باد
در درختان: بارانِ خاموش.
پدرم را به خواب دیدم:
پارو میزد به ماهیگیری…
باد
در درختان: بارانِ خاموش.
پدرم را به خواب دیدم:
پارو میزد به ماهیگیری…
کسی از اتاق بیرون رفته و
لباسهاشان را جا گذاشته، پشت سر.
«چی شده؟»…
مردی در میان درختان قدم میزند
در روزی که نور
مدام جا عوض میکند.…
نگاه کن بانوی من،
مرا گناهان بسیاریاست
که نمیتوانی راهت را پیدا کنی از …
هیچ قطرهاشکی نیست
از آنِ انسانی
که در همان دم
جاری نشود از گونهی …
عدم،
سراپا تنها در خویش
اما بی اعتمادی به خویش
شهوتاش را فرو مینشاند:…
یک روز میهمان و بعد بیگانه و در آخر شبحی بیقرار،
همیشه مشتاق قطعیت …
شاهد اندوه خویشی و آرزوی خویش
آینهای و در همان لحظه تصویر خویش
تنیده …
تنها و بیکسی؟
خب، باش!
یه قطار معرکه گیرت میاد
اون آخراش.…