می شود انگار،

به سان ستارگانی گریان

که در رود محو می شوند.

 

ببلعید قلبم را

پس چنبره بزنید

در آن گوی یخی در مغاک سینه ام،

که دیگر نیازی نداشته باشم تماشا کنم

ستارگان گریان را

در آبچاله ها،

تماشا کنم آنها را در اشتیاق جای پاهایی درخشان

به جا مانده

در مخمل فیروزه ای آسمان.

 

ببلعید قلبم را،

سر بکشید خون داغ را،

افعی های سرد کریه.

 

هر کاری مجاز است

در این ساحل متروک؛

در جایی که باد وشن

از ابدیت سخن می گویند،

آدم ناگزیر است قلبش را بیرون بکشد

و به دهان مارهای گرسنه پرتاب کند.

 

از دفتر عقرب ها

ادامه‌ی مطلب
قطره ای بودن

قطره ای بودن

 

قطره ای بودن بر سینه هایت،

قطره براق شفافی بودن

بر پوست تشنه ات،

قطره ای نا آرام بودن

بر سینه های سوزانت،

قطره ای جذب شده بودن بر بدنت.

هیزمی بودن در آتشت،

زبانه ای بودن در آتشت،

آتشی بزرگ بودن

در آتش زندگیت،

سوختن، سوختن، یکسره سوختن،

و خاکستری بودن

منتشر با دم شهوتت،

دیگر هیچ چیز را حس نکردن، هیچ چیز را نخواستن.

تنها در ویرانی، آرامش هست، عشق هست،

تنها در ویرانی، وفاداری بیکرانی هست،

مردگان اند که با آرامشی جاودانی عاشق اند،

آه، که سنگ خارایی بودن

در دشت عشقت.

ادامه‌ی مطلب
تقریبا نیمه شب است

تقریبا نیمه شب است

تقریبا نیمه شب است و من خاموش می نگرم

به سیاهی در برابرم،

نه تصویری از روز باقی،

نه برای شب، رویایی،

زیبا یا مالیخولیایی،

انگار که زمان به سکون رسیده است.

 

بیهوده می کوشم باز بیدار کنم تصویر چهره ات را

بیهوده است تمام این یاد آوری ها

انگار که گریخته است لرزش دست ها

که طنین می یافت در تاریکی،

آه ها، کلمات عاشقانه.

 

کم ِ کم می خواستم آن حس را به یاد بیاورم

آخرین رد زیباییت پس از آنکه عشق به پایان رسید

بویش، مزه اش؛ خلاء گرداب گونه اش

 

که مرا می رباید وقتی می ایستم

بر شن های سپید بیکران ساحل

و مه فرو می افتد

و من نمی بینم،

دیگر هیچ چیز را حس نمی کنم.

 

از دفتر شعرهایی برای رویاهای مرده

ادامه‌ی مطلب
یک کابوس است لیوبلیانا

یک کابوس است لیوبلیانا

عشق من آنا، یک کابوس است لیوبلیانا.

اولین چیزی که به فکرت می رسد،

همین که رگهایت را بزنی، خودت را حلق آویز کنی،

یا از ساختمانی به پایین بپری.

همه اش باید مست باشی یا کله پا

که تاب بیاوری.

دوستان دوست نیستند، آشنایی ها آشنایی نیست،

عاشقان عاشق نیستند، مادر مادر نیست،

پدر پدر نیست، زن زن نیست، زمین زمین نیست،

همه چیز آویزان در خلاءیی بی پایان، وهم ها، شبح ها،

هیولاها، آب آب نیست و هوا هوا نیست، آتش آتش نیست.

عشق من آنا، شهر توست پایان دنیا

بدون هیچ شکلی از امید، فقط زندگی نباتی،

فقط شکنجه، دردی در معده،

تمرکز تمام نیروهای منفی که هر آنچه در توان دارند می کنند

تا از تو یک احمق بسازند، یک علیل.

لیوبلیانا، آن مار دلفریب و دلنشین که به دور بدنت می پیچد،

به آرامی، با احساس، تا نتوانی از شرش خلاص شوی،

همیشه دنبالت می کند، در پی تو می لغزد

چه بی خطر و خوش خط و خال.

تو ناپدید شو، در باتلاق فرو برو،

به گِل برگرد،

ما را نجات بده.

 

از دفتر پیش پا افتاده ها

ادامه‌ی مطلب
در سن و سالی مشخص

در سن و سالی مشخص

می خواستیم به گناهانمان اعتراف کنیم، اما هیچ شنونده ای نبود.

ابرهای سپید از پذیرششان سر باز زدند، و باد

در ملاقات دریایی پس از دریایی دیگر

سرش شلوغ تر از این حرف ها بود.

موفق نشدیم توجه جانوران را جلب کنیم.

سگ ها، سرخورده، انتظار نظم و ترتیبی داشتند،

گربه ها، مثل همیشه بی حیا، به خواب فرو می رفتند،

آدمی به ظاهر خیلی نزدیک

به شنیدن چیزهایی از گذشته هایی دور رغبتی نداشت.

گفتگوها با دوستان بر سر میز قهوه یا ودکا

نمی بایست از نخستین نشانه های کسالت فراتر می رفت.

 

تحقیر آمیز بود که برای هر ساعت، فقط برای گوش دادن،

به مردی تحصیل کرده، پولی داد.

کلیساها. شاید کلیساها. اما آنجا چه چیزی را می شد اعتراف کرد؟

که زمانی عادت داشتیم خود را با شکوه و زیبا ببینیم

اما اکنون به جایمان، وزغی زشت

پلک های سنگینش نیمه باز

و خود آدم که به روشنی می بیند «این منم.»

ادامه‌ی مطلب
لخت دوست دارم برم

لخت دوست دارم برم

لخت دوست دارم برم وسط تمام خیابونا،

بذار به من بخندن، اگه این می شه مایه شادیشون.

 

لخت دوست دارم برم وسط تمام خیابونا،

شایدم من رو به عنوان یه دیوونه انداختن توی زندون.

 

لخت دوست دارم برم وسط تمام خیابونا،

 

یخ بزنم مثل درختا، اون سیاهی های فسیل شده.

 

لخت دوست دارم برم وسط تمام خیابونا،

و مثل مردی بمیرم که با خودکشی به ته خط رسیده.

 

لخت دوست دارم برم وسط تمام خیابونا،

مثل احمق کودن بیچاره ای که همه تحقیرش می کنین، رفتار کنم.

 

لخت دوست دارم برم وسط تمام خیابونا،

اما جامه ای از دروغ به تنم نکنم.

ادامه‌ی مطلب
جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی

جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی

جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی.

برای همین بیرون می روی.

به اندازه کافی تحمل کرده ای

شکنجه را، خودآزاری را، و پی در پی

به دیوار بسته بر می خوری.

مست و خرابی

و از باری به بار دیگر می روی.

حتی درست نمی دانی

چه کسی را بوسیده ای،

چهره هایی تیره و تار. وسوسه شده ای

کسی را به خانه برسانی،

ولی بعد از یاد برده ای،

پلیس جلویت را گرفته تا بگوید که مستی

و حالا باید قدم بزنی.

در این جنون، دوستانت تو را کشیده اند به دخمه بعدی

که بیشتر هم مست و خراب شده ای.

اکنون تاریک است.

کرکره ها به پایین کشیده شده است

که هیچوقت از راه نرسد صبح.

 

از دفتر پیش پا افتاده ها

ادامه‌ی مطلب
یک فیلم دهه شصتی

یک فیلم دهه شصتی

این مذکر میانسال. این آدم روی زمین.

ده بیلیون سلول عصبی. ده پیمانه خون

در گردش از طریق ده اونس قلب.

این ابژه که سه بیلیون سال طول کشیده پدیدار گردد.

 

نخست شکل پسری کوچک را به خود گرفت.

پسر سرش را به روی زانوان عمه اش گذاشت.

کجاست آن پسر؟ کجایند آن زانوان؟

پسر کوچک بزرگ شد. آن روزهای خوش گذشتند.

این آینه ها به سان آسفالت بیرحم و صیقلی اند.

دیروز گربه ای را زیر گرفت. آری، فکر بدی نبود.

گربه از جهنم این روزگار نجات یافت.

دختری در یک ماشین به او چشم دوخت.

نه، زانوانش آن چیزی نبود که او به دنبالش بود.

اما او فقط می خواهد در ماسه ها دراز بکشد، نفس بکشد.

هیچ وجه اشتراکی با دنیا ندارد.

حس می کند چون کوزه ایست شکسته،

اما کوزه نمی داند که شکسته و باز به چاه می افتد.

عجیب است. کسی هست که باز بخواهد کار کند.

خانه ساخته می شود. دستگیره در تراشیده می شود.

درخت قلمه زده می شود. سیرک ادامه پیدا می کند.

کل به جزء در هم نمی شکند، گرچه از آن تشکیل شده است.

ضخیم و سنگین بسان چسب، اشک ها هم برای چیزهایی هست.

اما همه در پس زمینه، اتفاقی.

درونش، تاریکی وحشتناکیست، در تاریکی، پسری کوچک.

 

ای خدای طنز، کاری برایش بکن، باشد؟

ای خدای طنز، امروز کاری برایش بکن.

ادامه‌ی مطلب
انگشت ها را می بینی در میان تاریکی؟

انگشت ها را می بینی در میان تاریکی؟

انگشت ها را می بینی در میان تاریکی؟

حس می کنی چگونه به پوستت می چسبند؟

چگونه با اشتیاقی وحشیانه می لرزند؟

قدرتی را که عمیق ترشان می کند؟

 

وقتی لبانم را بر لبانت می فشارم،

خودم را با تمام قدرتم به تو می فشارم،

در میان تاریکی، می بینی این تسلیم،

این آرامش، این توجه، دشتی پس از باران را؟

 

و چرا دریغ می کنی اگر جایی دیگر بروم،

اگر، نزار از شب، به نزدت باز آیم؟

مرگ است که در تاریکی می بینی؟

 

نه، من مرگ را باز نخواهم آورد

من و تو دیریست درون خویشتن خویش آبش داده ایم

هر دو گذاشته ایم که چون شکوفه ای در این دشت بروید.

 

 

از دفتر رویاهایی برای شعرهایی مرده

ادامه‌ی مطلب
کلمات درون باران

کلمات درون باران

باران، مرا از خودم در امان بدار.

بگذار کژ و مژ به سوی خود نیایم،

با این پوست خراب.

در کنار نفرین های زیر زبانم

شیرینی های عسلی

نهفته است.

با لبخندهای گذار سرم،

وعده ها، امیدهای واهی.

این کار را نکن، باران.

 

مگذار به خودم نزدیک شوم.

نه به آن خود در هم شکسته. نه به آن افسرده.

نه به آن خود ترحم انگیز، باران.

 

تو عین با فکر بودنی.

مرا در آرامش قطرات، زندانی می کنی.

قطرات.

گذرگاه ها را غرقه در آب.

چارراه ها را عبور ناپذیر.

 

آنکه درباره اش حرف می زنیم را گیر بینداز،

زیر آب نگهش دار، مگذار فرار کند.

روحش را در کلیسای جامع اشکدنیووچ خرد کن.

بگذار بمیرد. بگذار آب چشم هایش را بگیرد.

سیلابی کلماتش را در رباید.

بگذار پرنده ها و موش ها تکه تکه اش کنند.

با دور نگه داشتن از زندگی، او را از من دور بدار.

ستون میانمان – مرگ.

 

مرا در آب نگه دار، باران.

با آب بپوشان.

از سخن بازم دار.

مرا به درون خودم راه مده، باران.

ادامه‌ی مطلب
می توانی بشنوی

می توانی بشنوی

می توانی بشنوی صدایی را که از بیرون می آید، دِیو

شاید دزد باشد. یا بمب. بجنب، بیدار شو، دِیو،

شاید باز هم جنگ شروع شده باشد، باز هم لازم باشد به زیرزمین برویم.

تو هم چیزی درباره اش نمی دانی.

چند ساعت، چند روز، باید سپری شود در تاریکی.

یا شاید یک آتش سوزی ساده؟ همسایه از تختش پایین نیفتاده؟

هر چیزی امکان دارد. هنوز خوابی، چیزی نمی گویی.

بیدار شو، دِیو، که من تنها نباشم

وقتی پایان دنیا از راه می رسد. تو یک کپه گوشتی، دِیو،

که با هر کسی گشته ای. هیچ چیز برایت مهم نیست.

حتی نمی دانی چه وقت تنت شروع می کند به گندیدن.

زیر زمین را چه گندی بردارد

و من مجبور شوم که تو را جلوی سگ ها بیندازم.

بعد تمام کافه ها از شرت در امان می مانند، دِیو،

تو هیچ نمی گویی. می توانی بشنوی، اصلا گوش می کنی؟

یک صدای دیگر. فکر می کنم جنگی در کار نباشد.

شاید فقط دنیاست که دارد متلاشی می شود در نیمه های شب

وقتی خوابند آدم های نجیبی مثل تو، دِیو،

و من استراق سمع می کنم

و ترس برم می دارد.

ادامه‌ی مطلب
خون بها

خون بها

بهاي همه چيز را مي پردازي.

بهاي همه چيز را مي پردازي.

همين زاده شدن بالاترين بها را دارد.

دسته اي از مرغان مقلد شكار مي كنند

با بيرحمي.

در ساعت استراحت

و در ساعت عصبيت

فرود مي آيند به روي سينه ات

و باج مي خواهند.

تو مي پردازي، و باز مي پردازي.

و چون ديگر پس انداز نداري،

پر مي كشند و مي روند.

بازخريدي در كار انسان نيست.

تو در وجودت چيزي نداري

كه بتواني بپردازي.

زندگيت خون بهاييست كه مي پردازي.

ادامه‌ی مطلب
عقرب ها

عقرب ها

تارکان دنیا

 

نور آزارشان می دهد

خوراکشان خاک اره های گرگ و میش

محل حیاتشان برج های کرم-خورده

 

بیخانمان ها

له می شوند در زیر صخره ها

در درزها و ترک ها

صاف از آن وزنی

که به رویشان غلتیده است

 

در زمان هایی که به بالا می جهند، بالا به درون سکوت

بالا، بالا به درون سرما

در زمان هایی که خون سفیدشان

در ترانه ای بیصدا به لرزه در می آید

 

در اوج تنهایی

زیر باران شب

بر می خیزند و فریادی خفه می کشند

 

فریادی دیگر پاسخ می دهد از قلبی دیگر

همسرایی فریادها انباشته می کند

آن اعماق واپاشیده را

در زیر آسمان سیاه

شعله می کشد

و به آرامی فرو می نشیند

 

 

 

آنان با سَمشان زندگی می کنند

 

که قلب خودشان را نشانه رفته است

ادامه‌ی مطلب
عیدی

عیدی

نمی‌دانم آنهایی که در ایران کتاب عیدی می‌دهند چند نفرند، این شمار هر چه هست بی‌شمار باد. سه کتاب انتخاب کرده‌ام که به شما پیشنهاد کنم عیدی بدهید. 
 
1.
گلهای آفتابگردان را می‌بوسم
بگذارید از "شهد زردآلو و مثلث سیاه" شروع کنم، ترجمه دفتر شعر "فرزند ناخلف" و بخشی از مجموعه "می‌روم نقاشی" سروده شاعر ارمنی ادوارد حق‌وردیان که واهه آرمن ترجمه کرده است. آرمن ِ مترجم درست به اندازه آرمن‌ ِ شاعر به گردن سرزمین ادبیات ایران حق دارد بس که کارهای خوب از شاعران ارمنی را برای ما خوانا کرده است. خدا را شکر دست‌کم اهالی ادبیات ارمنستان انقدر به این موضوع واقف بوده‌اند که به عنوان سپاس از تلاش او برای معرفی ادبیات ارمنستان به خوانندگان ایرانی، جایزه شعر "گانتق" را، جایزه‌ای که به مترجمان ادبیات ارمنی تعلق دارد، به او اهدا کنند.   جای خالی چنین جایزه‌ای را جایی همین دور و برها احساس نمی‌کنید؟
خوب حرف سیاسی نزنم و برگردم سراغ کتاب. این کتاب کوچک را نشر امرود منتشر کرده است.  کتاب را باز می‌کنم و می‌خوانم:
می‌روم نقاشی
آسمان ابری است
سبزه‌ها بی‌جنبش در انتظارند
درخت‌ها خاموشند
اگر "در این مزرعه دوردست گندم" باران ببارد
نقاشی نخواهم کرد
به کلبه باغبان خواهم رفت
شهد زردآلویی را که با خود می‌برم خواهم نوشید
بعد شراب سرخ او را
و تو را به یاد خواهم آورد
دل‌رباییهایت را به یاد خواهم آورد
"دیگر به مرگ نخواهم اندیشید
زیبایی تو مرا نجات داده است"
تا به آرامی نابودم کند.
 

ادامه‌ی مطلب
کتِ او

کتِ او

پدرم، - ج- تازه مرده بود
وقتی که مادرم، -آ-
به آرامی بارانی جدیدش را
از جالباسی برداشت، گفت :
بپوش، پدرت از داشتن آن شاد بود

آنجا ایستادم و حس کردم از آستین‌ها
و هنگام بستن دگمه‌ها  که چقدر مرده بود
و نوجوانی‌ام چقدر دور بود
 پیر و ضعیف خواهم شد در این چین‌ها
 پوستم آویزان خواهد شد
بر روی دست‌هایم.

ادامه‌ی مطلب
خدا در سرم

خدا در سرم

 وقتی هنوز در خواب و بیداری بودم، به یاد آوردم
که در این شب، در گذشته زندگی کرده بودم
و بی‌هیچ شکی دوباره می‌دانستم که خدا هست

بالاخره  می‌خواستم با او صحبت کنم
مردی خیلی خیلی مهربان است، کسی گفت
می‌توانی خیلی راحت تلفنی با او تماس بگیری

تلفن زدم  صدایی شنیدم، صدایی بسیار دوست داشتنی
زن بالدار مهربانی به نظرم رسید
مثل عکسی که روی کارت تبریک می‌بینی
گفته شد: خدا را می‌خواهید، شماره یک را بگیرید
خدا را نمی خواهید، شماره‌ایی نگیرید
شماره یک را گرفتم

و همان زن بالدار گفت: تنها یک نفر پشت خط منتظر است 
و آن شما هستید

بیاد دارم که می‌بایست مدت زیادی فکر می‌کردم
تا بیدار شدم و خدا جایی در سرم  گم  شده بود.

ادامه‌ی مطلب
مکان

مکان

به جستجوی جایی رفتن  که در آن زندگی کردی
خانه را دیدن که نیست –ویران شده
و باز به جستجو ادامه دادن

فکر کردن به این که هنوز هست
تصور این که حقیقت ندارد
و باز اندیشیدن که هنوز وجود دارد

ازاتاق نشیمن به راهرو می‌روی
و از پله‌ها بالا به سوی اتاقت
و باد را حس می‌کنی که گرد تو می‌وزد

در این مکان زندگی کرده‌ای
همه چیز را می‌توانی تصور کنی.

ادامه‌ی مطلب
درها و پنجره‌ها را بسته بودیم

درها و پنجره‌ها را بسته بودیم

درها و پنجره‌ها را بسته بودیم
 نمی‌خواستیم به دست شکمبارگان
و ساعت سازان غارت و اسیر شویم
رازهایمان خانه و زمان ایستا بودند
 
م. در دلم خانه کردی مانند
میمونی تنها در قفس
وقتی خوب نگاه کردم چهره‌ات را دیدم
شبیه،  شبیه سیبِ پیر فراموش شده
که در زمستان بازمی‌یابی
 
بیماری عشق است که با فراموشی نمی‌میرد
از دست رفتن آنچه، تو از دست نمی‌دهی
جای قاب عکسی رنگ پریده بر دیوار
که در گذشته عکسی بر آن بود، این بیماری است

اما عشق، م- این من بودم
همانگونه که دراز کشیده منتظر بودم
بین خواب و بیداری بر بلندا – سفر- به سوی پایان شب
منتظر تو بودم، اما نیامدی، نیامدی
 
در آن زمان در- خانه- مکانی داشتیم
و زمانی که پایان نمی‌یافت، آنها از آن ما بودند و
در رویا دیدیم که دیگر بیدار نخواهیم شد
درمان می شدیم بی آنکه بدانیم از چه.

ادامه‌ی مطلب
بر پشت‌بام…

بر پشت‌بام…

بر پشت‌بام درختان  هم قوز  کرده‌اند
خمیده مانند مادربزرگ بر تخت‌خوابی
 
اگر به اتاق‌ها می‌رویم غرولند می‌کند
داستان‌ها و دعاهای نامفهوم را آه می‌کشد
 
در امتداد پنجره‌های بخارگرفته
نام‌هایمان آرام به پایین چکه می‌کنند
 
اینجا زندگی کردیم
و دیگر نخواهیم آمد.

ادامه‌ی مطلب
دیدن

دیدن

پیش از آنکه پشت کنیم و برویم
دیدن تنها کاری بود که می توانستیم هنوز  انجام دهیم
دیدن به مثابه آخرین درود
 
یک بار دیگر نگاه کردن که چه بوده است
و چه از آن به جای مانده، خانه‌ایی با سکوت مرگبار
برای عنکبوت‌ها، مارمولک‌ها و پرندگان
 
گناه ما نبود که آن خانه رها شده
و  آنجا آرام ویران شد
ما باید پشت می‌کردیم و می‌رفتیم.

ادامه‌ی مطلب
صدای یک ویلن‌سل

صدای یک ویلن‌سل

صدای ویلن‌سل یاد آور چیست
 
«و ید لوندِ» نوازده به من گفت
در این ساز چیزی خانه کرده –صدایی
صدایی بسیار قدیمی که به دنبال آن هستی
وقتی آن را  می‌نوازی، می‌شناسی
 و  پیدایش می‌کنی

شاید آن چرایی را که به آن قدیمی‌ترین صدا
باید فکر کنم، می‌شناسم، همچون
زمزمه، آواز، ناله، گریه
 
و نیز  رنگِ  جنگل‌ها در پاییز
به مانند شنیدن دلتنگی ویلن‌سل
 برای جایی که از آن آمده است.

ادامه‌ی مطلب
دنیا تو واژه‌ی بردباری هستی

دنیا تو واژه‌ی بردباری هستی

دنیا تو واژه‌ی بردباری هستی
 این و آن خدا از تو می‌گویند
و تو می‌گذاری که بگویند، دنیا

دنیا می‌گویم و  شب را می‌بینم
دنیا می‌گویم و سکوت را می‌شنوم
دنیا می‌گویم و پوچی را حس می‌کنم
 
نه از سر شادی، نه از سر اندوه
بلکه از درد تنهایی
چشم و گوش و دستان ما پر می‌شوند، دنیا

ببین چگونه اسب‌ها می‌تازند
به سوی افق در جلوی کالسکه‌ی لرزانشان
و مه آنها را سیاه می‌کند و سپید
 
بشنو که چگونه ویلون «هاندل» گلویش را باز می‌کند
 می‌خواند٬ خالی می‌شود از گریه
چون می‌آید و می‌رود
 
حس کن هوای پاییزی بدون نسیم  را
روی پوست و دستت زمانی که آن را تکان می‌دهی
هنگام این خداحافظی و این باز گشت
 
دنیا  بگو چرا این تنهایی
 پرسش اما خود پاسخ است
باید تسلیم شوم و دوباره آغاز کنم.

ادامه‌ی مطلب
پدر، دوباره چهره‌ات را می‌بینم

پدر، دوباره چهره‌ات را می‌بینم

پدر، دوباره چهره‌ات را می‌بینم،
سالها پس از مرگت – انگار سایه‌ایی
در این مکان، سایه‌ای سفید از گرما -
سنگی تنها در آسمان، دریا

یک فرمانده رومی، شکست خورده
بینی شکسته، دهان جر خورده
با کاسه‌ی چشمان خالی به سوی
خورشید، در بیابانی
 
هنوز تنها  فریادی برای این مرگ

پدر، چهره‌ات در آنجا
مانند جزیره‌ایی‌ست
که هیچ‌کس در آن زندگی نکرده است
 جایی که کسی هم به آن نمی‌آید.

ادامه‌ی مطلب
دست‌هایش را چنان…

دست‌هایش را چنان…

دست‌هایش را چنان بر روی زانوانش گذاشته
که انگار چیزی را جستجو می‌کند، چیزی از خودش را
 
کدام واژه‌ها را برخواهدگزید، که بسیارند این واژه‌ها
آنها نامفهوم و متفاوت‌اند

 
گفتگویی در کار نیست، بر زانوانش داستانی نقش بسته
که واژه‌های آن ناپدید شده‌اند
 
گویی انتظار فرزندان را می‌کشد، آنها گم شده‌اند
پیش از آن که بدنیا بیایند، زندگی کردند و مردند.

ادامه‌ی مطلب
با چای کهنه دم و دستانی پیر منتظر است

با چای کهنه دم و دستانی پیر منتظر است

با چای کهنه دم و دستانی پیر منتظر است
دوستش دارم، اما بدون تشنگی و دلتنگی زیاد
 
عشق پایان روزی آرام است
 تنها نور سرخ باقی می‌ماند
 
 خورشید غروب کرده، زن منتظر است
و گربه در گرگ‌ومیش می‌آید
 
گربه پشت سردش را به دست زن می‌کشد
نه برای زن بلکه برای موهای خودش.

ادامه‌ی مطلب
نرگس‌ها

نرگس‌ها

 کنار برکه‌ای ایستادیم
سرد بود و پیرامون ما علف‌های تازه
و این همه نرگس‌های زیبا
به آب نگاه کردیم- فکر می‌کردم
چرا اینجا هستیم و دیدم که چگونه
آسمان آرام بهاری، خود را برای ما تا اینجا کشاند
 
گفتم داستان را می‌دانی، جایی که
حالا نرگسی هست، جوانی مُرد
به آب نگریست و در آن کسی را دید
کسی که به او  نگاه کرد، نگاهی ابدی
با شوری به سوی دیگری رفت
 
به ژرفای دست نیافتنی خود رسید
 تا از آن مُرد
 
به نرگس‌های پیرامون‌مان نگاه کردیم
 کدامیک می‌تواند باشد.

ادامه‌ی مطلب
یک پیانوی قدیمی‌

یک پیانوی قدیمی‌

این یک پیانوی قدیمی‌است،
از آن مادربزرگی، مرده
در قرنی دیگر.
که می‌نوازد و می‌گرید و آواز می‌خواند
تنها،
ولی از سر خشم نمی‌پذیرد
که آکوردهای مینور را حذف کند
حتی اگر دست‌های دختری بر آن زخمه زنند.

آه، پیانوی شکسته، خدایا!
مردمانش مرده‌اند
سرخوشی‌هایش دفن شده‌اند
روزگارشان به سر آمد و
تنها یک کلید
تکان می‌خورد
بی‌رحم، در ساعات ضخیم خواب.
یک موش است آیا؟
باد است؟
پایین می‌رویم و هراسان
آن هیبت تاریک را می‌‌بینیم،
و مویه‌اش متوقف می‌شود
ولی از یاد می‌بریم.
روزها می‌آمرزند.
می‌خواهیم عشق بورزیم
پیانو در عشق‌مان جا می‌شود
پیانوی بیچاره،
زمان از دست رفته‌است
انگشت‌ها در لاک پوسیده متراکم بودند
جنگل‌های انگشتان
انبوه آوازها و والس‌ها،
نجواها
و صندل‌های جهانی دیگر بر اشکوب‌های ابری،
باید احترام بگذاریم به اشباحش، رحمت بر بزرگترها
محبت بر بزرگترها.
بخوان پیانو، حتی با گلو گرفته:
طوفان به پا می‌کند،
گرد و خاک به پا می‌کند
عنکبوت‌ها، بال‌ها و چرک،
شرورانه از دل نیشخند
چیزی تقلیل‌ناپذیر را به حرکت در می‌آورند.
آن‌گاه عواطف‌مان
به صفرا می‌رسند و کنار می‌روند.
دیوار، نشانه‌ی خیابان است و خانه،
برای حفاظت است
برای اهلیت و نوازش.
دیواری به ما تکیه می‌کند
و به ناپایدار کمک می‌کند
به ابله، به کور.
دیگرسو، شب است و
هراس فراموش،
مفتش زندان
شکارچی، کوسه.

ولی خانه، یک عشق است.
چه آرامشی بر اثاث خانه می‌آرمد
یک صندلی بر خواهش من تازه می‌شود.
پشم، فرش صاف. اشیای راحت و مطمئن.
خانه زندگی می‌کند.
من به هر تخته‌ی چوبی اطمینان می‌کنم
اما گاه پیش میاید که بختکی
اطمینان ژرف و فروتن‌مان را برآشوبد.
بختکی که برادر کلاغ است
و کلمه کم دارد
بدبخت و شوخ است.
اندوهی صلب،
رماتیسم شب‌های شاهانه،
خشمِ دیگر پیانو نبودن
بر حس شاعرانه‌ی کلمه
و آن‌گاه هرآن‌چه ترکش می‌کند، تغییر شکل می‌دهد.
سفر، نواگرها
تجربه‌ی جوان‌ها
درخشش راپسودی آسان،
بیشتر تغییر می‌کند
فواره‌های هوا، چوب‌های پوسیده
هر آنچه در پیانو مرده‌است و فاسدش می‌کند
غیرقابل انعطافش می‌کند،
گروتسک کوچک،
بی‌رحم.
خانواده‌ای، چطور می‌شود گفت؟ مردم، حیوانات
اشیا، شیوه‌ی کنار آمدن با گمنامی،
ترجیج این پرتو آفتاب بر پرتوی دیگر،
انتخاب این عینک و نه عینکی دیگر.
آلبوم‌های عکس‌، کتاب‌ها
نامه‌ها، عادت‌ها، شکل نگاه کردن، شکل سر
نارضایتی‌ها و طینت‌های پاک
می‌دانم ولی آن پیانو؟
هنوز پایین خانه است
در زیرزمین
در حساس‌ترین نقطه،
درست زیر خون.

از سقف بالاتر
از کف دست بالاتر
از ایوان بالاتر
بالاتراز خشم، مکر و زنگ خطر.
پیانو را تکه‌تکه می‌کنیم
در یک هزار قطعه از ناخن انگشتان آیا؟
دفنش می‌کنیم در باغچه؟
به دریایش می‌اندازیم مثل هانیبال؟
پیانو،
پیانو،
مویه می‌کند.
در جهان، چنان وزنی از اندوه
و تو، گردن‌کشیده در تقلا.
تنها می‌توان امیدوار بود
مثل بی‌خوابی در انتظار صبح
که روزی بی‌خبر جابجا شوی
غیرقانونی، با تمسخر، کینه‌توز، سنگین،
که ترکمان کنی
و تنها، در مکانی از سایه‌ها باقی بمانی
آنجا که امروز بر آن چیره شدی.
و آیا همیشه چنین فاتحی؟
«این فقط یک پیانوی پیر است، از آن زنی،
که امروز انگشت ندارد، زنخدان ندارد،
بی‌آواز در عمارتی سرد
قطعه‌ای از پیری
به‌جا مانده از گوری،
خدایا
خیلی وقت نیست که ما
در همین اتاق
با هم حرف می‌زدیم.»


ادامه‌ی مطلب
قلب بزرگ ما

قلب بزرگ ما

به روایتی بیست و نه بهمن روز جشن سپندارمذ است، روز عشق، روز پاکی، نیک‌اندیشی و فروتنی. از یک ماه قبل با هم قرار گذاشتیم به پاسداشت این روز دفتری منتشر سازیم، با اینکه حالا دیگر روزهایمان شبیه روزهای یک ماه قبل نیست، ما بر سر قرار خود هستیم. این دفتر و تمام شعرهای عاشقانه‌اش پیشکش به شما که بی‌هراس از شحنه و قاضی "دوست می‌دارید به بانگ بلند"  و پیشکش به یاد "مردگان این سال که عاشق‌ترین زنده‌گان بودند."

در ضمن عنوان این مجموعه سطری از شعر خسرو گلسرخی است همان که می‌گوید "قلب بزرگ ما/ پرنده خیسی است/ بنشسته بر درخت کنار خیابان"

باقی بقایتان

 

 

ادامه‌ی مطلب
سرخ آتشين

سرخ آتشين


پير بونارد  تيوپ رنگ در جيب،
قلم مويی از موی سمور در دست،
قدم به موزه گذاشت؛
و حرمت يکی از تابلوهای خود را شکست.
چرا که با ضربه ای رنگ سرخ را
به پوست گلی اضافه کرد.
درست همان طور که امروز صبح من
ترا دم در نگه داشتم
به انگشت اشاره ام زبان زدم
و ذره ای نامريی را
از گوشه لبان سرخ تو پاک کردم.
انگار در لحظهٔ آيينی رفتن
مجبور بودم نشانت دهم هنوز از آن منی.
تو گويی بازنگريستن
ناب ترين شکل عشق باشد.
 

ادامه‌ی مطلب
شاعری دیگر

شاعری دیگر


 
شاعر دیگری باید بیاید و بگوید
چقدر دوستت دارم
که من سرم به دریای عرب گرم است حالا،
به دریا و کژو مژ مکررِ
سفید و خاکستری‌اش
 
خسته شدم از گفتن این جمله به تو
درختان هم خسته اند
صندلی های روی عرشه هم
 
بله در همین چند دقیقه گذشته
از خیلی چیزها گذشتم
مثل افتخار بزرگ گفتن دوستت دارم
به تو
 
دوباره لاغر و زیبا شده‌ام
ریش پدربزرگ را از صورتم تراشیده‌ام
کمربند را شل و
فکم را سفت کرده‌ام
 
زیبارویان جوان و دیوانه
با آرایش معابد و زیارتگاه
به تصویر خود
در اتاق مرد پیر چشم می‌دوزند
 
پسرها زندگی‌شان را
به تقلید از راه من تغییر داده‌اند
پسرهایی چنان بی قرار
که از درک واقعیات فَرّار در
بی‌تفاوتی خواب‌آور من عاجزند
 
مغز نهنگ
حاشیه آب را می‌پوشاند
مثل غروبی پریده‌رنگ
اما تمام آنچه من می‌بینم
تویی یا تو
یا تو در تو
یا تو در تو
 
هیچ کس تو را نمی‌بیند
جز من
دیدن تو کار تمام وقت من است
 
معرفی می کنم
جوان را به جوان
آنها در میان نکبت می‌رقصند
و من با دریای عرب
هم‌پیمان می‌شوم
برای خلق سکوتی زشت
که اقیانوس را
از پشت من بر می‌دارد
و از آن مهمتر
می‌گذارد شاعری دیگر بگوید
چقدر دوستت دارم
 

ادامه‌ی مطلب
عشق آجرچین

عشق آجرچین

 
 فکر کرده بودم خودم رو بکشم آخه من فقط یه آجرچینم
و تو زنی هستی عاشق صاحب داروخونه.
اما حالا دیگه مثل قبل مهم نیست؛ حالا آجرا رو صافتر
از قبل می‌چینم و بعد از ظهرا وقتی ماله می‌کشم آروم‌تر آواز می‌خونم.
فقط وقتی نور خورشید می‌افته تو چشمم و نردبون لق می زنه
وقتی ملاط خوب درنمیاد به تو فکر می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
کنار پنجره

کنار پنجره

به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشسته‌اید وُ
به امورات جهان سامان می‌بخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته برانید مرا
از دروازه‌‌های زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
 
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین می‌رود و در تاریکی تمام می‌شود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازه‌اند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز می‌کند.
بگذارید آن هنگام کنار پنجره باشم،
غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که می‌آید
عشقی کوچک.
 

ادامه‌ی مطلب
در بند دل

در بند دل

شش ساله بودم

که عاشق زنی شدم

که بیست و سه سال از من بزرگ تر بود

همگان او را مادرم می انگاشتند

 

پنجاه و سه ساله بودم

که عاشق زنی شدم

که بیست و سه سال از من کوچک تر بود

همگان مرا پدرش می پنداشتند

 

من در بند دل بودم وُ

دیگران اسیر خیالات باطل.

ادامه‌ی مطلب
شعر جیبی | تد کوسر

شعر جیبی | تد کوسر


اگه کاغذ این شعر انقدر مچاله و چروکه
اگه کاغذ این شعر این‌طور چرک و پر از لک و لوکه
اگه کاغذ این شعر می‌گه من هزار هزار بار بازش کردم
تا خیالم جمع شه اون چیزی که نوشتم درسته و سرجاشه،
همه‌اش واسه اینه که سالهاست دارم دنبال تو می‌گردم
می‌گردم که پیدات کنم و این شعر رو بذارم تو جیبت.  
شب که از نیمه بگذره می‌فهمی  تمام این هدایای کوچیک دلتنگی رو
انگشتایی بی‌قرار کادو کردن.
من فقط دلم می‌خواد بدونی
می‌خواستم این کاغذ انقدر به من نزدیک باشه
که وقتی ته جیبت پیداش می‌کنی
هنوز از گرمای تن من گرم باشه.
 
 

ادامه‌ی مطلب
موسیقی مثل آب

موسیقی مثل آب

چطور، در شب تابستان
نت‌های اسرارآمیز از گلوی چند پرنده به صدا در می‌آیند
به تاریکی می‌خورند و همان جا که هستند می مانند،
اما پس از آن هم، تا مدتها موسیقی همچنان ادامه می‌یابد؛
چطور در من حرکت می‌کنی تا وقتی سکوت خود به حرکت درآید
صریح و دقیق مثل نتها،
چطور متوقف نمی‌شوند، موسیقی مثل آب
راهش را پیدا می‌کند؛
چطور خیال می‌کنیم آنچه‌ آغاز کرده‌ایم متعلق به ماست،
چطور به این زودی از میدان به در می‌رود،
زندگی‌های دیگری گلوی هوا را صاف می‌کنند
تا وقتی زیبا و دگرگون شود؛
چطور دگرگون شده‌ام از تو و دگرگونت کرده‌ام
چطور پر اشتیاق گلو  باز می‌کنیم برای آواز،
چطور موسیقی ما را به هم زنجیر می‌کند،
اما آواز در شب تابستان را نه،
چطور موسیقی می‌شکند و متوقف می‌شود،
چطور زبان ما می‌گیرد اما نتها همچنان بالا می‌روند، از ما می‌گذرند،
چطور در سکوت خود را کامل می‌کنند
و سکوت ما را کامل می کند، ساده مثل آن چند نت
که در شب تابستان به تاریکی پاسخ می‌دهند و خاموش می‌شوند.
 

ادامه‌ی مطلب
پیش‌درآمدی بر شعر

پیش‌درآمدی بر شعر

 
ازشون خواستم یه شعر رو
جلوی نور نگه دارن
مث یه اسلاید رنگی
 
یا گوش شون رو جلوی کندوی شعر  نگه دارن
 
گفتم یه موش رو تو شعر بندازن
 و تماشا کنن که چه جوری راه ش رو به بیرون پیدا می‌کنه
 
یا برن به اتاقش
و به دیوارا دست بکشن تا کلید برق رو پیدا کنن
 
گفتم روی شعر
اسکی رو آب کنن
واسه اسم نگار‌نده‌ش تو ساحل دست تکون بدن
 
اما اونا فقط می‌خوان
اونو با طناب به یه صندلی ببندن
و انقدر شکنجه‌ش بدن تا اعتراف کنه.
 
انقدر با شلنگ کتکش بزنن
تا بفهمن معنی واقعی‌ شعر چیه.

ادامه‌ی مطلب
سر بریده یک قدیس | هالینا پوشویاتوسکا

سر بریده یک قدیس | هالینا پوشویاتوسکا

دلم را چنان بر سر دست می‌برم
انگار سر بریده یحیای تعمید دهنده باشد
و زمین زیر پای من می‌رقصد
 
دل من تک یاخته است
موجودی که زیر میکروسکوپ
امتدادی بی‌پایان دارد
 
جهان از آن اوست
این تخت این تصویر چهار کنج
 
دل من جغرافیا را دوست دارد
هارمونی را هم
 
چنان بر سر دست می‌برمش
انگار سر بریده یک قدیس باشد

ادامه‌ی مطلب
باد ماه مارس

باد ماه مارس

تو مرگی و زندگی
از ماه مارس آمده‌ای
بر زمینی برهنه
و لرزیدنت ادامه دارد. 
خون بهاری تو،
شقایق یا ابر
و قدم‌های نرم‌ات
تجاوز می‌کند
به گرده‌ی زمین  
دوباره درد، سر باز می‌کند.

قدم‌های نرم‌ات درد را واگشود.
زمین سرد بود
زیر آسمانِ تهی‌دست
فروبسته و بی هیچ جنبشی
در رویایی سست
چون کسی که دیگر رنج نمی‌برد.
و یخی لطیف
در مرکز قلبی ژرف.  
میان مرگ و زندگی
امید خاموش بود.

اکنون خون دارد و صدا
و اشیای زنده را.
اکنون آسمان و زمین
لرزشی سهمگین‌اند،
آن جا درهم می پیچد امید
آن جا بر می‌آشوبد صبح
آن جا فرو می رود قدم‌هایت
و تنفس صبحگاهی‌ات.
خون بهار و
زمین به تمامی می‌لرزد
از تکانه‌ای دیرین.

درد را واگشودی.
تو مرگی و زندگی.
بر فراز زمین برهنه
به نرمی گذشتی
چون ابر یا پرستو.
جوشش دل
خود را برمی‌انگیزد
درهم می‌شکند
 باز می‌تاباند 
در آسمان
و بازمی‌تاباند اشیا را
و اشیا در آسمان و دل
رنج می‌برند
وبه خود می‌پیچند
در انتظار تو.
صبح است و سپیده دمان
و خون بهار
خشونت می‌ورزی بر زمین
و امید به خود می‌پیچد
ترا انتظار می‌کشد
ترا می‌خواند
که تو مرگی و زندگی
و نرم است گام‌های تو.

ادامه‌ی مطلب
دوست داشتنت مرا می ترساند

دوست داشتنت مرا می ترساند

می بینی، دوست داشتنت مرا می ترساند،

نه از آن رو که شاید از مرگ بهراسم،

از واپاشی، از زمین خفقان آور،

نه از سر جدایی های طولانی،

که شاید خوب حسشان نکنی

 

تو زیرک تر از آنی که زخمی جدید بزنی،

کلامی بی فکر به زبان آری،

هر چه در دیدرست هست بِدَری،

بیگانه، تو بسان طوفانی،

به سردی زندگی

 

می ترسم وقتی در شهر راه می روم،

فرو بیفتم، در هیچ گم شوم،

زیر زور تو له شوم

 

می ترسم رودخانه طغیان کند،

خورشید سقوط کند،

سرم منفجر شود،

رویاهایم بمیرد،

این ترس عظیم تر است،

مثل خود دنیا.

 

ادامه‌ی مطلب
یکنواختی

یکنواختی

روز یکنواختی در پی روزی دیگر

به همان یکنواختی. همان چیزها

باز اتفاق می افتد، و بعد باز اتفاق می افتد،

همان لحظه ها می آیند و می گذرند.

 

ماهی می رود و ماهی دیگر می رسد.

چه آسان می توان حدس زد چه چیزی در انتظار ماست:

کل کسالت دیروز.

و فردایی که دیگر نشانی از فردا بودن نخواهد داشت.

 

1908

 

ادامه‌ی مطلب
خرمن بی حاصل

خرمن بی حاصل

مادر گفت از جمجمه اش شناختمش

با دندان های سپید زیبایش.

دندان های سپید زیبا

که خاک را گاز می گیرند،

چشمان قهوه ای زیبا

که از خاک پر شده اند،

استخوان های جوان نیرومند

که زمانی دستانی بوده اند،

دستانی که هیچگاه زنی را نوازش نکرده اند.

استخوان های جوان نیرومند

که خاک را نوازش می کنند.

پر از دندان های جوان براقی که در زمین کاشته شده اند.

هر بهار، زمین شکوفه می دهد.

زمین سخت بیرحم

که ما را در آواره های سیاهش فرو می برد.

سخت است مرگ مردان پیر.

اما باز سخت تر است

خرمن چشمان قهوه ای زیبا

چشمانی که هیچگاه زنی برهنه را ندیده اند.

که هیچگاه با لبان زنی بوسیده نشده اند

که نجوا می کند: من از آن تو اَم

(چشمانی که هنوز هیچ چیز را ندیده بوده اند.)

تصور ناپذیر است

خرمن چشمان قهوه ای زیبا،

خرمن بی حاصل زمین سنگدل.

من به یادت می آورم، برادر.

مادرمان از دندان های سپیدت

تو را شناخت.

دندان های سپید جوان تو

خرمن بی حاصل زمین بودند.

ادامه‌ی مطلب
زمان تو

زمان تو

زمانش می رسد وقتی که دیگر زمانی نیست.

گام ها متوقف می شوند، نمی توانند به پیش روند.

چشم ها به خود می نگرند،

با نگاهی پر از عیب جویی.

می گویند مرا کجا آورده ای.

چرا از ترس خشک شده ای.

                        چرا در این سکونِ منجمد

محبوس شده ای.

 

زمانش می رسد، وقتی زمان بیدادگر می شود.

بیرحم.

لب ها یخ زده.

بی تحرک.

و زبان، خشکیده از ادراک،

در فضای خالی حلق

سقوط می کند.

 

زمانش وقتی تو متوقف می شوی.

وقتی به یخ خویشتن خویش مبدل می شوی.

زمان تو.

 

ادامه‌ی مطلب
SCH

SCH

ماری کوسکی شاعر جوان فنلاندی متولد سال ۱۹۸۲ است. در رشته‌ی ادبیات و نوشتن خلاق درس می‌خواند. نسل جوان‌تر شعر فنلاند عمیقن مدیون تجربه‌های رادیکال و جسورانه‌ی لوی لهتو در زبان فنلاندی‌است. ماری از شاگردان لوی محسوب می‌شود. او در شعر SCH ما را به سفری از اوهام می‌برد. اوهامی که در فاصله‌ی میان دو زبان خلق می‌شوند، زبان فارسی و زبان فنلاندی،‌همان اوهامی که بلانشو آن‌ها را خوب دریافته‌است، سخن کشاکشی که در ابهام ترجمه‌است،‌آن‌جا که واقعیت روزمره و مغاک میان زبان‌ها در معاشقه‌ای سودایی با هم تصادم می‌کنند و درد، محال و ناتوانی در تفاهم، سطرهای کاغذ را شقه می‌کند. شعر در موارد بسیاری از الگوهای زبان فنلاندی تخطی می‌کند و قواعد خطی نوشتار را محترم نمی‌داند. انگار از دل وهم باید با این سطرها روبرو شد، سطرهایی که عمودی، افقی با روایت خطی و غیرخطی قابل خواندن‌اند. از میان نسل نوپای شاعران فنلاند،‌پنج شاعر را برای آنتولوژی شعر فنلاندم انتخاب کرده‌بودم که خانم ماری کوسکی از درخشان‌ترین آن‌هاست، به لحاظ جسارت و میزان آشنایی‌اش با گستره‌ی تاریخ ادبیات ایران، تعلق‌اش به تجربه‌های غریب. ترجمه‌ی این شعر با همکاری و گفتگوی مداوم میان ما صورت گرفته است و در مواردی عدم وفاداری به صورت نخستین شعر، نتیجه‌ی توافق مترجم و شاعر بوده‌است. عبارت SCH که عنوان شعر است شاید به کلمات آغازین شیزوفرنی یا حرف آلمانی «ش» اشاره داشته باشد. شما را به خواندن این شعر دعوت می‌کنم. شعری که زاده‌ی خلوص و وهم رنج است: رنج زبان.  

ادامه‌ی مطلب
در ستایش بخاری‌ها

در ستایش بخاری‌ها

دودکش‌های بخاری‌ها، آسمان آبی را بمباران می‌کنند
آتش تفنگ‌های خودکار با صدای تق‌تق‌شان
 درهم می‌آمیزد،
 سه تا سه‌تا، در هر پشت بام.
 فردا پرچم به بیرق سیاه مویه بدل خواهد شد
 کبوتران سیاه خواهند بود و کلاغ‌ها خاکستری.
 دودکش‌‌های تفنگ‌های بخاری‌ها موحش‌اند
 ولی موحش‌تر آن است که آن‌ها 
 دیگر ابرهای بالای شهر را بمباران نکنند
 که یعنی مهمات‌شان ته کشیده‌است.
 آن‌وقت پرستوها برخواهند گشت
 احساس می‌کنی که هوای کوه دوردست به پایین می‌وزد
 و مردم به خیابان‌ها سقوط می‌کنند
 با پیراهن‌هایی به سفیدی صورت‌شان
 بیرق‌های سرخ، دیگر سیاه نخواهند شد در سراسر شب
 از آن‌ها بسیار خواهد بود
 و پرندگان دورشان گرد می‌آیند
 مردم زیر آن‌ها
 انگار زیر یک آسمان سرخ صبحگاهی
 قدم‌رو خواهند رفت
 دودکش‌های بخاری‌ها از نو خواهند غرید
 صدای تفنگ‌های خودکار شنیده خواهد شد
 زنگ‌ها از فراز برج‌‌ها به پایین خواهند افتاد
 ولی به جای ناقوس عزا،
 فرمان عقب‌نشینی از راه خواهد رسید و،
 درآمدن سال‌های عشق
 بدون دود
 بدون بخاری‌
 .
 .
 .

ادامه‌ی مطلب
سپیده‌دمان

سپیده‌دمان

شاعر خوابش برده‌بود در تراموا
سپیده می‌زد پشت حیاط‌پشتی
غمگنانه به خواب رفته‌بودند مهمان‌خانه‌های شاد
و خانه‌ها مست بودند.

 
چیزی قابل ترمیم نبود
کسی نمی‌دانست که جهان رو به پایان است
(تنها کودکی حدس می‌زد اما سکوت اختیار کرد)
کسی نمی‌دانست که جهان قرار است در هفت و چهل و پنج دقیقه‌ی صبح به پایان برسد
واپسین افکار! آخرین تلگرام‌ها!
یوسف که از ضمایر آگاه‌بود،
هلن که مردان را دوست داشت،
سباستین که خود را ورشکست می‌کرد،
آرتور که چیزی نگفت
به سوی ابدیت شراع برکشیدند.


شاعر مست است اما
به دعوتی گوش می‌دهد در سپیده‌دمان
برویم برقصیم میان تراموا و درخت؟


میان تراموا و درخت
برقصید برادران!
اگرچه آهنگی نیست
برقصید برادران!
 

کودکان خودبخود زاده می‌شوند
چه شگفت است عشق
(عشق و محصولات دیگر).
برقصید برادران
مرگ چنان که میثاقی
دیرتر خواهد آمد.

ادامه‌ی مطلب
آن مرد که تنها قدم می‌زند

آن مرد که تنها قدم می‌زند

آن مرد که تنها قدم می‌زند
از میان میدان‌ها، خیابان‌ها
رازی بزرگ در خود پنهان کرده‌است.
او، مرد است.


زنی چون همه‌ی زنان
از میان میدان‌ها، همان خیابان‌ها
اعجابی بی‌رحم را با خود می‌برد
او، زن است.


زن، مرد را می‌بیند
لبخند می‌زنند، دست‌های هم را می‌گیرند
شگفتی و راز وحشیانه می‌گسترد.


اما سایه‌ا‌ی بی‌قرار
در تاریکی از اسرار نگاه‌بانی می‌کند.
مرگ با داس‌اش کشیک می‌دهد
هرآینه، شب است.

ادامه‌ی مطلب
دست من

دست من

دست‌هایم کثیف‌اند.
باید قطعشان کنم.
شستشو‌ بیهوده است
که آب فاسد است
هرچه صابون بزنی.
صابون به کاری نمی‌آید.
این دست
سال‌ها و سال‌ها کثیف بوده‌است.

در آغاز، پنهان بود در جیب شلوارهایم.
که می‌دانست؟
مردم صدایم می‌کردند
دست‌هاشان را پیش می‌آوردند
به سختی رد می‌کردم.
دست پنهان،
رد تاریکی‌اش را می‌گستراند از میان تنم
و می‌بینم که تفاوتی ندارد اگر
آن را به کار برم
یا به دور افکنم.
به یک اندازه نفرت‌خیزند.

آه، چه شب‌های بسیار
به خانه که برمی‌گشتم
این دست را شستم
ضد عفونی کردم، صابون زدم.
آرزو می‌کردم می‌توانستم آن را
به شیشه یا الماس بدل کنم
تا با خودش فرق کند.
یا حتی لااقل
به دستی ساده‌ و سفید
دست پاک انسانی
که تو
می‌توانی نگاهش ‌داری
و به لب‌هایت نزدیک کنی
یا قلابش کنی به دست‌هایت
در یکی از دقایقی
که دو انسان اعتراف می‌کنند
بی‌آنکه چیزی بگویند...
این دست بی‌درمان
انگشت‌های کثیفش را گشود.
کثافت چرکینی بود
نه لجن خاک بود
نه کثافت زغال
نه عفونت زخم
نه عرق پیراهن کسی که کار کرده‌است.
چرک غمگینی بود
برآمده از بیماری
و از تشویشی فانی
در پوستی بیزار.
سیاه نبود
که سیاه خالص است در زمینه‌ی سفید.
چرکی بود به رنگ خاکستری قهوه‌ای
قهوه‌ای-خاکستری، تیره، خارآجین.
 
بیهوده است
نگه داشتن این دست کثیف ناجنس
که روی میز آرمیده‌.
سریع، قطعش کن
و به دریایش بینداز!
با زمان، با آرزو
و تراشکاری‌اش
دست دیگری پیدا خواهد شد
دستی خالص و شفاف
که خود را به بازوی من خواهد بست.

 

ادامه‌ی مطلب
راز

راز

نمی‌توانی با شعر مکاتبه کنی.
خاموش بمان در کنج خویش.
عاشق نشو.


فریادی را می‌شنوم آن‌جا
در دسترس تن‌هامان.
انقلابی در راه است؟ عشق است؟
چیزی نگو.

همه‌چیزی ممکن است، تنها من ناممکن‌ام.
دریا با ماهیانش طغیان می‌کند.
مردانی هستند که بر دریا راه می‌روند
انگار در خیابان قدم بر می‌دارند.
چیزی نگو.

خیال کن فرشته‌ای از آتش
صورت زمین را جارو کرد
و مردان قربانی
بخشش طلب کردند.
چیزی نخواه
 

ادامه‌ی مطلب
ورزاها…

ورزاها…

آه تنهایی ورزاها در کشتزار،
آه تنهایی انسان در خیابان!
در میان ماشین‌ها، قطارها، تلفن‌ها
در دل فریادها، تنهایی ژرف.

آه تنهایی ورزاها در کشتزار
آه کرورها رنج بی دشنام!
شب باشد یا روز
فرقی نمی‌کند
تاریکی با سپیده می‌شکند.


آه تنهایی ورزاها در کشتزار
مردانی که بی واژه‌ای به خود می‌پیچند.
از شهر نمی‌توان گفت
خانه‌ها معنایی ندارند.


آه تنهایی ورزاها در کشتزار!
کشتی ارواح می‌گذرد
خاموش
در دل خیابان‌های شلوغ
آه اگر طوفان عشقی سر بگیرد!
دست‌ها به هم قلاب می‌شوند
زندگی نجات می‌یابد...
هوا ساکن است
ورزا تنهاست.
در کشتزارهای بی‌کرانه
نفت استخراج می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
مردگان فراک‌پوش

مردگان فراک‌پوش

گوشه‌ی اتاق طراحی
آلبوم عکسی بود
از عکس‌های تحمل‌ناپذیر.

عکس‌هایی از ارتفاع چندین متری
و به قدمت نامتناهی دقایق
بر فرازی که هرکسی دلش می‌خواست
سرخوش باشد و بخندد
بر مردگان فراک‌پوش.


کرمی آهنگ خوردن فراک‌های یک‌جور کرد و
خورد
صفحات، تقدیم‌نامچه‌ها
و حتی گرد و خاک روی اوراق را.

تنها چیزی که نخورد
بغض بی‌مرگ زندگی بود
که در آن اوراق شکسته بود


ادامه‌ی مطلب
سونت

سونت

ماه ژانویه پر کشیده است

از پنجره های زندان؛

شنیده ام آواز محکومان را در هزارتوی سلول هایشان:

«باز یافته است آزادیش را یکی از برادرانمان.»

هنوز به گوشت می رسد صدای ضعیف آواز زندانیان،

.طنین گام های زندانبانان بی کلام

و تو، خود باز می توانی بخوانی، آرام بخوانی:

«بدرود، ماه ژانویه.»

رو به نور پنجره،

با نفس هایی عمیق هوای گرم را فرو دهی،

و من، غرق اندیشه، بار دیگر به حرکت در می آیم

در راهروها، از واپسین بازجویی

به بازجویی بعدی – به سمت آن سرزمین دوری

که نه ماه مارس می شناسد و نه ماه فوریه.

 

1962

ادامه‌ی مطلب
شعر می سوزد

شعر می سوزد

آتش شعرها را می خواند.

آتش نشان گذاری ها را مشخص می کند.

آتشِ تند با چشمانی سوخته

صفحه ها را با انگشتان شعله ورش ورق می زند.

 

چه کسی ابیاتی را می خواند

که قلم زده شده اند در خاکسترهای گرم.

کلمات جزغاله. هجاهای از هم پاشیده.

حروف وا پیچیده.

 

کله ای آویخته

در زیر پلک های بسته اش بیت می نویسد.

بیصدا از حلقوم دریده

برایمان شعری سیاه می خواند.

 

شعرهای موطلایی با آتشی در میان موهایش می سوزند.

هَزاران بر فراز شهر هَزار می سوزند

با بال هایی مشتعل، با چهچهه ای

جزغاله در منقارشان.

گل های سرخ در باغ های میان دیوارها می سوزند.

روسپیخانه ها می سوزند، ستون های مناره در هم می شکنند.

کلیساها می سوزند.

درون آتش، سوالی سوخته،

شعر چیست؟

 

صفحه ساعت ها می سوزند،

همه به یکباره بر می فروزند.

زمان گذشته، زمان آینده

از شعله های زمان حال بر می جهند.

 

بر این سوال که مرگ چیست،

خون می چکد

از زخم مرگبار نوزاد.

ادامه‌ی مطلب
شیر

شیر

از شکاف ها نور می بارد

همه چیز در نسیم صبحگاهی خم می شود

جریانِ سردِ آبِ شبانه فرو می نشیند

دیگر در سکوت، صدای شُر-شُر نمی آید

و فریاد مرگ پرنده ای

که شباهنگام شنیدی

و تمام شب در ذهنت درخشید

اینک رنگ باخته است

 

صدای فواره شیر را می شنوی از پستان گاو

که بر زمین سپید می پاشد

و دیگر در نمی مانی که چه آمد

بر سر آن جیغ درون سرت

در را باز می کنی و خورشید یورش می آورد

بر صورتت

با آبشارهای اشعات و نور سپید

 

بی واهمه گام بر می داری

و جای می گیری در بدنی که از تو فرمان می برد

بدنت همین است

انگار هیچوقت رهایت نمی کند

هیچوقت به تو خیانت نمی کند

ادامه‌ی مطلب
برای آمونیس که در سال ششصد و ده در بیست و نه سالگی مرد

برای آمونیس که در سال ششصد و ده در بیست و نه سالگی مرد

رافائل، از تو خواسته اند چند بیتی بنویسی

برای سنگ نبشته آمونیس شاعر.

چیزی سرشار از ذوق و پیراسته. بی شک، تو می توانی،

تو بهترینی برای نوشتن

درباره آمونیس شاعر، آمونیس ما.

 

 البته از شعرهایش سخن خواهی گفت -

اما از زیباییش هم بگو،

زیبایی با ظرافتش که ما عاشقش بودیم.

 

یونانی تو همواره شیوا بوده است و آهنگین.

اما ما اینک صنع تو را می خواهیم.

اندوه ما و عشق ما به زبانی بیگانه می کوچند.

حس مصری خود را در آن زبان یونانی بریز.

 

رافائل، می دانی ابیاتت باید به شیوه ای نگاشته شوند

که چیزی از زندگی ما درونشان داشته باشند،

که وزن و قافیه اشان نشان دهد

یک اسکندریه ای درباره یک اسکندریه ای می نویسد.

 

1917

ادامه‌ی مطلب
پیش از آنکه زمان تغییرشان دهد

پیش از آنکه زمان تغییرشان دهد

غرق غم بودند به هنگام جدایی.

آن چیزی نبود که آنان می خواستند: شرایط بود.

نیاز به گذران زندگی، وادار کرده بود یکیشان را

که به دوردست بکوچد: به نیویورک یا کانادا.

عشقی که حس می کردند، البته، مثل قبل نبود؛

از کششی که میانشان بود، به تدریج کاسته شده بود،

از آن کشش به شدت کاسته شده بود.

اما جدا بودن، آن چیزی نبود که آنان می خواستند.

شرایط بود. یا شاید سرنوشت

بسان هنرمندی پدیدار شده بود و اینک جدایشان کرده بود،

پیش از آنکه احساسشان رو به مرگ بگذارد، پیش از آنکه زمان تغییرشان دهد:

انگار که یکی برای دیگری همیشه به همان شکل بماند،

مرد جوان دلپسند بیست و چهار ساله ای.

ادامه‌ی مطلب
از ساعت نه

از ساعت نه

دوازده و نیم. زمان به چه سرعتی گذشت

از ساعت نه که چراغ را روشن کردم

و همینجا نشستم. نشستم بی آنکه چیزی بخوانم،

بی آنکه چیزی بگویم. تنهای تنها در خانه،

با که سخن بگویم؟

از ساعت نه که چراغ را روشن کردم

سایه اندام جوانم

تسخیر کرده مرا،

به یاد اتاق های خوشبوی دربسته انداخته مرا،

به یاد هوسی قدیمی – چه هوس بی پروایی.

و به یادم آورده خیابان هایی را که اینک نمی توان باز شناختشان،

کاباره هایی مملو از جمعیت که اینک تعطیل شده اند،

تئاترها و کافه هایی که دیگر وجود ندارند.

سایه اندام جوانم

چیزهایی را به یادم آورده که اندوهگینمان می کنند،

سوگ های خانوادگی، جدایی ها،

احساسات قوم خودم،

مردگانی که کمتر کسی باز می شناسدشان.

دوازده و نیم: زمان چگونه گذشته است.

دوازده و نیم: سال ها چگونه گذشته است.

 

1918

ادامه‌ی مطلب