اگر نبود
به خاطر آن صبح پاییزی
دم ملتهبِ
شهرِ گردنزده
سکوت فرو افتاده…
اگر نبود
به خاطر آن صبح پاییزی
دم ملتهبِ
شهرِ گردنزده
سکوت فرو افتاده…
فرشتگان نه پرندهاند
نه انسان
بیهوده است نشان دادنِ
اندام بچگانه گوشت آلودی
با …
میمیرم، اما
این تنها کاریست که برای مرگ میکنم.
صدایش را میشنوم که اسبش …
زبانهایی هستند که در آن
گذشته را نمیتوانی بیان کنی
فقط زمان حال دارد…
تنها این تصویر را در برابرم میبینم
و از این رو نمیخواهم که بگذارم …
در نهایت میخواهیم همیشه باز
همان را ببینیم: خانهای میان درختها
همانطوری که بچهها، …
هیچ بحثی نیست
دوست داشتن را دلیلی نیست
میتوانم از تو بخواهم
هیچگاه مرا …
باد در همهی زبانها
هر نامی هم که داشته باشد
مذکر است
یا بهتر …
تو را آن روبرو دیدم
انگار که از پناهگاه زیرزمینی بیرون آمده بودی:
با …
در قطاری نشستم و مرا به شهری برد
که در آن کار میکنم
از …
این چیزی است که یک نقاش میخواهد ببیند:
چمنهای رنگ پریده، شاه بلوطها
و …
آرام نشستن عرق بر ابروهایت را حس کردی
نگاه کردی به کجا قدم میگذاری…
هر کسی میتواند صد بار
پنجره را باز کند و دوباره ببندد
قهوه درست …
پرسیدم هنوز دوستم داری
و تو پس از سکوتی طولانی
گفتی «نگاه کن» «دور …
در زیر چراغ، دور میز
ساکت غذا میخوریم: دستاهایمان
به مانند لکههای سفید میآیند …
آلونکهایی از کاهگل سقفهای دلنازک، هراسان از باران، دیوارهایی مثل انسانی فروتن سر به…
ادامهی مطلب