۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبتنها
به دنیا آمدم در اتاقی با پنجرهها، گشاده سفیدی کور، هوای پس از باران، حرف زدم، حالا در کودکی اینک در بزرگسالی گریستم بر مردگان عشق ورزیدم به زندگان، تنها.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























