هربار که
هوای رفتن به سرم می زند
می روم
در گوشه ای
تنها …
هربار که
هوای رفتن به سرم می زند
می روم
در گوشه ای
تنها …
مرا دوست بدار !
به سان
گذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر؛…
معمای بخت را
با چند برگی که
داشت از درخت می افتاد
در گوشه …
نیامدید
و من همیشه در انتظار ماندم
با تمام آن چیزها
که رفته رفته…
در لابلای داستانی از گل های شب
به بهای خستگی ِاسب ها
انگار ، …
بزرگترین گناهی را که یک انسان می تواند مرتکب شود
مرتکب شده ام ، …
دیگر هیچ ترمینال یا ایستگاه قطار،
غذاخوری بین راه،
چهره ای غریبه،
مسافرخانه های …
اگر من تنها بازمانده قبیله تاسمانی بودم
آخرین نفر در جهان
که به زبان …