چرا میترسی؟
چرا نیمههای شب از خواب میپری؟
مرگ، آنچه را که زندگی خواهی …
چرا میترسی؟
چرا نیمههای شب از خواب میپری؟
مرگ، آنچه را که زندگی خواهی …
شکوهمند و مقدس،
منم حلیم سوم
حاکم حاکمان.
اینجا در دستان سفیدم
سپیدهدم مردمم …
وقتی اندیشه میکردم
خود را از یاد بردم
وقتی اندیشه کالبد یافت
برگها مرا …
اون یه برگ بهم داد مثه یه دست با انگشتاش
من بهش یه دست …
در قصههای عامیانهی ما «لک لک» پرندهی بارآوری و حاصلخیزی است. برای همین بچهها …
ادامهی مطلب داستانی خواندهام
اسمش را از یاد بردهام
آنچه به یاد میآورم یک میز چوبیاست…
عطار پيلهور
با طبق گياهاش از گلستانى به گلستانى مىگذرد
و با طبلهی عطرش…
حلقههای سبز دور چشمها، این چمن در حرکتی چالاک
کنارت به مهر حلقه می …
فریادزنان
آوازخوانان
در میان درختان تاب میخورم من
در میان ویزاویز زنبورهای سیاه
تا …
همه چیز اینجا زرد است و سبز.
به صدای گلویش گوش کن، به صدای …
پس با دستانم
دنبال میکنم عصب به عصب
حلقه به حلقه این زنجیر طلا …
دستان تو چند سال دارند؟
درختان پرگره
به موهای من که دست میکشند
بهار …
باران نم نم و بوی خاک،
پرواز پر پیچ و تاب چلچلهها با آن …