کارلوس، آرام بگیر عشق همین است که می بینی: امروز بوسه، فردا بی بوسه پس فردا، یکشنبه است و هیچ کس نمی داند حکایت دوشنبه چیست. نه جان سختی ثمری دارد نه خودکشی. اما خود را نکُش، خود را نکُش. تمام و کمال، خود را …
ادامهی مطلب
کارلوس، آرام بگیر عشق همین است که می بینی: امروز بوسه، فردا بی بوسه پس فردا، یکشنبه است و هیچ کس نمی داند حکایت دوشنبه چیست. نه جان سختی ثمری دارد نه خودکشی. اما خود را نکُش، خود را نکُش. تمام و کمال، خود را …
ادامهی مطلبممكن است امشب بميرد با سوختهگى سينهى كُتش از آتش گلولهيى. هم امشب به سوى مرگ رفت با گامهاى خويش. پرسيد: - سيگار دارى؟ گفتم: - بله. - كبريت؟ گفتم: - نه شايد گلوله روشنش كند. سيگار را گرفت و گذشت... شايد الآن دراز به دراز افتاده باشد سيگارى نيفروخته بر لب و زخمى بر سينه... رفت. نشانهى تكثير و تمام.
ادامهی مطلبزندگی خیلی کوتاه است قوانین را کنار بگذار بدی ها را ببخش آهسته و طولانی ببوس یک عاشقِ واقعی باش تا می توانی بخند و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت خنده نشانده پشیمان نشو مارک تواین عکس از هدی رستمی
ادامهی مطلببا حرکتِ سر می گوید نه با قلب اش می گوید بله به هر چه که دوست دارد می گوید بله به معلم می گوید نه از جایش بلند می شود هر چه سوال است از او می پرسند ناگهان می خندد همه چیز را …
ادامهی مطلبپس از وصال و رسیدن به معشوق چه بسا دیگر کسی شعری نسراید دستت را دراز می کنی جست و جو می کنی لمس می کنی گوش می سپاری نزدیک می شوی اما آن بلوغِ همیشه وصف ناپذیرِ عشق را که من می نویسم اش هر …
ادامهی مطلبنه، هرگز تشنگی خود را کامل برطرف نکنید “تاریکی” را با نور نپوشانید در آن ببینید، لمس کنید، بهتر بشنوید اجازه دهید هیچ وقت در را باز نکنم اینجا که بیرون و درون، هم آهنگ نفس می کشند
ادامهی مطلبکنارِ راه نشستهام راننده چرخ پنچر را عوض میکند جایی را که از آن آمدهام دوست ندارم جایی را که به آن میروم هم دوست ندارم پس چرا به عوض کردنِ چرخ با بیطاقتی نگاه میکنم؟
ادامهی مطلبمگر در پی چه چیز بودهای؟ بهجز همان بادِ مخالف یا خیزابهای کودکانهی شبهای تار و یا تشدید سرگیجههای عشق زمینی دیگر؟ آسمانی دیگر؟ زمانی دیگر؟ چه چیز را جستجو میکردی؟ که تا بهحال بازش نیافتهای در میان این گیاهان آشنا؟ اما چه زود از دست …
ادامهی مطلبنامام را در کتابهای شناختِ شاعران، جستجو کن خواهیاش یافت و نخواهی یافت آن را نامام را در لغتنامهها جستجو کن خواهیاش یافت و نخواهی یافت آن را نامام را در دانشنامهها جستجو کن خواهیاش یافت و نخواهی یافت آن را چه اهمیت دارد؟ آیا هرگز …
ادامهی مطلببه تو فکر میکنم در حالی که به آسمان مینگرم، از لابلای برگها. یکسره راست است این حرف، اگر باران ببارد.
ادامهی مطلبغلظت تاریکیست از چشمهایت تا بدینسو آیا شب است هنوز؟ غلظت خون به جای پا، بهجای دست درختی که غافلگیر است چهرهات نور میتابد بر من آیا شب است هنوز؟ صدای تو راهی میکند رمههای آوا را به سوی زمین آنجا که میوهات روی برمیگشاید به …
ادامهی مطلبشانهای سربی سیبی سبکبال . به دوش کشیدهام تابوتات را و خاکسترت را نوازش کردهام . شب شغالهای سرخچشم پنهان میکند سرچشمهی شبهای مرا . محکومام میکنی به ادامهی زندگی بهشرط نبرد، و بیهیچ انعطاف . آنچه میگویی آیا ناب است و تقلیلناپذیر و هیچ نشان …
ادامهی مطلببا من حرف میزنی، آنقدر نزدیک که میشنوم آنچه را نمیخواهم گوش کنم. میخندی تا آزارم دهی میرقصی آنسوتر از صبح، سربههوا بازی میکنی. مرا درآغوش میکشی و در گوشم زمزمه میکنی: «عشق! تو باید در بالاترین ارتفاع زندگی کنی»…
ادامهی مطلباز تو میگویم نه از چراغ ِسایه یا از گامهای تازیام باد در پاشنهی زرین باد روی لبهی چاهها باد ِبیرون، که در آن دیگر کسی به تفاهم نمیرسد از تو میگویم گروهی پاسخ میدهند مورچگانِ بیصدا و بیفریاد با اینحال سکوت میکُشد مثل مرگ و …
ادامهی مطلبشب شاید برای سوزاندنِ دستهای ما اینجاست با این حال خاکستر و سایه را نباید با هم اشتباه گرفت اما کسی چه میداند؟ آیا شب که پیشدرآمد آتشسوزیست، پایان آن نیز نیست؟
ادامهی مطلبفریاد، صدا را به جهش میآورَد همانگونه که سنگ، آب را سپس غرق میشود فریاد، چاقوی تیزِ بیدستهایست دستها دنبالهی چاقواند همانگونه که موج خیال میکند که دنبالهی ساحل است و امتداد مییابند دستها در عمقِ آب کسی کشته میشود مزد سکوت است، خون زیبای دریاچهی …
ادامهی مطلبآنها که از حقِ زیستن محروم شدهاند دستکم حق اندیشه که دارند. اندیشهای که حق آنان بود.
ادامهی مطلبتنِ نوازششده شکوفا میکند دست را مشت گرهکرده، فقدان نوازش است قلم هم جای نمیگیرد در مشت قلم میگشاید مشت را دست، گشوده میشود بهروی کلام به روی جدایی
ادامهی مطلبدر خوابگاهِ شباهتها برگها اندیشههای خویش را دارند سنگها میشناسند هیاهوی طلایی زنبورها را روز صمیمانه به نومیدی و گوشهایشان آویزان است طبیعت میرقصد برای سطحِ شفافِ زمان گیاه پای برهنهاش را در زمین فرو کرده، پیش میرود اما تو هرگز نخواهی شنید نالهی خستگیاش را
ادامهی مطلببازهم این تصویر تصویر دست و پیشانی تصویر ِنوشتهی بازگشته به اندیشه. ° همچون پرندهای در آشیان سرم را در دست گرفتهام. ° درخت پایکوبی میکرد همچنان، اگر همهجا بیابان نبود. ° جاودانهها بهجای مرگ. شن سهم احمقانهی ماست از میراث. ° آیا از هماغوشی …
ادامهی مطلبتویی همان آوا که پاسخ میدهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمیتواند مجذوب خود کند پژواکی را که میآمیزد زمزمهی عشاق را به غبار قرون. تو همانی که با او واژه به واژه میبافم اندامِ سرودمان را و پیوند میگیرم با او و …
ادامهی مطلبآدمی از دستهای خویش میمیرد. (بی دست میمیرد انسان.) واژه جدا میکند دست را، از دستی که آن را ساخته است. یک دست کافیست برای یک کتاب: دستی که جایگزین دست است و واژه: مدعی ِتصاحب آن.
ادامهی مطلبپنجِ عصر. زمانی تعیینکننده، کمی سنگین و شکننده، از افقی دیگر و معیارِ دیگری از نور، هنگامی که خورشید سرخ شده، اما هوا هنوز گرگ و میش نیست. زمانی سرنوشتساز که به لطفِ یگانه شعرِ فدریکو گارسیا لورکا، غرق نشده است در فراموشی، و باقی گذاشته …
ادامهی مطلبچهرهی حال را حجاب جدا میکند، از چهرهی گذشته. پردهای خیس چشمی که در غلیان است هنوز، از اشکی قدیمی. ملانکولی، ملانکولی. ما از آنچه فرو میکاهدمان، میمیریم.
ادامهی مطلب درست مثل گلولهای مدفون در تن که یک سوی مرد مرده را به زمین میفشارد. درست مثل گلولهای از سنگینترین سرب در ماهیچهی مردی که یکطرفش را سنگینتر میکند. چنان گلولهای با خصال خویش گلولهای که دلی زنده دارد دلی چنان ساعتی غرقهی اعماق تن …
ادامهی مطلبدر ذهن من یک زنِ معصوم نشسته است، ساده اما زیبا، بویِ سیب یا سبزه میدهد. بر تن دارد روپوش یا پیرهنخوابی آرمانی، موهایش نرم است و به رنگ قهوهای روشن، مهربان است و بسیار پاکیزه، بی ذرهای خودنمایی- اما هیچ خیالی در سر ندارد. …
ادامهی مطلبکارگران خانهٔ سنگی کنار دریاچه را ساختهاند و حالا به سراغ پرچین رفتهاند. نردهها، میلههایی آهنی با نوک تیز فولادین انگار سرنیزهای که جان میگیرد اگر فرو رود در تن آن که میافتد بر آن. شاهکاری است این پرچین، دور نگه خواهد داشت مردم را و …
ادامهی مطلبزمانی دو قاشق در تخت حالا چنگالهایی فلزی در دو سوی یک میز گرانیتی و چاقوهایی در استخدام آن دو.
ادامهی مطلبتصویر یک روح را بر بادبادکم نقاشی کردم و آن را بر درختی بستم. بعد می روم و بازش می کنم می گذارم پرواز کند مردم از دیدنش هراسان میشوند و چهره پنهان میکنند به خیالشان هیبت خدا در میان ابرها شناور است.
ادامهی مطلبو َهيچ يک سخنی نگفتند نه ميهمان نه ميزبان … نه گل های داوودی برای باهار بگو بسازم من ترانه شب می آید شب از ترانه می آید خواب ببینم پشت میز نشسته ام با تو با تو …
ادامهی مطلبدر سراسر عمرت یک سر تفنگ داران را می بینی که آتش تفنگ ها را رو به آسمان می گشایند. منتظربازگشتن چیزی به زمین هستی اما هرگز چیزی به زمین نمی افتد. از پدر و مادرت می پرسی چرا تفنگ داران تفنگ در می …
ادامهی مطلببراى السا هنريكز E. Henriquez
اول بايد يه قفس كشيد با در ِ واز
بعد بايد يه چيز خوشگل كشيد
يه چيز ساده يه چيز ملوس
يه چيز به دردخور واسه پرنده
بعد بايد پرده رو برد گذوشت پاى يه درخت
تو باغى بيشهيى جنگلى چيزى
اُ پشت درخت قايم شد
بىجيك زدنى
بىجُم خوردنى...
گاه پرنده زود مياد
اما ممكنم هس كه سالهاى سال بگذره
تا تصميمشو بگيره.
نبايد سر خورد
بايد حوصله كرد و
اگه لازم باشه بايد سالاى دراز صبر نشون داد.
دير و زود اومدن پرنده
دخلى به خوب و بد پرده نداره.
وقتى پرنده اومد - البته اگه بياد -
بايد نفسو تو سينه حبس كرد و
سر ِ صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و
اون تو كه رفت
در ِ قفسو آروم با نُك ِ قلممو بست و
بعدش
ميلههاى قفسو از دم دونه به دونه پاك كرد و
خيلى هم مواظب بود قلممو به هيچ كدوم از پراى پرنده نگيره.
بعدش بايد درختو كشيد و
خوشگلترين شاخهشو واسه پرنده انتخاب كرد.
بايد سبز ِ برگا و
خُنَكاى باد و
غبار ِ آفتاب و
هياهوى جونوراى علف تو هُرم ِ تابسّونم كشيد و
اون وخ بايد حوصله كرد تا پرنده تصميم به خوندن بگيره.
اگه پرنده نخونه
نشونهى بديه
نشونهى اينه كه پرده بَده
اما اگه خوند نشونهى خوبيه
نشونهى اينه كه ديگه مىتونين امضاش كنين.
پس، خيلى با ملاحظه
يكى از پراى پرنده رو مىكَنين و
اسمتونو با اون يه گوشهى پرده مينويسين.
درى كه يكى وازش كرده درى كه يكى پيشاش كرده صندلىيى كه يكى روش نشسته گربهيى كه يكى نازش كرده ميوهيى كه يكى گازش زده نامهيى كه يكى خونده صندلىيى كه يكى كنارش زده درى كه يكى وازش كرده جادهيى كه يكى روش مىدوه جنگلى كه يكى ازش رد ميشه رودى كه يكى خودشو ميندازه توش بيمارستانى كه يكى توش مرده.
ادامهی مطلباين جا در چه كارى دخترك با اين گلهاى تازه چين؟ اين جا در چه كارى دوشيزه با اين گلها، گلهاى رو در پژمردگى؟ اين جا در چه كارى بانوى زيبا با اين گلهاى خشكيده؟ اين جا در چه كارى بانوى سالمند با اين گلهاى رو به مرگ؟ چشم در راه سردار ِ فاتحام.
ادامهی مطلب- كجا مىروى زندانبان زيبا با اين كليد آغشته به خون؟ - مىروم آن را كه دوست مىدارم آزاد كنم اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد. آن را كه به بند كشيدهام از سر مهر، ستمگرانه در نهانىترين هوسم در شنيعترين شكنجهام در دروغهاى آينده در بلاهت پيمانها. مىخواهم رهاييش بخشم مىخواهم آزاد باشد و حتّا از يادم ببرد و حتّا برود و حتّا بازگردد و ديگر بار دوستم بدارد يا ديگرى را دوست بدارد اگر ديگرى را خوش داشت. و اگر تنها بمانم و او رفته با خود نگه خواهم داشت هميشه در گودى ِ كف دستانم تا پايان عمر لطف پستانهاى الگو گرفته از عشقش را.
ادامهی مطلبديوان و پريان بادها و جزر و مد در دور دست تازه دريا واپس نشسته و تو همچون گياهى آبى كه باد به ملايمت نازش كرده است بر ماسههاى بستر برمىانگيزى به رؤيا ديوان و پريان بادها و جزر و مد را در دوردست تازه دريا واپس نشسته اما در چشمان نيمخفتهى تو دو موج كوچك به جاى مانده است ديوان و پريان بادها و جزر و مد دو موج كوچك براى غرقه كردن من.
ادامهی مطلبغرقهى سيلاب ِ بىامان ِ فلاكت كه بر ديوارهاى اتاق پلشتش نَمى نفرت انگيز پس مىدهد سخت پريدهرنگ، محكوم و به خود وانهاده مردى در آستانهى مرگ در پرتو چراغ ِ بالينش كه مىچرخاند و مىجنباند باد به چشم مىبيند بر ديوار طبله زده نور جاندار شگفتانگيزى: شعلهى خجستهى چشمان ِ محبوب را. و در سكرات مرگ در سكوت ِ پر طنين ِ اتاق ِ احتضار به گوش مىشنود آشكارا شيرينترين سخنان عشق بازيافته را با صداى زنى كه چنان به جان دوستاش مىداشت. و اتاق لحظهيى نور باران مىشود چنان كه هرگز قصرى از آنگونه چراغان به خود نديده. همسايهگان مىگويند: «حريق است.» شتابان درمىرسند و هيچ نمىبينند جز مردى تنها خفته در بسترى چركين لبخندزنان علىرغم سوز زمستانى كه در اتاق مىپيچد از جامهاى شكسته به دست بينوايى و به دست زمان.
ادامهی مطلبدر شب زمستانى شتابان مىگذرد مرد سپيد ِ سطبر بالايى مرد سپيد ِ سطبر بالايى آدمكى برفى است با چپق چوبين ِ كوچكى آدمكى برفى است كه سرما سر در پىاش نهاده به دهكدهيى مىرسد به دهكدهيى و به مشاهدهى روشنايى اطمينان حاصل مىكند به خانهى كوچكى درمىآيد بىآن كه حلقه به در زند به خانهى كوچكى بىحلقه به در كوفتن تا گرم شود تا گرم شود، بر آتشدان تفته مىنشيند و بناگاه ناپديد مىشود و از او هيچ به جا نمىماند جز چپقش ميان ِ مشتى آب بجز چپقى چوبين و كهنه كلاهى نمدين.
ادامهی مطلبدر زمان ظلمات، چشم دیدن را آغاز می کند، من در عمیقترین تاریکی به دیدار سایه ام میروم؛ انعکاس صدایم را در جنگل پر پژواک میشنوم- تو گویی خداوندگار طبیعت برای درختی اشک میریزد. زندگی میکنم بین مرغ ماهیخوار و چکاوک ، جانوران این تپه و …
ادامهی مطلبآستانهای نیست دیگر دیگر نه خانهایست و نه اردو و آتشی سپیدهدم ِ دست چپِ تو شامگاه دست راستات را در آغوش میکشد روز به غباری بدل میشود و شب حکمرانی میکند میان جانِ تو که گمان نمیکنم در عذاب باشد و جسمات که در ارتفاعات …
ادامهی مطلبدرخت دیرینهسال میشود در درخت، تابستان است. پرنده از آوازِِ پرنده، در گذر است و گریز سرخی پیراهن میدرخشد و پخش میشود همهجا دوردستها در آسمان، ارابهی عتیقِ درد… آه ای سرزمین آسیبپذیر! همچون شعلهی چراغی در دست نزدیک به خوابی که در سبزینهی جهان است …
ادامهی مطلبیک دسته نامه دارم یک دسته خاطره میشد چشم هر دو را درآورم میشد مثل پیشبندی چلتکه آنها را به تن کنم می شد بیاندازمشان در لباسشویی، بعد در خشککن تا شاید درد مثل چرک از آنها جدا میشد و روی آب میایستاد شاید اگر از …
ادامهی مطلبزرد به آبی سیگاری تعارف می کنم به هر روحی که به بسترم می آید . همه ی دروغ هایم را فهرست می کنم ، هر کار ضروری را عقب می اندازم . گریه کن استخدام می کنم به فرض اگر پایین پریدم ، گلدان های …
ادامهی مطلبپانویسهایی بر خدایی ترش اخبار امروز را دور ماهیهای مردهی فردا پیچیدهاند. اینطور نیست که تمام پنجرهها به افسانه میگشایند؟ وقتی واقعیت در بخاریهامان میسوزد؟ زمان در برج ناقوس خدایان سنج میکوبد و پرتوهای محبوس آفتاب در غارها خاک میخورند. مرگ آوارهایست ریشو که هل میدهد …
ادامهی مطلبپناهگاه خانه عین دندانی ست که نیست. زبان دنبال چیز سفتی می گردد اما به عمق غیاب فرو می شود .
ادامهی مطلبهر سوالی از او بپرسی مثل شیشه جوابت را می دهد شاید هم اینقدر ساده نیست : اول آن را می خواست ، آنقدر می خواست که همه چیز را دور انداخت . یک روز تنها از خواب بیدار شد و تمام تنش خالکوب ِ زندگی …
ادامهی مطلبآزادی در هوای سبک باغ ماهی های حوض جان می دهند . هزار ستاره ی دریایی دیده ای هرگز که خیره خیره نگاهت می کنند با چشم هایی ، که چشم نیستند ؟ زن نقشه اش را می بندد و می گشاید . هر چیز ِ …
ادامهی مطلبطلاق برف می بارد در درون و خانه شوکّه است از غیاب بچه ها : چشم های گشاد عروسک باربی توپ بی باد بسکتبال .
ادامهی مطلبگسل ها زن پشت ِ هم ، چیز گم می کند مثلن ، حلقه ی عروسی اش را . نمی تواند به خانه برگردد چون علامت های سوال کلیدهایش را قاپیده اند ، خوابش نمی برد چون خدایی که همیشه در کار خداحافطی ست رویاهایش را …
ادامهی مطلبدهمین سالگرد زن چاقو بر می دارد و خود را تکه تکه می کند و بر خودش کپه می شود . نظافتچی جارو بر می دارد و زیر مبل پنهانش می کند سگ بیرونش می آورد زبانش را به دندان می گیرد بچه ها با قلبش …
ادامهی مطلبما اینطور عاشقی می کنیم راست می گویند : مثل روحی از بخار می شود یک نفس آن را درکشید مثل بوسه ای یواشکی در دستشویی یک هتل عین زبانی که بر آن بارانِ نور می بارد.
ادامهی مطلباندازه گیری دور از آفتاب بعضی چیزها زود کپک می زنند. مرد گردن درد دارد و زن شبح می بیند . مرد کمربند سربی می بندد و زن بال می سازد . دنبال حقایق می گردد مرد و زن می گوید : ببین ملافه بوی حسرت …
ادامهی مطلبهر روز زن از خواب بیدار می شود و چیزی عوض شده است . در قفس ، طوطی دیگر انگلیسی حرف نمی زند . صف مورچگان از خیر شیره و شکر می گذرد . علف ها تغییر عقیده داده اند و به سمت چپ خم می …
ادامهی مطلبازدواج آن پرده ی توری که زن میان دو پنجره ی گشاده می آویزد زبان باد می شود : مکالمه ای میان مناظر ولی یک روز پنجره ها بسته می شوند و پرده میان سکوتی ناشکستنی فرو می افتد .
ادامهی مطلبخداى عالَم آفرينشو از يه دونه سيب شروع كرد، بعد درختو آفريد و آخر سر آدمو. هميشه ميوه اول مياد. هميشه ميگيم «سيب ِ بابا آدم». خدا همون جور كه پشت كلهشو مىخاروند پيش از اين كه دلو بيافرينه احساساتو آفريد: «گاس مىباس اين جورى شروع كنم: اول دل ِ حّوارو، بعد از اون عهد و وفارو.» خدا چند تا كشتى آفريد بعد توفانو و دست آخر آبو. اما پيش از همه آب ِ حياتو آفريد كه نوح مىباس از اون بچشه، آخه الواح مقدس، پيش از اون كه نوشتهشن، اين جورى گفتهن. اما خدا خوشگلكىرو كه من دوست دارم پيش از اون آفريد كه حتا خودشو بيافرينه!
ادامهی مطلبرفتم راستهى پرنده فروشها و پرندههايى خريدم براى تو اى يار رفتم راستهى گلفروشها و گلهايى خريدم براى تو اى يار رفتم راستهى آهنگرها و زنجيرهايى خريدم زنجيرهاى سنگينى براى تو اى يار بعد رفتم راستهى بردهفروشها و دنبال تو گشتم اما نيافتمت اى يار.
ادامهی مطلب- امروز چه روزى است؟ - ما خود تمامى ِ روزهاييم اى دوست ما خود زندهگىايم به تمامى اى يار، يكديگر را دوست مىداريم و زندهگى مىكنيم زندهگى مىكنيم و يكديگر را دوست مىداريم و نه مىدانيم زندهگى چيست و نه مىدانيم روز چيست و نه مىدانيم عشق چيست.
ادامهی مطلبگذرگاهی صعب است زندهگی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمیآورد من کوه بیجان نیستم انسانم من!
سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسههای لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بیجان روح میبخشد، لیکن من جسم بیجان نیستم انسانی زندهام من.
من نابینایی ِ آدمیان را دیدهام و توفیدن گردباد را بر عرصهی پیکار، من آسمان را دیدهام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت میکند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!
توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ میگویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر میایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!