اکنون سیاهیست
کلمات، دیروز بود
در پیشانی ِ باران
در قهقههی کودکانِ دبستانی
که …
اکنون سیاهیست
کلمات، دیروز بود
در پیشانی ِ باران
در قهقههی کودکانِ دبستانی
که …
بازش یافتهاند
چهچیز را؟- جاودانگی
دریاییست
معبرِ خورشید
جانِ دیدهبان
زمزمه میکنیم …
ادامهی مطلببر بادبزنات مینویسم:
دوستت دارم تا فراموشت کنم
فراموشت میکنم
تا دوستت بدارم.…
چه دشوار است
وقتی همهچیز سقوط میکند
سقوط هم.…
نیمی از حقیقت را گفتی؟
میگویند که دوبار دروغ میگویی
اگر نیمِ دیگر را …
برای مکالمه
نخست بپرسید،
بعد گوش کنید.…
نشستم
در سکونی از زمان.
مردابی بود
از سکوت،
سکوتی سفید،
حلقهای عظیم
آنجا …
دفن کنید این زن را.
بسیار مردانِ خاموش
به زیر خاک
باید که مراقبش …
به خاطرت میآورم آماندا
آن خیابان بارانی را،
و تو را دوان دوان
به …
آلتات
پروانهایست سیاه.
و هیچ استعارهای درکار نیست:
از پنجره درآمد و
رفت
تا …
مثل یک کوچه عریانی
بالا میروی، گشاد میشوی،
پیچ و تاب میخوری، تنگ میشوی،…
در دامِ چشمها،
چشمانداز و دستخط سبزش
زمین و عشقِ آهکیناش
نور و گردباد …