آن مرد سياهپوش کيست،
که قدمزنان از ما دور میشود.
میگويند: ديرگاهی نقاش برآن …
آن مرد سياهپوش کيست،
که قدمزنان از ما دور میشود.
میگويند: ديرگاهی نقاش برآن …
عصری يک کور، يک کر و يک لال مدتی با هم بر شاخهای در …
ادامهی مطلباز شعرهای من اگر گل را بچينی از چارفصل شعرم يک فصل میميرد. عشق …
ادامهی مطلببرف، نخستين برف زمستان، ابتدای اين صبح. گل اخری و چمن زير درختان پناه …
ادامهی مطلبمیآرامد ماه بر رود چنان قطرهی روغنی. کودکان به کنارهها میآیند تا زخمها و …
ادامهی مطلبیکروز، میخواستم دست از نوشتن بردارم و فقط نقاشی کردم میخواستم دست از نقاشی …
ادامهی مطلببعد از مدرسه دلم میخواست ساعتها کف اتاق دراز بکشم با تلفنی که در …
ادامهی مطلبپستانی هستم بدون نوك برج دیدبانی بیفانوس و تلخی بلوط. درخت غانی برهنه از …
ادامهی مطلباولینبار كجا با هم خوابیدیم؟ به یاد داری؟ شاید در كوچهی فیتزوری بود؟ یا …
ادامهی مطلبگوش کن، ای نوح، با بازوهای نحيف ما سد تازهی بلندی ساختهايم برابر سيلابهای …
ادامهی مطلبکشتیای که نرسيد خانهای که ساختهنشد راهی که پيمودهنشد نامهای که نرسيد چشمهای که …
ادامهی مطلبمن اون سنگیام که از جاش دراومده ميون صخرهها همون قلبهی وسط تيرا، اون …
ادامهی مطلبدراز میکشيم کنار هم پس از عشقبازی و ميان ما فاصلهايست انگار دو کشتی …
ادامهی مطلبو شکسپير جهان را در هفت روز آفريد در نخستين روز آسمان را آفريد، …
ادامهی مطلبخوب، پس من ناپلئونم و تو، تو قرار است ژاندارک باشی. من تازه از …
ادامهی مطلباز میان پنجرهی باز غروب، در اواخر تابستان زنی گریه میکند، آی آی آی! …
ادامهی مطلب