انگار که فرود آمده باشی بر دلم
و نور آورده باشی به رگهای من…
انگار که فرود آمده باشی بر دلم
و نور آورده باشی به رگهای من…
زیر درختان بید
تو را در آغوشم میبرم
و احساس میکنم زندهای.
پس به …
چون کبوتری هستی
که زمین را لمس میکند
و بر میخیزد و
دور میشود …
با دستانت
که آهنگی هدایتشان میکند،
آهنگی که سربسته به خاطر میآوری،
میگویی خداحافظ …
بر لبهایت
کلمات ناشناخته شکل میگیرند
و نامشهود
به لطافت
دور تو میگردد.…
با زبانت که بر آن
یک بیخبری درخشان میگذرد
حرف میزنی
از گلی نامرئی.…
گیسوانت در دستان من
و بارقهشان برگذشته از ازدحامهای نامشهود
از لحظاتی که مدام …