نمیتوانم از آفتابگردان نگاهت بگریزم
قضاوتام نکن به خاطر آنچه ندارم:
غریزهای مادرانه شاید…
نمیتوانم از آفتابگردان نگاهت بگریزم
قضاوتام نکن به خاطر آنچه ندارم:
غریزهای مادرانه شاید…
پدربزرگ، دوباره
رفتی آلو دزدی
و باز هم با بهترین کفشهایت رفتی
همانهایی که …
من هیچ وقت ندارم
شما را خواهم گفت که کیستم
تنها در سه کلمه…
اسبی تَتار از تبار من
چار نعل میتازد از میان کتابهای من
از آنجاست …
انگشت من مزین است
به ملخی
با عیاری بالا.…
من زندگی میکنم با طبیعت
همچون آن بادِ در گذر
از روی ایمان برگ.…
اینجا رویایی در احتضار میآرامد. کاش زودتر بروی
به آرامیاز این مکان، و بدزدی …
مثِ ابرای سفیدِ تو پرواز از بالای جنگلا تو آسمون شب
مثِ بادی که …
چیزی غمانگیز در اندوه است
انگار که خود به تنهایی کافی نبود
صدا زدن …
پدرم ترانهای را برای من میخواند
که مادرش در گذشته برایش خوانده بود
ترانهای …
پدرم ساعتها ، خاموش کنار تختخوابم نشسته بود
وقتی کلاهش را بر سر میگذاشت…