دیرزمانیاست
که بوسههایت مرا سوزاندهاند
و جسم پاکت
مثل ملافههای اتاق عمل
مرا هراسان …
دیرزمانیاست
که بوسههایت مرا سوزاندهاند
و جسم پاکت
مثل ملافههای اتاق عمل
مرا هراسان …
نیمههای شب است
کارگری از شیفت دوماش،
از کارخانهی کنسروسازی برمیگردد.
باقیماندهی توانش را …
ضربان میگیرد جانام
چنان زبانهی زنگی
بر دیوارههایش.
گوش کن!
ناقوس یکشنبههاست
سنگینناقوس یکشنبهها…
دریغا، اینجا فرودگاهیاست کوچک
پوشیده به شبنم
و این هواپیماییاست که بلند میشود
رهایش …
بزرگ، خاکستری، سنگین
چنان یک فیل پیر.
زمستان به آخر میرسد.
کوتاه، سقفهای شیبدار، …
تو و من
و دو فنجان خالی قهوه
و چند واژهی فانی
در تار …
آقای ب از معاد حرف میزند
همانقدر مطمئن
که کشاورزی لباس کارش را
پشت …
قبل از طلوع آفتاب
هنگامی که رنگ دریا هنوز
سفید است
باید به راه …
از کاغذی سفید
هر چیزی می توان ساخت
هواپیما
یا بادبادکی بزرگ
حتی زیر …
موهایت را باید بافته باشی
ناگهان تو را به یاد می آورم
در عصری …
در آن تاریکی سنگین
به سراغم آمدی
از همه ی داستان ها
گذر کردی…