خفاشها لابلای پردههای گمرکخانه مخفی میشوند.
ولی کجا پنهان شوند
آدمیانی که سراسر زندگیشان …
خفاشها لابلای پردههای گمرکخانه مخفی میشوند.
ولی کجا پنهان شوند
آدمیانی که سراسر زندگیشان …
همهی روز،
دروازه باز میماند
ولی شب خودم میروم و میبندمش.
چشم به راهِ …
فقرا سفر میکنند.
در ایستگاههای اتوبوس
مثل غازها، گردنهاشان را بالا میگیرند
تا علامتهای …
هر روز به ماسیو باز میگردم.
میآیم
در قایقهای گمشده،
در قطارهای تشنه،
در …
جندهخانههای ماسیو
بر نوجوانی من، نور میپاشند.
از امتیازهای خاص زندگیام، یکی این است …
ادامهی مطلبباد را دیدم که میوزید و
شب را که فرود میآمد.
زنجره را دیدم …
تو انبار ظروف مقدس کلیسا
یه موشی زندگی میکرد:
یه مسیحی بد
که همهچیو …
در شهر ماسیو،
در آهنفروشیها
شب هنوز
در کوچههای سوزان
با آفتابی بلند میآید.…
مجذوبِ بوی خونِ قاعدهگیش
نرّهسگانِ مشتاق
پیِ ماچهسگی را میگیرند
انگار ملکهای سیاه جستهاند.…
از پرندگانی که میخوانند
آنان که قارقار میکنند را ترجیح میدهم
کلاغها،
یا آنها …
هر سکوتی شکنجهام میدهد.
همیشه چیزی را از قلم میاندازد:
توطئهی خیانتی را میان …
ماشینها در جاده حرکت میکنند و
خطی از مورچههای عاشق
از خیابانِ درختپوش میگذرد…
در بازار اسکله
ماهیها
تویِ ویترینهایی عرضه میشوند
که انگشتها دورهشان میکنند و
آبششها …
یکشنبه عصر
به گورستان قدیمی ماسیو باز میگردم،
به آنجا که مردگانم
هرگز از …