در کنار بنفشه های سفید
زیر درخت بید
در پارکی که اول بار
به …
ادامهی مطلبای جلوهگری پرتو آفتاب
مرا به بهرهی گرمایت نیازی نیست،
کنار برو!
تو تنها …
نگاهی گذرا از قطار که سايهی حقيقت را لمس میکند
ولی او بی شک …
بچهها دیگر بزرگ شدهاند-
نیمی از میز آشپزخانه را
خاک میپوشاند.…
معلم ویولن میگفت:
موسیقی زمان است.
نباید وقفههایش را از دست بدهی
وگرنه به …
در واپسین دم حیات
مشهور بود و سرمایهدار
و مردم، چند شهر را
به …
آخرش رهگذر، دختره رو با خودش برد تو تخت.
درو از پشت قفل کرد…
– هنر،
بیشتر و بیشتر!
– همه بازیاست،
که همه زندگی ناب است و…
میگذرد، میگذرد رود و
هرگز آرام ندارد.
میگذرد، میگذرد باد و
هرگز آرام ندارد.…
او کیست، آن وحشیِ مشفق سیال؟
منتظر تمدن ایستاده است یا بر گذشته از …
تمام شب،
سیبها فرو میافتادند در باغ
وقتی پسر همسایه جان میداد.
همانکه یکبار …