۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبدر سپیده
صبح به چمنزار درآمد، اسبها از مه به دنیا میآمدند. چه خاموش بودند! یکی سرش را بر زین محبوبش میگذاشت نفسش گرم برمیخاست، چشم نمناکش در سپیده سوسو میزد. به تن، بالاپوشی انگار گلیم دستبافی محصول قالیباف قصبهای، و پوزهای نرمتر از قضیب.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























