همهچیزی دور است و دیرزمانیاست که رفتهاست. خیال می کنم که ستارهای که بر …
ادامهی مطلب
همهچیزی دور است و دیرزمانیاست که رفتهاست. خیال می کنم که ستارهای که بر …
ادامهی مطلب۱ گرمایشان بینام است گرمای تو هم. هیچکس روی درختان اسم نمیگذارد من هنوز …
ادامهی مطلبدر خانهات را که باز میکنی دوستانت میآیند، به همهجا سرک میکشند و خاکسترهاشان …
ادامهی مطلبخیلیها خود را برای جنگ آماده می کنند. لازم است. دیگران خود را برای …
ادامهی مطلب۱ پنجمین بهار جنگ آغاز میشود دختری جوان برای معشوقش میگرید برف در خیابانهای …
ادامهی مطلبآنگاه که همه چیزی به کمال بود و نشان گناه ناپیدا گشتهبود و زمین، …
ادامهی مطلبدر راه پایان واقعا برایت مهم نیست که آیا هنوز خودت هستی هرچه در …
ادامهی مطلببعضیها، بیتوجه به اينکه چه به آنها میدهی هنوز ماه را می خواهند. نان …
ادامهی مطلباينجا در يک روز مارس سال ۱۹۸۹ سقف و ديوارها را آبی رنگ میزنم. …
ادامهی مطلباول، میخواهم زيبا باشد و با احتياط روی شعرم قدم بردارد در تنهاترين لحظهی …
ادامهی مطلبنشانهها؟ از نشانهها خستهام. بعضیها به من میگويند که همهچيز نشانهاست. آنها هيچچيز به …
ادامهی مطلبسرمای وحشتناکی دارم همه میدونن که سرماهای وحشتناک چطور کل سيستم عالمو عوض میکنن. …
ادامهی مطلبنمتونم عشقو يه قرن عقب بندازم ازم بر نمیآد حالا هرچی گريه گلومو جر …
ادامهی مطلب۱ جيرجير جيرجيرکها. آنها راه خود را از دل تاريکی نقب میزنند. سدها را …
ادامهی مطلبميان گلها، تنها با جام شراب تنها مینوشم، جامم را بالا میبرم از ماه …
ادامهی مطلبجدا افتادن و تنها شدن شبيه باراناند. از روی اقيانوسها بالا میرود به سوی …
ادامهی مطلب