این تنها بودن
شاید حتی
یک جور غروبِ شادِ پاییزی باشد.…
این تنها بودن
شاید حتی
یک جور غروبِ شادِ پاییزی باشد.…
چوپانِ بره به دوش
به سوی مرگاش نبر!
بستری از برگها فراهم کناش
بگذار …
آنجا که فراموشی خانه میکند
در آن باغهای وسیع بیبامداد
آنجا که من
تنها …
در دلش یک ماهی میبرد
از دریای چین.
گاه آن ماهی را دیدهاند
که …
پرمخاطره است
استفاده از این دستخط
که شاید صبح
دیگر خوانا نباشد.
وقتی حتی …
نام مرا نیز
بر آب بنویس
مادام که باران میبارد
در سرزمینمان.
باران،
که …
کودک خفته
یک اتاق را پر میکند.…
هر چه میخواهی آرزو کن!
همهچیز را.
میتوانی صاحب آن موسیقی باشی
که میتپد …
بعد
وقتی مردند
خواهم رقصید
گمشده در نور شراب
و عاشق نیمههای شب.…