همیشه دوست داشتهام
نامرئی بودن را،
و حالا آخرین چهره نیز مرا واگذاشته است…
همیشه دوست داشتهام
نامرئی بودن را،
و حالا آخرین چهره نیز مرا واگذاشته است…
سایههای شکنجه شده
به نشانهها نزدیک میشوند.
به روزی میاندیشم
که اسبها آموختند
گریه …
از آنپس که در مراسم اعدام چکاوکها شرکت کردی
فرو رفتی
حتی وقتی صورت …
مراقب ناخنهایت باش،
ای لاشهای که امشب در پلکهایم به خواب میروی
خوب باش…
هر کشیش گنهکار، یک کشیش است.
با اینحال، تصور میشود
که یک شاعر باید …
باران بدون درختان…
علفهای خیس…
روشن کردن اجاق…
یک ابر،
سرخشده بر تابهی ماه…
برای آهن گداختهی یک مرد
زن، آب نیست.
خوب نیست که خیره شد به …
هر زن زیبا بیرحم است.
به شکلی مبهم
مردان عریان را
خوار و خفیف …
زمان بر کوهها: حسادت، میوهی بیاعتقادی.
زمان کنار چشمهای: خیانت، میوهی حسادت.
زمان کنار …
«شکایتهایت را درک نمیکنم
وقتی میگویی به شکل تلخی تنها هستی.
رنج، بدون آنها …
منیپوس : تنها استخوانها و جمجمههای خالی را میبینم، بیشتر آنها شبیه هماند. هرمس:…
ادامهی مطلب