صبحی زیبا
و مهی کافی
تا برای بانوی دریاچه
پنجاه دست لباسِ خواب فراهم …
صبحی زیبا
و مهی کافی
تا برای بانوی دریاچه
پنجاه دست لباسِ خواب فراهم …
یک عصر که هرگز فراموشت نمیشود
به خانهات آمد و
روی میز نشست.
آرام …
در باران موسمی
در مسیر رودخانهای بینام
هراس هم، نامی ندارد.…
اسبی بود سرخ، چهارنعل بر رود بیکران.
اسبی بود سرخ،
قرمزِ ِقرمز
«عینهو خون، …
نه کسی دریافت
عطر مگنولیای تیرهی شکمات را
نه کسی خبر شد
از شکنجهی …
برجهای بلند.
رودهای بلند.
پریچهر،
حلقهی عروسی را بگیر
پدربزرگهایت برایت آوردهاند.
هزار دست …
نه دریا پرتقال دارد
نه سویل، عشق.
دخترک سبزه،
چه شعلهی آتشی!
چترت را …