اما مسیح خم شد
و با انگشت
بر خاک نوشت
و باز خم شد…
اما مسیح خم شد
و با انگشت
بر خاک نوشت
و باز خم شد…
روزی میرسد
که باید زیر خودمان
یک خط سیاه بکشیم
و حسابکتاب کنیم.
لحظههایی …
خواب میبینم دوستم نمیمیرد.
آب داخل ریههایش هواست
روی سینهاش مینشینم
دهان به دهانش …
یکدیگر را میشناسیم
روزی روی زمین
دیدمات
من یک طرف زمین راه میرفتم
و …
رفتم و رفتم
تا آب حیات عشق را یافتم و
در چشمان هزار و …
قلب! ما او را فراموش می کنیم
تو و من، امشب!
تو باید حرارتش …