از من چه کاری بر میآید؟ گلبرگهای شکوفههای گلابی همهی روز بادآورده جمع میشدند …
ادامهی مطلب
از من چه کاری بر میآید؟ گلبرگهای شکوفههای گلابی همهی روز بادآورده جمع میشدند …
ادامهی مطلببعضی میگویند هزارسال را به خاطر میآورند بعضی میگویند تازه هزارسال بعد را دیدهاند …
ادامهی مطلبهروقت ماه بالا میآمد، دعا میکرد سرانجام، مادر وولنام در چهلسالگی پسری زایید در …
ادامهی مطلبازدواج کرد جدا شد و به خانه برگشت. گلهای حنا را فشرد تا ناخنهایش …
ادامهی مطلببدون بهار کوچکش چهچیز از روستای یونگتون، یک روستا میسازد؟ دانههای برف بیپایان میبارند …
ادامهی مطلبمیزی که شاعران بر آن مینوشند از خاک رس ساخته شدهاست. تکشاخی به آنها …
ادامهی مطلببس دور، به زمانی دور گمگشتهی استپها جنگجویان چنگیزخان در شکنجهی عطش، به ناچار …
ادامهی مطلبپنجرهی من است این، هماینک آرامآرام از خواب برخاستهام. خیال آن به سرم بود …
ادامهی مطلبیکروز از سرکار به خانه برگشتی و من یک کلمه حرف زدم و تو …
ادامهی مطلببا همهی زیباییام تاوان دادم هیچ نمیدانم که تاوان چه را؟ تاوان دادم با …
ادامهی مطلبدریا تنها به من خانهای بخشید که رو به ویرانیاست و مادری که دیر …
ادامهی مطلبدیشب جغدی در آبی پررنگ شمار نامعینی از آوازهای خوشتراش را به دل جهانی …
ادامهی مطلبدیشب باران با من حرف زد آرام، میگفت چقدر شادم که فرو باریدهام از …
ادامهی مطلبمرد عاشق زن بود و زن عاشق مرد. بوسههای مرد تمام گذشته و آیندهی …
ادامهی مطلبفراموشکردن کسی مثل ایناست که یادت برود چراغ حیاط پشتی را خاموش کنی. چراغ …
ادامهی مطلبدر را که پیدا کردم برگهای تاک را دیدم که پچ پچه ای گرم …
ادامهی مطلب