پیرتر از آنام که سلاح بردارم و چون دیگران بجنگم.
لطف کردند نقش یک …
ادامهی مطلبهراس ما
لباس شب نمیپوشد
چشم جغد ندارد
لت تابوت را کنار نمیزند
شمعی …
خانهای فراز فصول سال
خانهی کودکان، حیوانات و سیبها
میدانی از فضای خالی
زیر …
چه هیاهوی محزونی میسازند
تنها
به وقت عشقبازی،
به صدای باد میماند که میجنبد…
۱
او با خود آغاز میشود
و به خود ختم میشود.
نه هالهای از …
در هرکندهی درخت
خدایی جا دادند.
اگر سنگی شکافت
به آنی خدایی آمد و…
تو چه زیبایی در زمستان!
کنار افق، دشت به پشت آرمید و
درختان، دیگر …
چه هستی تو، آ؟
تو، انسانیترین و
پوچترینِ هجاها
آه، تو، آوای با شکوه!…
پاییز آمدهاست،
دلم را به سرپناهی بپوشان
با سایهی درختی
یا چه بهتر سایهی …
واقعهای است از هستی من.
و از آن پس، شوق درونم
از من محکمتر …
میدانیم یک ضربدر یک میشود یک.
ولی از نتیجهی ضرب یک تکشاخ و یک …
باران وحشیانه میبارید
ما در اتاق زیر شیروانی عشقبازی میکردیم.
ماه مارس بود.
در …
آنها میبوسند، آه، میبوسند، میبوسند
جوانان
در خیابانها، اغذیهفروشیها، پشت نردهها
میبوسند و میبوسند، …
تنها زندگیم برایم میمیرد،
آری، یکروز.
تنها علف طعم زمین را میداند
آری، تنها …
پس، چنان پوست گوسفندی که پشمهایش را چیدهاند
روز برمیخیزد.
دشوار است که خود …