به آرامی در من رشد میکند
آن دیگری که درهیچ شبیه من است
و …
به آرامی در من رشد میکند
آن دیگری که درهیچ شبیه من است
و …
هر روز هنوز
با سنگ قبرش حرف میزند
در گورستان کوچک روبرو
منظرهی مقابل …
یکی صدف را نمیخورد
یکی دیگر نمیرقصد
یکی چهارپایه را به صورت صاحب بار …
شب بود و دیر وقت
نور چراغ باران را میگرفت
بر سنگفرش میکوبید
درخیابان …
زندگی سرد است
همهی بسترها جمع شدهاند
ملحفهها یخ زدهاند
بخاری خاموش
زندگی سرد …
اقیانوسی با عضلاتی سبز
بُتی با چندین دست، مثل اختاپوس
کائوسِ فساد ناپذیری که …
به دور افتاده از از گناه و تقدیس
اینک آنان سکنی میگزینند در صمیمیتِ …
برای آنکه چنین گردنی افراشته داشته باشد
برای آنکه مچهایش مثل ساقههای گل خمیده …
شعری نوشتن درست به سانِ گاوی که زمین را شخم میزند
بی هیچ اندیشهای …
هیچ چیزی هراسندهتر از، هیچ چیزی والاتر از
تماشای اسپارتها در صفوفِ آماده باش…
جفتِ اسبهایم را راندم
من راه را انتخاب نکردم، اسبهایم کردند
و در سرزمینِ …
اونا اومدن، چون چیزای مشخصی هست و به هر حال تقصیر خودتونه، آقایون
اونا …
با یک نفس، با یک آکولادِ نفس به هنگامِ بسته شدنِ جملهای
با یک …
هیچکس هشدارم نداد که آزادی شاید معنایی هم داشته باشد مثل
نشستن در پاسگاه …
زمین زیر پایم ساییده میشود
وقتی به تنهایی فرود میآیم، بدون مقصدی
در میانِ …
دو ساعت گذشته است اکنون
و از گلویم همچنان جاری است خون
شب بهاری …