همیشه وسط فیلم
باران میگرفت.
میانِ گلبرگهای گلی که برایت میآوردم
عنکبوتی منتظر بود.…
همیشه وسط فیلم
باران میگرفت.
میانِ گلبرگهای گلی که برایت میآوردم
عنکبوتی منتظر بود.…
دیدهای،
به راستی دیدهای،
برف را، ستارگان را، معابر شکوهمند نسیم را…
لمس کردهای،…
خطوط مهآلود چهرهات را دوست دارم،
صدایت را که به خاطر نمیآورم،
خوشهی عطرهای …
حالاست که باز میشود دید
توتهای سرخ را در خاکستری کوهستان
و کوچ شبانهی …
که میتواند
حکایت این پیر مرد را روایت کند؟
چه کس غیاب را وزن …
فضا و زمان! حالا میبینم که حقیقت دارد آنچه گمان میبردم
آنچه گمان میبردم …
بزرگراهى به خواب ديدم
كه تنها تو از آن مىگذشتى
پرندهى سپيد از شبنم…
گورستان، قطعۀ گورهای کوچک.
ما، سالخوردگان، در خفا می گذریم،
مثلِ پولدارها که از …
قهوهرو ريخ تو فنجون
شيرو ريخ رو قهوه
قندو انداخ تو شيرقهوه
با قاشق …
از پدربزرگم دو چیز را به یاد دارم
شلوار نخنما و اینکه چگونه هر …
در میامی، زیر آفتاب خواهم مرد،
روزی که خورشید سوزان باشد،
روزی شبیه روزهایی …