همهی دنیا را دیدهام
اما عاشق یک شهر هستم
و در این شهر عاشق …
همهی دنیا را دیدهام
اما عاشق یک شهر هستم
و در این شهر عاشق …
پیشترها فقط چشمهایت را دوست داشتم
حالا چین و چروکهای کنارشان را هم
مانند …
چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست
که در حرکت آهستهی عقربههای ساعت
دیده میشود.…
شاعر کلمهی بنیادی را بیان میکند و هستنده از طریق این نامگذاری آنگونه که …
ادامهی مطلبسرفراز در باران
سرفراز در باد
سرفراز در برف و گرمای تابستان
تندرست است …
من در رؤياى خود دنيايى را مىبينم كه در آن هيچ انسانى انسان ديگر …
ادامهی مطلببگذاريد اين وطن دوباره وطن شود.
بگذاريد دوباره همان رؤيايى شود كه بود.
بگذاريد …
عمر دست چپم طولانیتر از دست راستم خواهد بود.
رودخانههای کف دستهایم اینطور میگویند.…
با من خوب بود.
با او خوب بودم.
اما
درها و پنجرههایمان بسته ماندند.…
تقریباً صبح است.
توکاها روی کابل تلفن
منتظرند
و من راس ساعت ۶ صبح…
برای نوشتنِ تنها یک بیت شعر،
باید شهرهای بسیار
افراد و چیزهای گوناگون را …
و چنین است که میرسم به این کرانه
که تنها مردگان در انتظار مناند…