۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبمکالمه
چهل سال با هم زندگی کردند و زبان سختتر و سختتر میشد اول چند کلمه میفهمیدند بعد دیگر سر تکان میدادند: غذا و بستر. چهل سال روزبه روز دست و پنجه نرم کردند با صورتهایی که آرام و آرامتر میشدند سنگوار. گاهی اما بخت رو میکرد: …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























