میدانم زمستان اینجاست
پشت همین در. میدانم
اگر حالا بیرون بروم
همهچیز را مرده …
میدانم زمستان اینجاست
پشت همین در. میدانم
اگر حالا بیرون بروم
همهچیز را مرده …
یک مکان
نمیگویم یک فضا،
حرف میزنم
از
چه
حرف میزنم از آنچه نیست…
دستِ زنِ عاشق باد
صورتِ مرد غایب را
نوازش میکند.
زن در اوهام
با …
همیشه در سفر بودیم
و مکان بر سه قسم بود:
آنچه خاطره میشد
آنچه …
باشد که بدانند دانایان، آنرا که میتوانند بدانند.
و خفتگان، همچنان خفته بمانند.…
به تو نام میبخشم، ای واقعیت،
و در نامات دوباره زاده میشود
آن عمیقِ …
آه ای صدا، صدای یکتا: تمام تهیای دریا،
تمام تهیای دریا کافی نیست،
تمام …
چرا که تنم
چنان درخشان بود و مطمئن
چنانکه شیری سرفراز
در چمنزار بامداد.…
این چشمانداز به قلمموی شفق
چنان باد است
بر ویولن جانم.
وضوح خاموش و …
تنهایی، آری
ولی تو هرگز.
غیاب،
ولی تو هرگز:
نورِ ساکنِ بیپایان
زیر ماهِ …
هرچه میماند از امروز
نمیارزد
زندگی را، مرگ را،
مرا، هیچکس را.…
پا به جهان نهادهایم
تا به یاد آوریم و به یاد بمانیم
گریه کنیم …
خفته بودم و او
درگشود به رویاهای من.
به تاراج برد رویایی را که …
شعر چشم گریان است
شانهی گریان است
چشم گریان شانه است
دست گریان است…