به کودکان میاندیشی: به اینجا و اینکِشان
همهچیزِ حال، بیاندیشهای به کی و کجا……
به کودکان میاندیشی: به اینجا و اینکِشان
همهچیزِ حال، بیاندیشهای به کی و کجا……
هرگز بر ترک اسبی سوار نشدم
و هرگز اسبی را با الاغ تاخت نزدم…
جانم ملول است، آه، ای امید!
تاب انتظارم نیست از این بیش.
قدمرو، بر …
انحطاط ما
ریشه در احساس سیری دارد.
در میانهی شادکامی
سیاهی سیاهتر خواهد شد…
خارش دیواری پاییزی،
خراشیده تا خون بیشهی خزنده…
چه شگفت است که تو،
یک …
نزدیک يک سال اينجا نبودهای
می ترسيدی بيايي.
وقتی آمدی، تهیا، اول با لابه …
خانهای در من است،
برای حزنت و برای کفرت
و برای شادیات.
هيچچیز آمدنت …
وارد آسانسور شديم هردو تنها
به هم نگاه کرديم و اين همه چيز بود…
خوش باش،
حتما خوشی هست.
او آن را حس کرد.
مثل چيزی بی رحم …
همیشه بیخبر میگذرد
طرح رنج
از فراز آدمیان.
پایان نزدیک میشود
وقتی هنوز آغاز …
به من برگردید
ای اشیایی که چاره کردید
تحمل صلیب روز را،
شما که …
به خواب میبینم آرزو را
و میدانم که از یادش خواهم برد
پیش از …
به تو فکر نمیکردم وقتی با تو بودم
چرا که تمام تابوتها بزرگ بودند …
آنجاییم که شادی، بسیار به آن سر میزند.
آمدند،
تمام آنها که روزی میشناختم.…