دلم برای چرخدستیهای سوپرمارکت میسوزد.
تازه آنها را دیدهام،
چهار دست و پا
از …
دلم برای چرخدستیهای سوپرمارکت میسوزد.
تازه آنها را دیدهام،
چهار دست و پا
از …
امیدی در کار نیست.
تصویری که از چشم داریم،
گشاده میماند.…
ناپیدایی خاطره
تهیا را تداعی میکند.
مردمان بسیار از آن رنج میبرند.
آمبولانس خموشانه …
به بیرون خیره میشوم از پنجرهای بیپرده
کودکی دستهای کوچک کثیفش را به هم …
صورتش به زلالی آب است و
رد آسمان بر خندههایش
شاهراه دندانش را میپیمایم…
چمن، باران به رویا میبیند و
درخت، باد.
تنها در طلسم هزارتویمان
بر تور …
میآزاردم مژههای بلندش،
هراسانم میکند آزادیاش به رویاهایش.
میخواستم بمکم کیرش را
و گریهکنم…
چه خواهی کرد
بیعینک و عکس و انعکاس؟
قلم به دستِ که خواهی داد …
نقشهای سیاهقلم،
ایمان و شک
هر دو
زیر آستین پالتویی خیس جاماندهاند.
شهر بیدار …
محروم از همه چیز
به زانو درآمدهای
زمین خوردهای،
نمیایستی و نمیجنگی.
دندانهای خودت …
چراغهای کافه خاموشند
طنین قدمهای دزد یکدست آژیر خطر میشود:
در پارک مجسمهی روحانیون …
ادامهی مطلب خیابانها که سفید میشوند
مثل پنج فصل که میگذرند
تو را به خاطر میآورم…