آتشهای تنم را گرد آوردهام در شعلهی کوچک اما استواری اینجا در آشپزخانهای که …
ادامهی مطلب
آتشهای تنم را گرد آوردهام در شعلهی کوچک اما استواری اینجا در آشپزخانهای که …
ادامهی مطلبآنچه میخواهیم هرگز سادهنیست. درمیان اشیایی حرکت میکنیم که خیال میکردیم آنها را میخواهیم: …
ادامهی مطلبویولن غریب، چرا تعقیبم میکنی؟ در کدام شهرهای بیگانه از شبهای تنهاییات سخن سازکردهای، …
ادامهی مطلبآیا دلم به خواب رفتهاست؟ آیا کندوی رویاهای من دیگر کار نمیکند؟ چرخ چاه …
ادامهی مطلبیک روز آفتابی، باد جانم را با عطر یاسمنها صدا کرد. \”به جای عطر …
ادامهی مطلبهمهچیزی دور است و دیرزمانیاست که رفتهاست. خیال می کنم که ستارهای که بر …
ادامهی مطلب۱ گرمایشان بینام است گرمای تو هم. هیچکس روی درختان اسم نمیگذارد من هنوز …
ادامهی مطلبدر خانهات را که باز میکنی دوستانت میآیند، به همهجا سرک میکشند و خاکسترهاشان …
ادامهی مطلبخیلیها خود را برای جنگ آماده می کنند. لازم است. دیگران خود را برای …
ادامهی مطلب۱ پنجمین بهار جنگ آغاز میشود دختری جوان برای معشوقش میگرید برف در خیابانهای …
ادامهی مطلبآنگاه که همه چیزی به کمال بود و نشان گناه ناپیدا گشتهبود و زمین، …
ادامهی مطلبدر راه پایان واقعا برایت مهم نیست که آیا هنوز خودت هستی هرچه در …
ادامهی مطلببعضیها، بیتوجه به اينکه چه به آنها میدهی هنوز ماه را می خواهند. نان …
ادامهی مطلباينجا در يک روز مارس سال ۱۹۸۹ سقف و ديوارها را آبی رنگ میزنم. …
ادامهی مطلباول، میخواهم زيبا باشد و با احتياط روی شعرم قدم بردارد در تنهاترين لحظهی …
ادامهی مطلبنشانهها؟ از نشانهها خستهام. بعضیها به من میگويند که همهچيز نشانهاست. آنها هيچچيز به …
ادامهی مطلب