تنهایی، آری
ولی تو هرگز.
غیاب،
ولی تو هرگز:
نورِ ساکنِ بیپایان
زیر ماهِ …
تنهایی، آری
ولی تو هرگز.
غیاب،
ولی تو هرگز:
نورِ ساکنِ بیپایان
زیر ماهِ …
هرچه میماند از امروز
نمیارزد
زندگی را، مرگ را،
مرا، هیچکس را.…
پا به جهان نهادهایم
تا به یاد آوریم و به یاد بمانیم
گریه کنیم …
خفته بودم و او
درگشود به رویاهای من.
به تاراج برد رویایی را که …
شعر چشم گریان است
شانهی گریان است
چشم گریان شانه است
دست گریان است…
نمیدانستم که
نداشتنت میتواند شیرین باشد چون
صدا کردنت برای اینکه بیایی هرچند
نمیآیی …
ای دریا
خود را به تو میبخشم
افکارت را از دور میخوانم
انگشتان خمیدهی …
چشمها
حرف میزنند
یا همینکه خود را میگشایند
هرچه باقی مانده را
بیرون میریزند.…
سردابهها را ابداع کن
خیس از سکوت،حیاتی را
که تو را آفرید.
به جسم …
کسی که نگاهم میکند از اعماق شب
با چشمهای بیحرکت، درخشان در شب
مرا …
میدانم که تنها آواز
تنها شکوه آوازهای کهن
تنها شعر
همانیست که خاموش است …