من که اصلا نمی فهمم مردم چرا زل میزنن به من وقتی لباسامو درمیارم…
ادامهی مطلب
من که اصلا نمی فهمم مردم چرا زل میزنن به من وقتی لباسامو درمیارم…
ادامهی مطلبچشمک بزن چشمک ستاره کوچیک من دلم میخواد بدونم چطور میتابی تو به من…
ادامهی مطلبیکی با آب رفت یکی زیر سنگ یکی با آتش به هوا یکی جنگید …
ادامهی مطلب دوست نمىدارم به خواب اندر شوم شباهنگام
كه چهرهى تو بر شانهى من است…
مردی که در ایستگاه اتوبوس ایستادهاست و روزنامه میخواند، آتش گرفته است شعلهها از …
ادامهی مطلبوقتی اینها را مینوشتم پنجاه و یک ساله بودم و لحافهایم بوی تنباکو میداد.…
ادامهی مطلبجایی، گوشهای، جنگلی به شعری وارد شد.…
ادامهی مطلبآسمان تهی. پرندهها از گوشه راست به درون پر میکشند.…
ادامهی مطلبپرستویی، برکهای، تکهای از آسمان باید از شعری بیرون افتاده باشند. چنین گفت رهگذر.…
ادامهی مطلبخورشید بیرون میآید، ابزار آبرنگش را برمیدارد بر پشت بامها مینشیند خودش را تکرار …
ادامهی مطلبدرختان میپرسند برادران ما دقیقا چه هستیم؟…
ادامهی مطلبمرا تنها بگذار درختی میگوید باشه باشه من خواهم گفت.…
ادامهی مطلبوقتی مینویسم کاغذ تو را میشنود.…
ادامهی مطلببرگ زنبقی بر چهره آب شنا میکند: مرگ به هیچ چیز دیگری شبیه نیست.…
ادامهی مطلبمن آبم رهایم کن بگذار بروم.…
ادامهی مطلببر دروازه شهر چاله ای است انگار از آن این جهان نیست.…
ادامهی مطلب