جوهر از گوشهی دهانم راه میافتد. خوشبختتر از من، کسی نيست. داشتم شعر میخوردم. …
ادامهی مطلب
جوهر از گوشهی دهانم راه میافتد. خوشبختتر از من، کسی نيست. داشتم شعر میخوردم. …
ادامهی مطلبطبعا شب است. پايینتر از عود واژگون با تنها رشتهاش به راه خود میروم …
ادامهی مطلبواسهچی بهم وعده داد که خودمون میخواستيم يه کشتی بسازيم همهشو با دستای خودمون …
ادامهی مطلبهنوز مانده بر تخته سياه بر کلاس درسی در شهری دايرهای، دستنخورده و صندلی …
ادامهی مطلبنشسته فراز کلمات بس دير شنودهام زمزمهی آهی نهچندان دور چونان بادشبانهای در کاجها …
ادامهی مطلبسال به سال بیکه آگاهباشم از آن سپری کردهام آنروز را. هنگام که واپسين …
ادامهی مطلبچتر سياهي پيچيده در ژرفترين صبح در سرسرا انتظار ميكشد اشكها بر شانههايش خشك …
ادامهی مطلبمرگ که میآيد شبيه خرس گرسنهایاست در پاييز مرگ که میآيد همهی سکههای پرزرق …
ادامهی مطلبمجبور نيستی خوب باشی. مجبور نيستی روی زانوهايت صدمايل از ميان صحرا پشيمان راه …
ادامهی مطلببر سنگ سياه مثلی عربی میگويد که خدا مورچهي سياه را میبيند که تکان …
ادامهی مطلباو اکسيری میخريد در شهری از روزگاران گذشته هنوز هم بايد به او انديشه …
ادامهی مطلب«من هيچکسام، تو کی هستی؟ تو هم هيچکسای؟ پس يه جفت از ما هس، …
ادامهی مطلبجاده پيچ میخورد. بعد آنجا ايستاديم. او را ديديم از ميان در باز. نشسته، …
ادامهی مطلبهر روز میآيد و سر جايش در جهان مینشيند. «کار سخت» میگويد «زيستن شعره». …
ادامهی مطلبسايههای مردم و اشيا بلندتر میشوند از پاييز تا زمستان بلندتر میشوند، بیتوقف وقتی …
ادامهی مطلبکجا همدگر را ديديم، کجا؟ دوستان نزديک مرگ، دوستان قديميام ظهر در شهر، سايهها …
ادامهی مطلب