۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبیک شهر
چراغی نیستم که راهروهای تاریک را روشن میکند: راهروهای تاریکم من. پنجرهای نیستی که بر عابران گذر باز میشود: گذرگاهی تو. خانهای نیستیم که در هوای زیر پل معلق است: خانه و هوا و پلایم. اتاق، گذر، خانه و حالا یک شهر.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























