۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبمادر
هراسان به سکوت خیره شدند در صورت گرفتهاش. از آنها چه میخواست؟ نیکی و خرد؟ بچهها میروند بازی کنند. آنها فقط میتوانستند به او بیرحمی بدهند و عشق.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























