در رویاهایت
کسی میگوید: هزار سالِ پیش…
نه بیش و نه کم: هزار سال …
در رویاهایت
کسی میگوید: هزار سالِ پیش…
نه بیش و نه کم: هزار سال …
اخلاق در ما دائمیست.
لحظهای نیست
که خلاف این را ثابت کند
اینرا که …
بر کوههای تهی
هیچ انسانی در دیدرس نیست.
تنها پژواک صداهای آدمیان.
سایهها باز …
مرا مثل مادرم دوست بدار
همانطور که بچهها میخواهند
– آن سرسختی و آن …
هفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک
شبی بود
سرد، تاریک …
آنجا کیست؟ مشتاق و بیشرم،
رازورز و عریان:
چگونه توان برمیگیرم
از گوشتی که …
ای کاغذ
به یاد آر این حکایت را،
حکایتی که نگاهبان آنی
در خلوص …
کجا به سر میرسد
چندان ویرانی و چندین زیبایی؟
کردهایم و نکردهایم
سخن بگویید،…
دیگر نمیتوانم تنها بمانم
مگر آنکه تو بروی
ای خورشیدی که از خونم گذشتهای.…
روشن است که خواهم مرد و مرا خواهند برد
در استخوانها یا خاکسترها
و …
به کلماتام اعتمادی ندارم.
حالا مرده میگردند
پشت چشمهای تو.
تظاهر میکنند به سخن …
– سبز میزنه
– سبزه
– سبزه؟
– آره، سبزه
– سبز
– سبز …
پرندهای سیاه
پسماندههای زندگی را
بو میکشد.
میتواند خدا باشد
یا آن قاتل:
به …